اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
اشعاری به مناسبت وفات حضرت زینب کبری سلام الله علیها
کلمات کلیدی :شعر، وفات، حضرت زینب، عقیله بنی هاشم
نظرات ()


نه هم دمی ،نه مونسی ،نه یار و یاوری

جان کندنم چه سخت شد این روز آخری

 

یک سال و نیم هست که هِی می خورم زمین

مثل کبوتری که ندارد دگر پری

 

گر چه جلال و شوکت من ارث مرتضی است

ارثیه ی قد خم من ،هست مادری

 

عبداله این تن و بدن خسته مرا

تا زیر نور و شعله ی خورشید می بری ؟

 

پاشو ،حسینم آمده رد و بدل کنیم

درد دل و  گلایه ی خواهر برادری

 

در گنجه لای بقچه ، لباسی است رنگ خون

برخیز ، بلکه مونس من را بیاوری

 

می خواهم از فراق شکایت کنم به او

در سینه ام غمی است که او هست مشتری

 

من را زدند ، خب به فدای سرت حسین

هر کس رسید، در تو فرو کرد خنجری

 

سر نیزه ای که بر کمرت خورد روی اسب

بعدا کمانه کرد به کتف کبوتری

 

عباس اگر که بود ، دگر غصه ای نبود

دیگر نمی دوید کسی پشت دختری

 

در شام و کوفه پا قدم  دخترعلی

رونق گرفت کاسبی شال و روسری

 

خوش حال باش موی مرا هیچ کس ندید

خوش حال باش دست نخورده است معجری

 

حسین قربانچه

 

 

زینبم ،اسطوره ام مهر و وفا را

 

نور می پاشم تمام کبریا را

 

در تمام عمر، با صبر و مدارا

 

یک به یک از پا درآوردم بلا را

 

**

 

مریمم، اما غنی تر،خواندنی تر

 

کربلایی هستم اما ماندنی تر

 

روضه هایم بازتر،گریاندنی تر

 

من به زانو می کشم اشک و بکا را

 

**

 

کی ز یادم می برم تحقیرها را

 

نیزه ها، شلاق ها، زنجیرها را

 

صبر کردم یک به یک تقدیر ها را

 

تا که راضی بنگرم از خود خدا را

 

**

 

آه فرسودم در این یک سال و نیمه

 

منتظر بودم در این یک سال و نیمه

 

فکر آن رودم در این یک سال و نیمه

 

قسمت اصغر نشد آب گوارا

 

**

 

پیش چشمم یوسفم را سر بریدند

 

خنجر از کین بر گلویش می کشیدند

 

در بیابان پشت زنها می دویدند

 

هرگز از یادم نبردم نینوا را

 

**

 

ساربان ما را اسارت برد کوفه

 

قلوه سنگی بر جبینم خورد کوفه

 

داشت زینب از جفا می مرد کوفه

 

تا که خواندی روی نی آن آیه ها را

 

**

 

از بلا شد پیکر من آیه آیه

 

از نگاه شامیان دارم گلایه

 

نیست اطمینان دگر،حتی به سایه

 

بی وفا دیدم غریب و آشنا را

 

**

 

صد حکایت دارد این قد کمانم

 

کعب نی مجروح کرده استخوانم

 

یاد مادر می کنم با هر تکانم

 

جستجو کردم زمرگ خود دوا را

 

**

 

بوی سیب و یاسمن دارم حسین جان

 

از تو من یک پیرهن دارم حسین جان

 

با چنین حالی که من دارم حسین جان

 

سر کنم ساعات شیرین لقا را

 

 

 

حسین قربانچه

 

 

ما روضه دار روضه ی رضوان زینبیم

 

در بین شهر ،شهره به عنوان زینبیم

 

 

 

ما داغ دیده ایم که بر سینه میزنیم

 

این است علتش که پریشان زینبیم

 

 

 

ما از نژاد قوم عرب زاده برتریم

 

از قوم و از قبیله سلمان زینبیم

 

 

 

از رشته های چادرش اسلام میچکد

 

ما از عشیره های مسلمان زینبیم

 

 

 

هفتاد و چند آیه از او وحی میشود

 

ما دسته دسته کشتهء قرآن زینبیم

 

 

 

از دست توست جیره ی ماهانه ی همه

 

ما مستحق تکه ای از نان زینبیم

 

 

 

هر چند مجتباست به بیت ولا کریم

 

بانو کریمه است و گدایان زینبیم

 

 

 

ما را برای گریه ی خود انتخاب کرد

 

مدیون چشم زینب و دستان زینبیم

 

 

 

ما را گدای پشت در او نوشته اند

 

ما مور ملک عشق سلیمان زینبیم

 

 

 

مامور امر عمهء صاحب زمان شدیم

 

گریه کنان حضرت سلطان زینبیم

 

 

 

محمد مهدی نسترن

 

 

گفته بودم که دیر یا زود از

 

راه می آیی و مرا با خود

 

بعد یک سال و نیم خون گریه

 

میبری تا وصال خود، تا خود

 

**

 

چقدر چشم من به راهت بود

 

صبح و شب نامتان به روی لب

 

آمدی و خوش آمدی اما

 

دیر کردی و پیر شد زینب

 

**

 

نه درست است، اشتباهی نیست

 

چهره ام یک کمی فقط آخر...

 

نه که یک سال و نیم کم باشد

 

بی تو چل سال رفته بر خواهر

 

**

 

خب بیا بگذریم وقتش نیست

 

یک کمی از خودت بگو آقا

 

خودتان شرح می دهی یا من

 

روضه را باز تر کنم حالا

 

**

 

تشنه لب لحظه های آخر را

 

از دم آخر تو می گویم

 

سرِ زینب فدات،دلدار از

 

رنج های سرِ تو می گویم:

 

**

 

زخم زیر گلو؟ نه طاقت نیست

 

قلب و تیرِ سه شعبه؟ اصلآ نیست

 

سنگ و شمشیر سختیش مثلِ

 

لحظه های به نیزه رفتن نیست

 

**

 

آسمان ریخت بر سرم وقتی

 

صوت تکبیر در هوا می رفت

 

جلوی چشم را نمی دیدم

 

آفتابم به نیزه ها می رفت

 

**

 

روزِ تشییع پیکرت در دشت

 

پسرت بود و بوریا هم بود

 

بدنت را به قبر وقتی چید

 

قطعه هایی ز پیکرت کم بود

 

**

 

کوفه بود و جواب خوبی ها

 

کوفه بود و تلافیِ مردم

 

پشت بام و هنرنمایی با

 

سرِ تو سنگ بافیِ مردم

 

**

 

تو برای خودت سری بودی

 

روی نی استوار و پا بر جا

 

هر زمانم ز نیزه افتادی

 

می شدی تو دوباره از سر جا

 

**

 

آفتابم به خواب خود هرگز

 

سایه ام را ندیده بود اما

 

روز محمل سواری ام در شهر

 

زینبت بی نقاب بود آنجا

 

**

 

نفسِ آخرم رسید و من

 

چشم هایم به سمت آمدنت

 

یادگاریِ تو به روی قلب

 

می گذارم دوباره پیرهنت

 

 

 

حسن کردی

 

 

 

 

 



نویسنده : محمدی
تاریخ : شنبه ٤ خرداد ۱۳٩٢



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا