اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
به مناسبت شهادت امام صادق علیه السلام
کلمات کلیدی :امام صادق علیه السلام
نظرات ()

به مناسبت شهادت 

حضرت امام به حق ناطق، مبیّن المشکلات و الحقایق،

جناب ابو عبد اللّه جعفر بن محمّد الصادق علیه السّلام‏    

   انت یا جعفر فوق المدح و المدح عناء             انّما الأشراف ارض و لهم انت سماء


شیخ مفید (ره) فرموده که حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در میان برادران خود خلیفه پدرش امام محمّد باقر علیه السّلام و وصىّ و قائم به امر امامت بعد از آن حضرت بود، و از تمامى برادران خود افضل و مبرّزتر بود، و قدرش اعظم و جلالتش بیشتر بود در میان عامّه و خاصّه.

ابن قتیبه در کتاب ادب الکاتب گفته که: کتاب جفر را امام جعفر صادق علیه السّلام نوشته  و در آن است آنچه مردم به دانستن آن احتیاج دارند تا روز قیامت، و به همین جفر اشاره کرده ابو العلاء معرّى در قول خود:
         لقد عجبوا لآل البیت لمّا             اتاهم علمهم فى جلد جفر
             و مرآة المنجّم و هى صغرى             تریه کلّ عامرة و قفر
یعنى: مردم تعجب کرداند از اهل بیت وقتى که آمد ایشان را علم اهل بیت در پوست بزغاله که جفر باشد. (یعنى مى‏گویند چگونه مى‏شود که این همه علم در پوست بزغاله چهارماهه جمع شود، پس براى رفع استبعاد ایشان مى‏گوید) آیینه منجّم که اسطرلاب باشد با آن که چیز کوچکى است مى‏نمایاند به منجّم، آسمان و زمین و جاهاى معمور و غیر معمور را.
و روایت شده که آن حضرت مجلسى داشت از براى عامّه و خاصّه، مردم از اقطار عالم به خدمتش مى‏رسیدند از حضرتش از حلال و حرام و از تأویل قرآن و فصل الخطاب سؤال مى‏نمودند و احدى از خدمتش بیرون نمى‏آمد مگر با جوابى که مرضىّ و پسندیده‏اش بود.

ابن شهر آشوب از مسند ابو حنیفه نقل کرده که:
حسن بن زیاد گفت: شنیدم که از ابو حنیفه سؤال کردند که را دیدى که از تمامى مردم فقاهتش بیشتر باشد؟
گفت: جعفر بن محمّد، زمانى که منصور او را از مدینه طلبیده بود فرستاد نزد من و گفت: اى ابو حنیفه! مردم مفتون جعفر بن محمّد شده‏اند، مهیّا کن براى سؤال از او مسأله‏هاى مشکل و سخت خود را.
پس من آماده کردم براى او چهل مسأله پس منصور مرا به نزد خود طلبید، و در آن وقت در حیره بود. من به سوى او رفتم، پس چون وارد شدم به او دیدم حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در طرف راست منصور نشسته بود، همین که نگاهم به او افتاد هیبتى از آن جناب بر من داخل شد که از منصور فتّاک بر من داخل نشد.
پس سلام کردم به او، اشاره کرد بنشین، من نشستم آن وقت رو کرد به جناب صادق علیه السّلام گفت: اى ابو عبد اللّه! این ابو حنیفه است. فرمود: بلى مى‏شناسم او را، آن‏گاه منصور رو به من کرد و گفت: بپرس از ابو عبد اللّه سؤالات خود را، پس من‏
مى‏پرسیدم از آن حضرت و او جواب مى‏داد، مى‏فرمود: شما در این مسأله چنین مى‏گویید و اهل مدینه چنین مى‏گویند. و فتواى خودش گاهى موافق ما بود، و گاهى موافق اهل مدینه، و گاهى مخالف جمیع و یک یک را جواب داد تا چهل مسأله تمام شد و در جواب یکى از آن‏ها اخلال ننمود. آن وقت ابو حنیفه گفت:
پس کسى که اعلم مردم باشد به اختلاف اقوال، از همه علمش بیشتر و فقاهتش زیادتر خواهد بود.

  هزار مرتبه شویم دهان به مشگ و گلاب             هنوز نام تو بردن کمال بى‏ادبى است‏

در نان بردن آن حضرت است براى فقراى ظلّه بنى ساعده در شب‏
شیخ صدوق روایت کرده از معلّى بن خنیس که گفت: شبى حضرت صادق علیه السّلام از خانه بیرون شد به قصد ظلّه بنى ساعده یعنى سایبان بنى ساعده که روز در گرما در آنجا جمع مى‏شدند و شب فقرا و غربا در آنجا مى‏خوابیدند و آن شب از آسمان باران مى‏بارید، من نیز از عقب آن حضرت بیرون شدم و مى‏رفتم که ناگاه چیزى از دست آن حضرت بر زمین افتاد، آن جناب گفت: بسم اللّه اللّهمّ ردّه علینا خداوندا آنچه افتاد به من برگردان.
پس من نزدیک رفتم و سلام کردم، فرمود: معلّى.
گفتم: لبّیک فداى تو شوم.
فرمود: دست بمال بر زمین و هر چه به دست بیاید جمع کند و به من ردّ کن، گفت: دست بر زمین مالیدم دیدم نان است که بر زمین ریخته شده است پس جمع مى‏کردم و به آن حضرت مى‏دادم که ناگاه انبانى از نان یافتم پس عرض کردم فداى تو شوم بگذار من این انبان را به دوش کشم و بیاورم.
فرمود: نه بلکه من اولى هستم به برداشتن آن و لیکن تو را رخصت مى‏دهم که همراه من بیایى.
گفت: پس با آن حضرت رفتم تا به ظلّه بنى ساعده رسیدیم پس یافتم در آنجا گروهى از فقرا را که در خواب بودند، حضرت یک قرص یا دو قرص نان در زیر جامه آن‏ها مى‏نهاد تا به آخر آن جماعت رسید و نان او را نیز زیر درخت او گذاشت و برگشتیم.

من گفتم: فداى تو شوم این گروه حقّ را مى‏شناسند یعنى از شیعیانند؟
قال: لو عرفوا لواسیناهم بالدّقة (نمک) فرمود: اگر مى‏شناختند با آن‏ها از خورش نیز مساوات مى‏کردم و نمکى نیز بر نانشان اضافه مى‏کردم.

حدیث :

فرمود به حمران بن اعین: اى حمران! نظر کن به کسى که پست‏تر از تو است در توانگرى و توانایى، و نظر مکن به کسى که بالاتر از تو است. پس هرگاه به آنچه گفتم رفتار کنى قانع‏تر خواهى شد به آنچه قسمت و روزى تو شده، و سزاوارتر است براى این که مستوجب شوى زیادى را از پروردگار خود.
و بدان که عمل دائم و کم با یقین بهتر است نزد خدا از عمل بسیار به غیر یقین، و بدان که نیست ورعى با منفعت‏تر از اجتناب کردن از محارم الهى و ترک کردن اذیّت مؤمنان و غیبت ایشان، و نیست عیشى گواراتر از حسن خلق، و نیست مالى بانفع‏تر از قناعت به چیز کم کافى، و نیست جهلى باضررتر از عجب و خودپسندى.

 

در ذلیل شدن شیر است براى آن حضرت‏
: و نیز ابن شهر آشوب روایت کرده از ابو حازم عبد الغفّار بن حسن که وارد شد ابراهیم بن ادهم به کوفه و من با او بودم، و این در ایّام منصور بود و اتّفاقا در آن ایّام حضرت جعفر بن محمّد علوى وارد کوفه گشت، و چون بیرون شد از کوفه که به مدینه رجوع کند مشایعت کردند آن حضرت را علماى و اهل فضل از اهل کوفه، و از جمله کسانى که به مشایعت آن حضرت آمده بودند سفیان ثورى و ابراهیم ادهم بود و آن اشخاص که به مشایعت آمده بودند جلوتر از آن حضرت مى‏رفتند که ناگاه به شیرى برخوردند که در سر راه بود، ابراهیم ادهم به آن جماعت گفت: بایستید تا جعفر بن محمّد علیه السّلام بیاید ببینیم با این شیر چه مى‏کند. پس حضرت تشریف آورد، امر شیر را به میان آوردند، حضرت رو کرد به شیر و رفت تا به او رسید گوش او را گرفت و او را از راه دور کرد آن‏گاه رو کرد به آن جماعت و فرمود: آگاه باشید اگر مردم اطاعت مى‏کردند خدا را حقّ طاعت خدا هرآینه بار مى‏کردند بر شیر بارهاى خود را.

 

در نسوزاندن آتش هارون مکّى را به سبب آن حضرت‏
: و نیز روایت کرده از مأمون رقّى که گفت: در خدمت آقایم حضرت صادق علیه السّلام بودم که وارد شد سهل بن حسن خراسانى و سلام کرد بر آن حضرت و نشست و گفت: یا بن رسول اللّه! از براى شما است رأفت و رحمت، و شما اهل بیت امامتید، چه مانع است شما را که از حقّ خود بنشینى با آن که مى‏یابى از شیعیانت صد هزار نفر که مقابلت شمشیر بزنند.
حضرت فرمود: بنشین اى خراسانى رعى اللّه حقّک. پس فرمود: اى حنفیه! تنور را گرم کن. پس آن کنیز تنور را گرم کرد که مانند آتش سرخ شد و بالاى آن سفید گردید آن‏گاه فرمود: اى خراسانى برخیز و بنشین در تنور! مرد خراسانى عرض کرد: اى آقاى من یا بن رسول اللّه! مرا عذاب مکن به آتش و از من بگذر خدا از تو بگذرد.
فرمود: از تو گذشتم، پس در این حال بودم که هارون مکّى وارد شد و نعلینش را به انگشت سبّابه‏اش گرفته بود، عرض کرد: السّلام علیک یا بن رسول اللّه. حضرت فرمود بینداز نعلین را از دستت و بنشین در تنور! راوى گفت که: هارون کفش را از دست انداخت و نشست در تنور و حضرت رو کرد به مرد خراسانى و شروع کرد با او حدیث خراسان گفتن مانند کسى که مشاهده مى‏کند آن را، پس فرمود برخیز اى خراسانى و نظر کن به داخل تنور، گفت: برخاستم و نظر کردم در تنور دیدم هارون را که چهار زانو نشسته آن‏گاه از تنور بیرون آمد و بر ما سلام کرد. حضرت فرمود: در خراسان چند نفر مثل این مرد است؟ گفت: به خدا قسم یک نفر نیست.
فرمود: ما خروج نمى‏کنیم در زمانى که نمى‏بینى در آن پنج نفر که معاضد باشند از براى ما، ما داناتریم به وقت خروج‏.

 

در زنده کردن آن حضرت گاو مرده را به اذن اللّه‏
: در خرائج است که روایت شده از مفضّل بن عمر که گفت: راه مى‏رفتم با حضرت صادق علیه السّلام در مکه، یا گفت: در منى که گذشتیم به زنى که در مقابل او ماده گاو مرده‏اى بود و آن زن و بچه‏هایش مى‏گریستند، حضرت فرمود: چیست قصه شما؟ آن زن گفت که: من و کودکانم از این گاو معاش مى‏کردیم و الحال مرده است و من متحیّر مانده‏ام که چه کنم.
فرمود: دوست مى‏دارى که حقّ تعالى او را زنده گرداند؟
گفت: اى مرد! با ما تمسخر مى‏کنى؟
فرمود: چنین نیست من قصد تمسخر نداشتم، پس دعایى خواند و پاى مبارک خود را به گاو زد و صیحه زد به او پس آن گاو مرده زنده شد برخاست بشتاب، آن زن گفت: به پروردگار کعبه این عیسى است. حضرت خود را در میان مردم داخل‏کرد که شناخته نشود.

 

[حال وفات‏]
و نقل شده از مشکاة الأنوار که داخل شد بر آن حضرت بعض اصحابش در مرض وفاتش دید که حضرت را چندان لاغر و باریک شده که گویا هیچ از آن بزرگوار نمانده جز سر نازنینش پس آن مرد به گریه در آمد. حضرت فرمود: براى چه گریه مى‏کنى؟
گفت: گریه نکنم، با آن که شما را به این حال مى‏بینم؟! فرمود: چنین مکن، همانا مؤمن چنان است که هر چه عارض او شود خیر او است، و اگر بریده شود اعضاى او براى او خیر است؛ و اگر مالک شود مشرق و مغرب را براى او خیر است.

و روایت کرده شیخ طوسى از سالمه کنیز حضرت صادق علیه السّلام که گفت: بودم نزد حضرت صادق علیه السّلام در وقت احتضار که حال اغماء پیدا کرد، چون به حال خود آمد فرمود: بدهید به حسن بن على بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السّلام که افطس باشد هفتاد اشرفى و بدهید به فلان و فلان فلان مقدار.
من گفتم: عطا مى‏کنى به مردى که حمله کرد بر تو با کارد و مى‏خواست تو را بکشد؟
فرمود: مى‏خواهى من از آن کسان نباشم که خدا مدح کرده ایشان را به صله کردن رحم و در وصف ایشان فرموده:
وَ الَّذِینَ یَصِلُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ یُوصَلَ وَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ وَ یَخافُونَ سُوءَ الْحِسابِ.
پس فرمود: اى سالمه بدرستى که حقّ تعالى خلق کرد بهشت را و خوش بو گردانید آن را و بوى آن تا دو هزار سال مى‏رسد و نمى‏شنود بوى آن را عاق والدین و قطع کننده رحم.
شیخ کلینى از امام موسى علیه السّلام روایت کرده است که گفت: پدر بزرگوار خود را کفن کردم در دو جامه سفید مصرى که در آن‏ها احرام مى‏بست و در پیراهنى که مى‏پوشید و در عمامه‏اى که از امام زین العابدین علیه السّلام به او رسیده بود و در برد یمنى که به چهل دینار طلا خریده بود،  و اگر امروز مى‏بود به چهار صد دینار مى‏ارزید.
ایضا روایت کرده است که بعد از وفات حضرت صادق علیه السّلام حضرت امام موسى علیه السّلام مى‏فرمود که: هر شب چراغ برافروزند در حجره‏اى که آن حضرت در آن حجره وفات یافته بود.

و روایت کرده است شیخ صدوق از ابو بصیر گفت: مشرّف شدم خدمت امّ حمیده امّ ولد حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام براى تعزیت حضرت صادق- صلوات اللّه علیه- پس آن مخدّره گریست و من نیز به جهت گریه او گریستم.
پس از آن فرمود: اى ابو محمّد! اگر مى‏دیدى حضرت صادق علیه السّلام را در وقت موت همانا امر عجیبى مشاهده مى‏کردى. چشم‏هاى خود را گشود و گفت: جمع کنید به نزد من هر کسى که ما بین من و او قرابت و خویشى است. پس ما نگذاشتیم احدى را از خویشان او مگر آن که به نزد او آوردیم،. پس آن جناب نظرى افکند به سوى ایشان و فرمود:
انّ شفاعتنا لا تنال مستخفّا بالصّلاة.

همانا شفاعت ما نخواهد رسید به کسى که استخفاف کند به نماز. (یعنى نماز را خوار و سبک شمرد و اعتنا و اهتمام به آن نداشته باشد).

 

[زمان وفات‏]
وفات کرد حضرت صادق علیه السّلام در ماه شوّال سنه یکصد و چهل و هشت به سبب انگور زهرآلود که منصور به آن حضرت خورانیده بود. و در وقت شهادت از سنّ مبارکش شصت و پنج سال گذشته بود و در کتب معتبره معیّن نکرده‏اند که کدام روز از شوال بوده، بلى صاحب جنّات الخلود که متتبّع ماهرى است بیست و پنجم آن ماه گفته.

و در بقیع شریف به خاک سپرده شد . 

(برگرفته از کتاب منتهی الامال شیخ عباس قمی رحمه الله)




نویسنده : محمدی
تاریخ : دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا