اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
میلاد امام عاشر و بدر باهر ابو الحسن الثالث الهادى على النقى صلوات الله علیه
کلمات کلیدی :على النقى
نظرات ()

 

مژده زمیلاد على النقى

هادى دین نوگل باغ تقى

سبط نبى میر همه متقى

شبل على بحر نقاوت نقى

 آفتاب عزّت از عرش جلال آمد پدید
روز عید شادمانى را هلال آمد پدید
آفتابِ فضل، تابان گشت از کوه شکوه
ظلمت شب هاى هجران را وصال آمد پدید
روز، روزِ شادى و وقت نشاط آمد از آنک
بهترین روزهاى ماه و سال آمد پدید
اخترى گردید از برج ولایت جلوه گر
کز جمالش آیتى فرخنده فال آمد پدید
آسمان علم را تابنده ماه آمد عیان
بوستان شرع را خرم نهال آمد پدید
در سپهر عزّ و شوکت آفتاب آمد فراز
بر هماى دین و دانش پر و بال آمد پدید
دشمنان را مایه درد و الم شد آشکار
دوستان را دافع رنج و ملال آمد پدید
اى مسلمان دیده ات روشن که از لطف خدا
هادى الامّه شه احمد خصال آمد پدید
عشق و دل را موجبات اتّحاد آمد عیان
جان و تن را موجبات اتّصال آمد پدید
رکن دین، بحر سخا،غیث کرم، غوث امم
نور حق، شمس الضحى، فضل الکمال آمد پدید
عالمى فضل و تعالى، قلزمى علم و کمال
بر سریر جاه و اورنگ جلال آمد پدید
شوکت و جاه و سعادت را محیط، آمد عیان
حکمت و علم و فضیلت را جمال آمد پدید
جلوه دیگر به خود بگرفت عالم بهر آنک
بر رخ زیباى خلقت خط و خال آمد پدید
هر چه خواهى از خدا «طایى» بخواه امروز چون
بهر حاجت خواستن نیکو محال آمد پدید
شاعر :طایى شمیرانى

 

 اشهر در ولادت آن حضرت آن است که در نیمه ذى حجّة سنه دویست و دوازده در حوالى مدینه در موضعى که آن را صریا گویند، آن بزرگوار دنیا را به نور خود روشن فرمود و لکن به روایت ابن عیّاش، ولادت آن حضرت در دوّم رجب یا پنجم آن واقع شده.
والده معظّمه جلیله‏اش سمانه مغربیّه است و معروف است به سیّده، و در جنّات الخلود است که آن مخدّره همیشه روزه سنّتى داشتى، و در زهد و تقوى مثل و مانند نداشت. و در درّ النّظیم است که: کنیه آن مخدّره «امّ الفضل» بوده، و محمّد بن فرج و علىّ بن مهزیار روایت کرده‏اند از حضرت هادى علیه السّلام که فرمود:
مادرم عارفه است به حقّ من، و او از اهل بهشت است، نزدیک نمى‏شود به او شیطان سرکش، و نمى‏رسد به او مکر جبّار عنید، و خداوند او را نگهبان و حافظ است، و تخلّف نمى‏کند از امّهات صدّیقین و صالحین.

 اسم شریف آن جناب علىّ بود. و کنیّت ابو الحسن، و چون حضرت امام موسى و امام رضا علیهما السّلام را نیز ابو الحسن مى‏گفتند، از جهت تعیین، آن جناب را ابو الحسن الثّالث مى‏گویند چنانچه حضرت امام رضا علیه السّلام را ابو الحسن الثّانى و گاهى هم مکان ثالث ماضى یا هادى یا عسکرى ذکر مى‏کنند چنانچه اهل حدیث مى‏دانند و مشهورترین القاب آن حضرت نقى و هادى است. (گاهى آن حضرت را نجیب و مرتضى و عالم و فقیه و ناصح و امین و مؤتمن و طیّب و متوکّل مى‏گفتند) و لکن لقب اخیر را آن حضرت مخفى مى‏کرد و اصحاب خود را فرموده بود از این لقب اعراض کنید به جهت آن که لقب خلیفه متوکّل على اللّه بود در آن زمان.
و چون آن جناب و فرزندش امام حسن علیه السّلام در سامره سکنى فرمودند در محلّه‏اى که عسکر نام داشت از این جهت این هر دو بزرگوار را نسبت به آن مکان داده و عسکرى مى‏گفتند.
و در شمایل آن حضرت گفته‏اند که: آن جناب متوسّط القامة و مرطوبى بود و روى سرخ و سفید و گونه‏هاى اندک بر آمده و چشم‏هاى فراخ و ابروهاى گشاده و چهره دلگشا داشت.
و نقش نگین آن جناب: «اللّه ربّى و هو عصمتى من خلقه» بوده، و انگشترى دیگرى داشت که نقشش این بود: «حفظ العهود من اخلاق المعبود».
سیّد ابن طاووس روایت کرده از جناب عبد العظیم حسنى که حضرت امام محمّد تقى علیه السّلام این حرز را براى پسرش حضرت امام علىّ نقى علیه السّلام نوشت در وقتى که آن حضرت کودک بوده و در گهواره جاى داشت و تعویذ مى‏کرد آن حضرت را به‏

این تعویذ و امر مى‏کرد اصحاب خود را به آن، و آن حرز این است:
بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلىّ العظیم، اللّهمّ ربّ الملائکة و الرّوح، الخ.
و تمام آن در مهج الدّعوات است، و تسبیح آن حضرت:
سبحان من هو دائم لا یسهو، سبحان من هو قائم لا یلهو، سبحان من هو غنىّ لا یفتقر، سبحان اللّه و بحمده.

 

مختصری از فضایل و مناقب و مکارم اخلاق‏ آن حضرت

 

اوّل:
شیخ طوسى از کافور خادم روایت کرده که گفت: حضرت امام علىّ نقى علیه السّلام فرمود به من که: فلان سطل را در فلان محلّ بگذار که من وضو بگیرم از آن براى نمازم، و فرستاد مرا پى حاجتى و فرمود: چون برگشتى سطل را بگذار که مهیّا باشد براى وقتى که من خواستم آماده نماز شوم. پس آن حضرت بر قفا خفت تا خواب کند و من فراموش کردم که فرمایش حضرت را به عمل آورم و آن شب، شب سردى بود، پس یک وقت ملتفت شدم که آن حضرت برخاسته براى نماز و یادم آمد که من سطل آب را نگذاشتم در آن محلّ که فرموده بود. پس از جاى خود دور شدم از ترس ملامت آن حضرت و متألّم بودم از جهت آن که آن حضرت به تعب و مشقّت خواهد افتاد براى تحصیل آن سطل آب، ناگاه مرا ندا کرد نداء غضبناک، من گفتم:
انّا للّه چه عذر آورم، بگویم فراموش کردم چنین کارى را؟ و چاره‏اى ندیدم از اجابت آن حضرت، پس رفتم به خدمتش به حال رعب و ترس، فرمود: واى بر تو آیا ندانستى رسم و عادت مرا که من تطهیر نمى‏کنم مگر به آب سرد؟ براى من آب گرم نمودى و در سطل کردى.
گفتم: به خدا سوگند که من نه سطل را در آنجا گذاشتم و نه آب در آن کردم.
فرمود: الحمد للّه، به خدا قسم که ما ترک نخواهیم کرد رخصت خدا را و ردّ نخواهیم کرد عطاى او را، حمد خداوندى را که قرار داد ما را از اهل طاعتش و توفیق داد ما را به اعانت نمودن از براى عبادتش، همانا پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که:
خداوند غضب مى‏کند بر کسى که قبول نکند رخصتش را.
دوّم‏
: و نیز شیخ روایت کرده که به متوکّل گفتند: هیچ کس چنان نمى‏کند که تو با خود مى‏کنى در باب علىّ بن محمّد تقى، زیرا که هر وقت منزل تو وارد مى‏شود، هر کس که در سراى است او را خدمت مى‏کند به حدّى که نمى‏گذارند که پرده بلند کند و در را باز کند و چون مردم این را بدانند مى‏گویند اگر خلیفه نمى‏دانست استحقاق او را از براى این امر، این نحو رفتار با او نمى‏نمود بگذار او را وقتى که داخل خانه مى‏شود خودش پرده را بلند کند و برود هم چنان که سایرین مى‏روند و به او برسد همان تعبى که به سایرین مى‏رسد.
متوکّل فرمان داد که کسى خدمت نکند علىّ نقى علیه السّلام را و از جلو او پرده بلند نکند و متوکّل بسیار اهتمام داشت که از خبرها و مطالبى که در منزلش واقع شده مطّلع شود، لا جرم کسى را گماشته بود که خبرها را براى او مى‏نوشت، پس نوشت آن مرد به متوکّل که علىّ بن محمّد علیه السّلام چون داخل خانه شد کسى پرده را از جلو او بلند نکرد لکن بادى وزید به حدّى که پرده را بلند کرد و آن حضرت بدون زحمت داخل شد.
متوکّل گفت مواظب باشند وقت بیرون رفتنش را، دیگر باره آن گماشته متوکّل نوشت که بادى بر خلاف باد اوّلى وزید و پرده را بلند کرد که آن حضرت بدون تعب بیرون رفت.
متوکّل دید که در این کار فضیلت حضرت ظاهر مى‏شود فرمان داد که به دستور سابق رفتار کنید و پرده از پیش او بلند کنید.

سوم‏
: امین الدّین طبرسى از محمّد بن حسن اشتر علوى روایت کرده که گفت: من و پدرم بر در خانه متوکّل بودیم و من در آن وقت کودک بودم و جماعتى از طالبیّین و عباسیّین و آل جعفر حضور داشتند و ما واقف بودیم که حضرت ابو الحسن على هادى علیه السّلام وارد شد، تمامى مردم براى او پیاده شدند تا آن که حضرت داخل خانه شد. پس بعضى از آن جماعت به بعضى دیگر گفتند که ما چرا پیاده شویم براى این پسر؟ نه او از ما شرافتش بیشتر است و نه سنّش زیادتر است به خدا سوگند که براى او پیاده نخواهیم شد.
ابو هاشم جعفرى گفت: به خدا سوگند که وقتى او را ببینید براى او پیاده خواهید شد در حالى که خوار باشید.
پس زمانى نگذشت که آن حضرت تشریف آورد، چون نظر ایشان بر آن حضرت افتاد تمامى براى او پیاده شدند.
ابو هاشم به ایشان فرمود: آیا شما نگفتید که ما پیاده نمى‏شویم براى او، چگونه شد که پیاده شدید؟
گفتند: به خدا سوگند که نتوانستیم خوددارى کنیم تا بى‏اختیار پیاده شدیم.

 

مختصری از دلایل و معجزات آن حضرت

 

اوّل‏
: در امالى ابن الشّیخ از منصورى و کافور خادم مروى است که: در سرّ من رأى حضرت هادى علیه السّلام همسایه‏اى داشت که او را یونس نقّاش مى‏گفتند و بیشتر اوقات خدمت آن حضرت مى‏رسید و آن جناب را خدمت مى‏نمود. یک روز وارد شد خدمت آن جناب در حالتى که مى‏لرزید و عرض کرد: اى سیّد من! وصیّت مى‏کنم که با اهل بیت من خوب رفتار کنى.
حضرت فرمود: مگر چه خبر است؟ و تبسّم مى‏کرد.
عرض کرد که: موسى بن بغا یک نگینى به من داد که آن را نقش کنم و آن نگین از خوبى قیمت نداشت، من چون خواستم آن نگین را نقش کنم شکست و دو قسمت شد و روز وعده فردا است و موسى بن بغا مرا هزار تازیانه مى‏زند یا خواهد کشت.
حضرت فرمود: اینک برو به منزل خود تا فردا شود، همانا چیزى نخواهى دید مگر خوبى، روز دیگر صبحگاهى خدمت آن حضرت رسید، عرض کرد: پیک موسى به جهت نگین آمده است.
فرمود: برو نزد او نخواهى دید جز خیر و خوبى. آن مرد دیگر باره گفت که الحال من نزد او روم چه بگویم؟
حضرت فرمود: تو برو نزد او و گوش کن چه با تو مى‏گوید، همانا جز خوبى چیز دیگرى نخواهد بود.
مرد نقّاش رفت و بعد از زمانى خندان برگشت و عرض کرد: اى سیّد من! چون رفتم نزد موسى مرا گفت جوارى من در باب آن نگین با هم مخاصمت کردند آیا ممکن مى‏شود که او را دو نصف کنى تا دو نگین شود که نزاع و مخاصمه آن‏ها برطرف شود؟
حضرت چون این بشنید خدا را حمد کرد و فرمود: چه در جواب او گفتى؟
گفت: گفتم مرا مهلت بده تا فکرى در امر آن کنم.
حضرت فرمود: خوب جواب گفتى.

دوّم‏
: شیخ صدوق در امالى از ابو هاشم جعفرى روایت کرده که گفت: وقتى فقر و فاقه بر من شدّت کرد، خدمت حضرت امام علىّ نقى علیه السّلام شرفیاب شدم پس مرا اذن داد، پس چون نشستم فرمود: ابو هاشم کدام نعمت‏هاى خدا را که به تو عطا کرده مى‏توانى ادا و شکر آن کنى؟
ابو هاشم گفت: ندانستم چه جواب گویم، پس خود آن حضرت ابتدا کرد و فرمود: ایمان را روزى تو کرد، پس حرام کرد به سبب آن بدن تو را بر آتش، و روزى کرد تو را عافیت تا اعانت کرد تو را بر طاعت، و روزى کرد تو را قناعت پس حفظ کرد تو را از ریختن آبرویت، اى ابو هاشم من ابتدا کردم تو را به این کلمات به جهت آن که گمان کردم که تو اراده کرده‏اى که شکایت کنى نزد من از آن که با تو این همه انعام کرده، و امر کردم که صد دینار زر سرخ به تو دهند بگیر آن را.
 



نویسنده : محمدی
تاریخ : سه‌شنبه ٩ آبان ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا