اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
اشعاری به مناسبت میلاد امام حسن مجتبی سلام الله علیها
کلمات کلیدی :شعر، میلاد، امام حسن مجتبی
نظرات ()


ما را نوشته اند برای گدا شدن

کوچک شدن فقیر شدن خاک پا شدن

 

داده به ما غلامی اولاد فاطمه

ظرفیت طلا شدن و کیمیا شدن

 

این نوکریِ محض، می ارزد به نعمت

آدم شدن ،بزرگ شدن، با خدا شدن

 

گشتیم زنده از علی و خانواده اش

امّید ما حسین و حسن را فدا شدن

 

هرگز به کار خلق دخالت نمی کنیم

ما را بس است خاک در ِ مجتبی شدن

 

ما مست مست قطره ای از حوض کوثریم

دیوانگان لطف ولیعهد حیدریم

 

ای اولین ستاره ی شب های فاطمه

نامت شنیدنی است ز لب های فاطمه

 

پیچیده ذکر ِ خیر تو از عرش تا به فرش

اول امامزاده ی دنیای فاطمه

 

از آن زمان که پلک دو چشم تو باز شد

شب ها تمام شد شب احیای فاطمه

 

مادر تو را به عشق ولایت بزرگ کرد

صفین رفته ای و جمل جای فاطمه

 

آگاه کن مرا ز مقامات مادرت

تعریف کن کمی ز مصلای فاطمه

 

کِی می رسد به خوبی ِ تو شاهزاده ای

«تو مادری ترین پسر خانواده ای »

 

خورشید زیر سایه ی تو جلوه گر شده

شب در کنار نام شریفت به سر شده

 

یاد آور ِجوانی ِ سردارِ خیبری

عباس در سپاه تو مرد خطر شده

 

هر کس که بیشتر به تو عرض ادب کند

آرامش قیامت او بیشتر شده

 

طعنه به عمر نوح ِنبی می زند حسن

عمری که با بهانه ی عشق تو سر شده

 

چون روز روشن است ، مقام تو حسن

خوار دو چشم های زنی فتنه گر شده

 

لعنت به آنکه چشم ِندیدِ تو داشته

آن که بنایِ بی کسی ات را گذاشته

 

ما را نوشته اند گدایان محضرت

دیوانه و اسیر و گرفتار و نوکرت

 

ما آمدیم تا که غریبی ات کم شود

ما آمدیم تا که بگردیم قنبرت

 

ما را قسم به جان حسینت محل بده

مانند قاسمیم اسیر برادرت

 

ما آمدیم محض رضایت عوض شویم

ما را تو سر به راه نما جان مادرت

 

در روز رونمایی گنبد طلایی ات

ما را قبول کن تو به عنوان کفترت

 

نفرین به آن که با تو در افتاد یا حسن

کِی می شود بقیع تو آباد یا حسن

 

ای مقصد تمامی امَّن یجیب ها

ای نسخه نهایی جمع طبیب ها

 

صلحت حماسه بود و سکوت تو اقتدار

ای مرد سر فراز فراز و نشیب ها

 

در شهر با وجود تو تنها کسی نبود

تو بی کسی و یار تمامِ غریب ها

 

تو وارثِ تمامِ غریبیِ حیدری

ای موسفیدِ خدعه و مکر و فریب ها

 

تاریخ مانده است چرا در سپاه تو

خالی است جای عابس و حُرّ و حبیب ها

 

مادر که رفت غربت و غم یاور تو شد

اف بر زمانه قاتل تو همسر تو شد

 

محمد حسین رحیمیان

 

 

 

 

نیمه ماه رسید و قمری می آید

خبر آمد که مبارک سحری می آید

 

ماه در لاک خودش رفت و نیامد بیرون

تا شنید از خود او ماه تری می آید

 

رفت خورشید پی کار خودش تا گفتند:

صبح خورشید ز سمت دگری می آید

 

حاتم از فرط نداری به گدایی افتاد

تا شنید از همه بخشنده تری می آید

 

ای کرم زاده، کرم پیشه، کریم بن کریم

ای علی زاده ی از ریشه کریم بن کریم

 

ای حسن نام و حسن خلق و حسن جلوه حسن

کرده الطاف تو یک عمر به من جلوه حسن

 

همه را با کرم ات مست گدایی کردی

عبد بودی و خدا خواست خدایی کردی

 

لطف تو آمد و دلهای ولایی را برد

کرم ات آبروی حاتم طایی را برد

 

آنقدر جود نمودی که دلم بی تاب است

هر کجا اسم شما هست گدایی باب است

 

دو سه باری همه زندگی ات بخشیدی

دشمن ات را تو به بخشندگی ات بخشیدی

 

تو در اوجی و به پایین نظرها داری

تو عزیزی و به مسکین نظرها داری

 

به همه از کرم و لطف شما خیر رسید

کرم ات، هم به محبان تو، هم غیر رسید

 

سفره انداختی و این همه مهمان داری

تو خودت معجره ای، آیۀ قرآن داری

 

یک جهان عبد و گداهای پریشان داری

فکر کردم نکند ملک سلیمان داری

 

مثل موسایی و اعجاز عصایت جاری است

نه نگفتی به کسی، دست عطایت جاری است

 

چه کسی مثل تو اعجاز مسیحا دارد؟

چه کسی مثل تو یک مادر زهرا دارد؟

 

چه کسی مثل تو باباش ولی الله است؟

هر که شد منکر آقاییِ تو گمراه است

 

ای کریمان همه در پیش عطایت بی چیز

ای کرامت ز وجود حسناتت لبریز

 

به جهانی همه دم  لطف و عطای تو رسید

چه کسی در کرم و جود به پای تو رسید؟

 

اسم تان آمد و گل های زمین وا شده اند

پیش پاهای شما جن و ملک پا شده اند

 

ای که در طایفۀ جود، کریم ات خواندند

مثل بسم الله رحمن رحیم ات خواندند

 

پای این سفره نشاندید و بفرما گفتید

باز انعام رساندید و بفرما گفتید

 

سر این سفره به والله نشستن دارد

روی ارباب خداییش که دیدن دارد

 

پسر شاه شدن شاه شدن هم دارد

پسر ماه شدن ماه شدن هم دارد

 

ای کریم از تو به ما هر چه بگویید رسید

دل من از تو به سر منشاء توحید رسید

 

مهدی صفی یاری

 

 

 

 

مرد کریم خانه ی مهمان نواز ها

 

در دست توست حاجت رفع نیاز ها

 

 

 

تو پادشاه و عالم امکان گدای توست

 

محتاج بذل و بخشش دست عطای توست

 

 

 

از سفره های هر شبه ات نان گرفته ایم

 

روزی که زیر سایه ی تو جان گرفته ایم

 

 

 

وقتی که آمدی کرم و حُسن خلق و جود

 

یکجا مقابل رخت افتاد در سجود

 

 

 

از پشت درب خانه ی تو هیچ سائلی

 

امکان نداشت رد شود ای واجب الوجود

 

 

 

با این سخاوت تو یقینا زمان تو

 

دوران پادشاهی هر چه فقیر بود

 

 

 

گفتند: بی صعود شده خاک این کویر

 

باران شدی و از ملکوت آمدی فرود

 

 

 

از موج خیر خواهی تو آب می خورد

 

هر قطره زلال قنات و روان رود

 

 

 

رنگین کمان عرش خدا بعد بارشت

 

مشغول می شود به سجود و پرستشت

 

 

 

زیرا تویی که منشأ نور سمائی و

 

پروردگار جلوه عرش خدایی و

 

 

 

بارانی از حیاتی و فرزند کوثری

 

از سلسبیل و زمزم و تسنیم هم سری

 

 

 

آئینه تمام نمای پیمبری

 

حتی براق را تو به معراج می بری

 

 

 

رزقی ، جدا ز خواهش مردم نمی شوی

 

اوج کرامتی و تجسم نمی شوی

 

 

 

عطر بهشت می وزد از عرش سمت ما

 

آقا دوباره گرم تبسم نمی شوی ؟

 

 

 

گفتند خدا به شوق تو بوده است نعمتش

 

در سِیِّدی شبابِ اهالی جنتش

 

 

 

ای سوره بهشت! به آیات تو قسم

 

چون خوانده ام تو را به جهنم نمی روم

 

 

 

دست فقیر پرورتان در مقابل است

 

یعنی که باز پشت در خانه سائل است

 

 

 

حتی فرشته ای که دهد رزق خلق را

 

هر روز بر گدایی این خانه شاغل است

 

 

 

محصور نیست فضل شما در کرم که این

 

خُلق کریم ، شمه ای از آن فضائل است

 

 

 

سمت بقیع پهن شده جانماز من

 

قبله کمی به سمت مزار تو مایل است

 

 

 

مسعود یوسف پور

 

 

 

پروازمان دهید که بی بال و پر شدیم

یک عمر در هوای شما در به در شدیم

 

کالیم و خشک و زرد، خدا را چه دیده ای

شاید به لطفِ یک نفست بارور شدیم

 

تو آب زاده ای پدرت هم ابوتراب

رزقی به ما دهید که بی برگ و بر شدیم

 

هرچه شما کریم تری ما گدا تریم

از اعتبار نام شما معتبر شدیم

 

ما را به راه راست کشاندی تو یا کریم

ما در مسیر تو ز خدا با خبر شدیم

 

آقاییِ تو شاملِ حالِ گدا شد و...

ماهم به نوکری شما مفتخر شدیم

 

ما را به نامتان "حسنی" ثبت کرده اند

ما سال هاست حلقه ی آویزِ در شدیم

 

آقاترین جوانِ جوانانِ جنتی

بی بارگاه و صحن ولی با کرامتی

 

باید برای قبر تو گلدان بیاوریم

باید ضریح و سنگ براتان بیاوریم

 

پهن است سفره ی کرمت در بقیع پس

باید ز سفره ی کرمت نان بیاوریم

 

فهم و زبان ما به شما قد نمی دهد

باید برای وصف تو قرآن بیاوریم

 

پای پیاده بیست سفر مکه رفته ای

تا در مسیر رفتنت ایمان بیاوریم

 

جایی که رحمت حسنی موج می زند

زشت است حرفی از نم باران بیاوریم

 

اینکه سه بار ثروت خود نصف کرده ای

کافیست تا به لطف تو اذعان بیاوریم

 

تا نوکری کند به کرمخانه ی شما

صدها بزرگ مثل سلیمان بیاوریم

 

باید فقط برابر یک تار موی تان

صدها هزار یوسف کنعان بیاوریم

 

آمد کریم پس همه ی ما گدا شویم

شاه جهان شویم اگر اینجا گدا شویم

 

داود رحیمی

 

 

 

 

خورشید گرم ظهرهای آسمان هستی

 

تا صبح تا شب تا سحر پیشم بمان هستی

 

 

 

تو ممکن نا ممکنی های هر امکانی

 

در ناگهانِ نیستی ها ناگهان هستی

 

 

 

تنها تو با زخم زبان ها خوش زبانی و

 

تنها تو با نامهربانی ها مهربان هستی

 

 

 

آنان که می گفتند تو باقی نمی مانی

 

رفتند و رفتند و ... تو اما همچنان هستی

 

 

 

وقت عبورت کوچه ی ما بند می آید

 

تو یوسف پیغمبر در این زمان هستی

 

 

 

باید برای تو عقیقه کرد بسیاری

 

آخر تو خیلی در نگاه این و آن هستی

 

 

 

اصلاً مزار تو برای ما خودش روضه است

 

یعنی همین که سال ها بی سایبان هستی

 

 

 

گیرم جواب گرمی ات را سرد می دادند

 

تو گرمی خورشید ظهری تو همان هستی

 

 

 

علی اکبر لطیفیان



نویسنده : محمدی
تاریخ : چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٢



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا