اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
بررسی حدیث دوات و قلم
کلمات کلیدی :حدیث، دوات و قلم
نظرات ()


اهل سنت، احادیث صحیح بخاری و صحیح مسلم را - که أصح الکتب بعد از قرآن است - غیر قابل انکار می‌دانند و احادیث آنها به منزله وحی منزل است. حتی اگر کسی بگوید احادیث صحیح بخاری و صحیح مسلم مخدوش است، او را بدعت‌گذار و زندیق ملحد می‌دانند.

ادامه بحث جلسه قبل ...

اینها آمدند بر سر دوراهی قرار گرفتند: یکی این که اینها دیدند روایت دروغ است و با آن اصلی که درباره صحیح بخاری و صحیح مسلم دارند، سازش ندارد. از طرف دیگر هم می‌گویند که حدیث صحیح است، این تعبیری که از عمر است:

قد غلبه الوجع    یا        إن الرجل لیهجر

و هم‌چنین:

فاختلفوا و کثر اللغط.

صحیح البخاری، ج1، ص37 و ج7، ص9- مسند احمد، ج1، ص325

اینها با منطق قرآن هم‌خوانی ندارد. لذا آمدند روایت دوات و قلم را مسلّم گرفتند و صحت روایت، غیر قابل مخدوش است و آمدند توجیه کردند. توجیهات متعددی را شارحین صحیح بخاری و صحیح مسلم آورده‌اند؛ آقای نووی در شرح صحیح مسلم و ابن حجر عسقلانی در فتح الباری و قسطلانی در ارشاد الساری. من دوست دارم که عزیزان به توجیهات این آقایان توجه کنند. به نظر من اساس جلسات ما امروز باشد که ببینیم اینها در برابر روایات دوات و قلم، چه موضعی گرفتند و چگونه توجیه می‌کنند. گویا یک آیه قرآن نازل شده است و ما مراد خداوند را نمی‌فهمیم و بیاییم بگوییم که شاید خداوند فلان اراده را کرده است. آن توجیهاتی را که ما بر آن آیه می‌کنیم، عین همان را این عزیزان در رابطه با حدیث دوات و قلم دارند.

مرحوم شرف الدین (ره) در کتاب المراجعات، مراجعه 48 به برخی از این توجیهات جواب داده است. مرحوم سید محسن امین (ره) در کتاب أعیان الشیعه، جلد اول، صفحه 424 با ذکر این توجیهات، آنها را مفصل جواب داده است. مرحوم قاضی نور الله شوشتری (ره) هم در کتاب إحقاق الحق، در 7 ، 8 جا این توجیهات را جواب داده است. من به عصاره این توجیهات اشاره‌ای می‌کنم:

 

توجیه اول

اولین توجیهی که هم عسقلانی دارد و هم قسطلانی این است:

پیامبر (صلی الله علیه و سلم) از این که فرمود:

ائتونی بکتاب اکتب لکم کتابا لا تضلوا بعدی

قصد امر واقعی نکرده بود؛ بلکه مراد پیامبر (صلی الله علیه و سلم)، امتحان صحابه بود. همان‌طوری که خداوند حضرت ابراهیم (علیه السلام) را امتحان کرد و از امتحان خوب درآمد، خداوند فرمود:

قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیَا

سوره صافات/105

همان‌طور هم پیامبر (صلی الله علیه و سلم) آن جمله را فرمود تا صحابه را امتحان کند و آنها هم اختلاف کردند و یکی گفت بنویسید و یکی هم گفت ننویسید و پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هم صلاح را در این دیدند که ننویسند.

این، عصاره حرف ابن حجر است.

ما برای این، 4 جواب داریم:

 

جواب اول

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در حال احتضار و رفتن است و در حال مریضی، وقت امتحان کردن افراد نیست؛ بلکه حال احتضار، حال وصیت و اهمیت به مواردی است که موجب نگرانی این مریض است. خصوصا که اگر این مریض، نبی یا پیامبر باشد که آینده را می‌بیند و حقایق برای او روشن است و آنچه که موجب دغدغه اوست، در حال احتضار آن را بیان می‌کند. شما هیچ مریضی ـ حتی چوپان بیابان – را پیدا نمی‌کنید که بیاید در حال احتضار تصمیم بگیرد که ورّاث و دوستان خود را امتحان کند. وقت احتضار، وقت امتحان نیست؛ وقت دغدغه نسبت به بعضی از مهمات است، خصوصا که اگر آن مریض، نبی باشد.

 

جواب دوم

آیا شما در طول مدت 23 سال رسالت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، یک مورد سراغ دارید که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) امر و دستوری را امتحانی صادر کرده باشد؟ چه مردم تبعیت بکنند یا نکنند. فقط یک مورد را نشان بدهید که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) صحابه را امتحان کرده باشد تا ما بگوییم این هم دومین مورد آن است. پس زمان احتضار، زمان اختبار و امتحان نیست و سابقه این اختبار و امتحان در طول عمر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، حتی یک مورد هم ولو با سند ضعیف، ثبت نشده است.

 

جواب سوم

این که می‌گویید امتحان است، اگر واقعا امتحان بود، باید پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرموده باشد که شما از امتحان خوب یا بد در آمدید. آیا شما عبارتی دارید غیر از:

قوموا عنی

صحیح البخاری، ج1، ص37

که نشان‌گر ایذاء و و متأذی شدن رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است، آیا غیر از این، عبارت دیگری هم دارید؟ که حداقل برای یک طرف دعوا بگوید که خوب بود یا بد بود. جز این عبارت، چیز دیگری نمی‌بینیم.

 

جواب چهارم

وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

هلّم اکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدی.

صحیح البخاری، ج8، ص161

اینها گفتند:

هجر رسول الله صلى الله علیه و سلم.

پیامبر (صلی الله علیه و سلم) هذیان می‌گوید.

صحیح البخاری، ج4، ص31

این نشان می‌دهد که اینها فهمیدند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) چیزی را می‌خواهد بنویسد که به صلاح اینها نیست و با اهداف اینها هم‌خوانی ندارد. لذا آمدند در برابر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستادند و:

یردّون علیه قوله.

سخن او را ردّ کردند.

و سخنان دیگری گفتند. اگر واقعا امتحان بود، این جملات چه معنایی دارد؟!!!

 

جواب پنجم

با صرف نظر از تمام اینها، ابن عباس از این حادثه به رزیه - و مصیبت سنگین و جان‌گداز - تعبیر می‌کند و هر وقت که این قضیه به یاد ابن عباس می‌آمد، می‌گفت:

الرزیة کل الرزیة ما حال بین رسول الله صلى الله علیه و سلم و بین أن یکتب لهم ذلک الکتاب.

صحیح البخاری، ج5، ص138 و ج7، ص9 - صحیح مسلم، ج5، ص76 - مسند احمد، ج1، ص325

اگر واقعا بحث امتحان بود، با این تعبیر ابن عباس که به مصبت یاد کرده است، چه تناسبی دارد؟

پس این که می‌گویند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) قصد امتحان داشت و نمی‌خواست چیزی را بنویسد، سخنی پوچ و بی‌اساس و باطل است و نه با روایت می‌سازد و نه با دلایل حالیه و مقالیه.

اگر امتحان هم باشد، با آن سخن عمر، آیا او در دینش از این امتحان سربلند بیرون آمده است؟ و وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنها فرمود:

قوموا عنی

معلوم می‌شود که تیم عمر و یارانش، شکست خورده از منزل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بیرون رفتند.

 

توجیه دوم

إن عمر موفقا للصواب فی إدراک المصالح و کان صاحب إلهام من الله تعالی.

و قد أراد التخفیف عن النبی إشفاقا علیه من التعب الذی یلحقه بسبب إملاء الکتاب فی حال المرض و الوجع و قد رأى رضی الله عنه، أن ترک إحضار الدواة و البیاض أولى و ربما خشی أن یکتب النبی علیه السلام أمورا یعجز عنها الناس.

این توجیه نیست. می‌گوید که آقای عمر چون صاحب الهام بود و عواقب را درک می‌کرد، تشخیص داد که به صلاح نیست و لذا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم تسلیم رأی آقای عمر شد.

اگر این مطلب را یک چوپان بیابان‌گرد بگوید، آدم گلایه نمی‌کند. ولی به قدری مسئله شور و بی‌مزه شده است که شخصیتی مانند ابن حجر عسقلانی – که حافظ علی الإطلاق است و أرج و قُربی که اهل سنت برای ابن حجر دارند، ما آن را نسبت به شیخ طوسی (ره) و علامه حلی (ره) و سید مرتضی (ره) و شیخ مفید (ره) نداریم - این مطلب را گفته است. این نشان می‌دهد پیامبری که این خصوصیت را دارد:

وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْیٌ یُوحَى

سوره نجم/آیه4-3

این خصوصیت را ندارد:

موفقا للصواب و صاحب إلهام

و نمی‌توانست حقائق را درک کند و مقام و مرتبه آقای عمر در این موضوعات، بالاتر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بوده است و ادعای نبوت برای عمر شده است و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با آن عظمتش، نه صاحب الهام بود و نه حقائق را درک می‌کرد. این یک نوع انکار خاتمیت و تحقیر مقام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است برای این که بتوانند حرف عمر را توجیه کنند.

 

توجیه سوم

إن عمر أراد التخفیف عن النبی إشفاقا علیه من التعب الذی یلحقه بسبب إملاء الکتاب فی حال المرض.

وقتی پیامبر (صلی الله علیه و سلم) برای وصیت نوشتن دستور فرمود چیزی را بیاورند، چون عمر آدم ظریف و صاحب دقت بود و حال پیامبر (صلی الله علیه و سلم) را درک کرد، دید که اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم) بخواهد چند صفحه را املاء کند، با این وضع و مرض او نمی‌سازد و برای این که پیامبر (صلی الله علیه و سلم) به زحمت نیفتد، گفت که نیازی به املاء این نامه نیست.

آیا یک آدم عاقل، نه، دیوانه هم‌چنین توجیهی می‌کند؟! یعنی این آقایان می‌گویند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اگر می‌خواست آن وصیت را بنویسد، لحظاتی طول می‌کشید و با آن حالش نمی‌توانست بنویسد، لذا عمر دلش به حال پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سوخت و گفت که ما نیازی به آن نامه نداریم و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم تسلیم شد.

 

جواب

اگر یک مریض عادی، چیزی را از ما بخواهد، - بیننا و بین ربنا – برای راحت و آسایش مریض بهتر است خواسته آن مریض را اداء کنیم یا این که با او مخالفت کنیم؟ اگر واقعا اشفاق است، برای نشان دادن آن، دو راه است: یکی این که با خواسته مریض، موافقت کنیم و با این کار، محبت کنیم و دیگر این که این حرف‌های او را به مصلحت ندانیم و برآورده نکنیم. مضافا که او پیامبر است و از روی هوی و هوس حرف نمی‌زند و جز وحی، چیزی نمی‌گوید. قرآن می‌فرماید:

وَ مَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نَهَاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا

سوره حشر/آیه7

یک امر مهمی را می‌طلبد که:

أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدی

چیزی را می‌خواهم بنویسم که شما را برای همیشه از گمراهی بیمه کند.

این آقایان که می‌خواستند برای اشفاق این کار را بکنند، آیا این سر و صداها و داد و بیداد‌ها نزد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که حتی زنان هم اعتراض کردند که چرا قلم و کاغذ نمی‌دهید تا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بنویسد و عمر برگشت گفت:

إنکن صواحبات یوسف إذا مرض رسول الله صلى الله علیه و سلم عصرتن أعینکن و إذا صح رکبتن رقبته.

شما مانند دل‌باخته‌های یوسف هستید که اگر رسول الله صلى الله علیه و سلم مریض شود، قطرات اشک می‌ریزید و اگر سلامت شود، بر گردن او سوار می‌شوید.

و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

دعوهن فإنهن خیر منکم.

زنان را رها کنید، آنها بهتر از شما هستند.

و:

فاختلفوا و کثر اللغط.

که باعث شد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بفرماید:

قوموا عنی

و آنها را از خانه بیرون کرد، آیا این با توجیه شما می‌سازد؟! شما وجدان‌تان را ـ اگر دارید – قاضی قرار بدهید و ببینید واقعا این مخالفت، آن هم با این تعبیر:

قد غلبه الوجع      یا      إن الرجل لیهجر

آیا با اشفاق می‌سازد؟! یا نه، اینها هم بر خلاف اشفاق است. شما شعری را می‌گویید که خودتان در قافیه‌اش می‌مانید. این کار عمر، در طول تاریخ مورد اعتراض اهل بیت (علیهم السلام) بوده است. حتی خیلی از اهل سنت، - حتی از معاصرین – با دیدن این توجیهات، نتوانستند قانع شوند. آقای عبد الرحمن سلیمی – از اساتید حوزه علمیه زاهدان – در کتاب خلافت و انتخاب از دیدگاه اهل سنت وقتی به این قضیه می‌رسد، می‌ماند که چه کند و احساس می‌کند که توجیه کردن، کار را درست نمی‌کند. توجیه این آقایان، خود جوانان اهل سنت را نمی‌تواند قانع کند، تا چه رسد به غیر.

 

توجیه چهارم

إن عمر رأی أن ترک إحضار الدواة و الورق أولى.

عمر تشخیص داد که نیاوردن دوات و قلم، از آوردن آنها بهتر است.

معنایش این است که – نستجیر بالله – عقل پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نمی‌رسید و تشخیص نمی‌داد که خوب و خوب‌تر چیست و آقای عمر این را می‌تواند تشخیص بدهد! این هم نوعی اهانت به رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است.

 

جواب

اینها دیدند که اگر بخواهند در برابر اهل بیت (علیهم السلام) و حدیث ثقلین و آیه ولایت و حدیث غدیر بایستند، باید پایگاه و پناهگاهی داشته باشند که غیر از صحابه، چیز دیگری نیست. اگر اینها بخواهند در برابر اهل بیت (علیهم السلام) مخالفت کنند، باید کسانی مانند صحابه را عَلَم کنند، نه علقه مضغه بیابان را. صحابه را هم علم کردند در برابر اهل بیت (علیهم السلام) و دیدند که صحابه، سوابق نادرستی دارند در زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و مخالفت‌های سنگینی با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) داشتند. حتی در صلح حدیبیه، عمر در برابر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) ایستاد و گفت:

والله! ما شککت منذ أسلمت إلا یومئذ.

صحیح ابن حبان، ج11، ص224 ـ المصنف لعبد الرزاق، ج5، ص339 – المعجم الکبیر للطبرانی، ج20، ص14 – الدر المنثور للسیوطی، ج6، ص77 – تاریخ الإسلام للذهبی، ج2، ص371

ما إرتبت کارتیابی فی هذا الیوم.

بحث، فراتر از این قضایا است. بحث شک در نبوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) است. عایشه خانم - که اساس روایات اهل سنت بر او استوار شده است – وقتی به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) می‌گوید:

أ تزعم أنک رسول الله؟

تو خیال می‌کنی که پیامبری؟

السیرة الحلبیة، ج3، ص313

به طوری که ابوذر می‌آید سیلی می‌زند به صورت عایشه و خون می‌آید.

اینها دیدند که نمی‌توانند بدون عدالت و عصمت صحابه، دکّانی در برابر اهل بیت (علیهم السلام) باز کنند. از طرفی هم از این‌طور قضایا در طول 23 ساله نبوت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و بعد از او مواجه هستند. هیچ راهی ندارند جز این که یک کار اساسی بکنند و بگویند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در کارهایش دو عنوان داشت: یکی وحی بود که به مردم ابلاغ می‌کرد و در آنجا معصوم بود. گاهی هم روایات و مسائل دیگری را بیان می‌کرد و در این‌طور قضایا از خداوند الهام نمی‌گرفت و اجتهاد می‌کرد. وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اجتهاد می‌کرد و مجتهد بود، پس:

إذا أصاب فله أجران و إذا أخطا فله أجر واحد

و صحابه هم مجتهد بودند و کمتر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نبودند و در برابر سخنان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، اجتهاد می‌کردند.

ای کاش اینها می‌گفتند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم مجتهد بود و عمر هم مجتهد بود و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم):

أصاب و له أجران.

و عمر:

أخطأ و له أجر واحد.

اینها به عکس می‌گویند و توجیه‌شان این است که عمر:

موفقا للصواب فی إدراک المصالح و کان صاحب إلهام من الله تعالی.

و:

رأی أن ترک إحضار الدواة و الورق أولى.

قضیه خیلی به هم می‌ریزد و اینها پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را این‌گونه نشان می‌دهند که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم):

أخطأ و له أجر واحد.

و عمر:

أصاب و له أجران.

این مصیبت است!!!

 

توجیه پنجم

خشی عمر أن یکتب النبی أمورا یعجز عنها الناس فیستحقون العقوبة بترکها.

با آن کیاستی که عمر داشت، فهمید که پیامبر (صلی الله علیه و سلم) می‌خواهد چه بنویسد و دید اگر پیامبر (صلی الله علیه و سلم)  بنویسد، مردم نمی‌توانند به این دستورات پیامبر (صلی الله علیه و سلم)  عمل کنند و با پیامبر (صلی الله علیه و سلم) مخالفت می‌کنند و مستحق عذاب می‌شوند.

یعنی پیامبری که می‌گوید:

أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدی

عواقب این را درک نکرده است که اگر این را بنویسد و مردم مخالفت کنند، مردم مستحق عذاب می‌شوند؛ ولی آقای عمر این را درک کرده است.

 

جواب اول

اگر این‌طور باشد، نباید پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هیچ امر و نهیی را بگوید. چون هیچ امر و نهیی از طرف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نیست، مگر این که عده‌ای موافقت و عده‌ای هم مخالفت می‌کنند و قطعا عده‌ای که مخالفت می‌کنند، مستحق عذاب هستند.

هم‌چنین باید بگوییم که کار أنبیاء (علیهم السلام) درست نبوده است. زیرا حضرت نوح (علیه السلام) 950 سال تلاش کرد و مردم به گفته او عمل نکردند و همه‌شان مستحق عذاب شدند. ای کاش آقای عمر هم در آن زمان بود و به حضرت نوح (علیه السلام) اعلام می‌کرد شما که مردم را به توحید دعوت می‌کنید، اگر مردم دعوت تو را قبول نکنند، مستحق عقاب می‌شوند؛ پس این کار را نکن. سایر أنبیاء (علیهم السلام) هم همین‌طور و فقط یک عمر را کم داشتند.

 

جواب دوم

پس نباید هیچ قانون‌گذاری در دنیا، هیچ قانونی را وضع کند. چون هر قانونی را که در دنیا وضع می‌کنند، یک دسته از قانون تبعیت می‌کنند و یک دسته هم سرپیچی می‌کنند؛ مانند قوانین راهنمایی و رانندگی و جرائم عمومی. اگر یک عمر در کنار اینها داشته باشیم، نباید قوانینی که استحقاق عقوبت دارد، برای مردم تصویب شود. اگر این طور باشد، غیر از مجانین، کسی به این وضع تن نمی‌دهد؛ چه رسد به عقلا.

 

 توجیه ششم

لعل عمر خاف من المنافقین أن یقدحوا فی صحة ذلک الکتاب، لکونه فی حال المرض فیصیر سببا للفتنة.

عمر از این می‌ترسید که منافقین زیر بار حرف پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نروند و این باعث شود که این منافقین، فتنه به پا کنند.

یعنی این‌که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) این مسائل را درک نکرده است، ولی آقای عمر می‌بیند که اگر این وصیت نوشته شود، با این که از ضلالت مردم جلوگیری می‌شود، ولی در کنارش فتنه هم درست می‌شود و در دَوَران بین ضلالت و فتنه، فتنه را انتخاب کرد.

 

جواب اول

اگر واقعا این است، اگر شما این حرف را به شاگردان سال اولی خود بگویید، این حرف را از شما می‌پذیرند که اگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آن وصیت را بنویسد، با این‌که از ضلالت جلوگیری شده است، ولی دچار فتنه می‌شوند؟

 

جواب دوم

مضافا که این‌ها می‌گویند با رفتن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، اساس منافقین برچیده شد و تا وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بود، منافقین هم بودند. شما کتاب‌های آنها را مطالعه کنید، اگر ردّ پایی از منافقین دیدید، من به شما جایزه می‌دهم. اگر توانستید یک حدیث در رابطه با فعالیت منافقین بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) برای من بیاورید، من به شما جایزه می‌هم. به تعبیر حضرت آیت الله العظمی سبحانی:

پس معلوم می‌شود که وجود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، مایهٔ نفاق بود و وقتی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از دنیا رفت، تمام منافقین در همان لحظه اول، مؤمن و تابع خدا و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شدند.

اگر شما می‌گویید که بعد از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، منافقین از بین رفتند، عمر از چه می‌خواهد بترسد؟ از کدام منافقین؟ اگر ردّ پایی از منافقین در مکه و مدینه بود، به ما نشان بدهید. اگر شما نشان نمی‌دهید، ما آدرس‌های خوبی داریم و به شما نشان می‌دهیم:

1. آقای حُذیفه یمانی، تنها کسی است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) اسامی و اسرار منافقین را به او آموخته بود. این آقا نزد آقای عمر رفت و به او درباره خلافتش اعتراض کرد. حذیفه می‌بینید که آقای عمر، منافقین را در رأس امور اساسی به کارگیری کرده و اعتراض می‌کند که چرا به آنها مسئولیت‌های کلیدی داده است. عمر گفت:

نستعین بقوة المنافق و إثمه علیه.

ما از نیروی منافق استفاده می‌کنیم و گناهش گردن خودش است.

المصنف لإبن أبی شیبة الکوفی، ج7، ص269 – کنز العمال للمتقی الهندی، ج4، ص614

شما که می‌گویید آقای عمر از منافقین ترسید که مبادا فتنه کنند! ولی منافقین که در هیئت دولت و کابینه آقای عمر بودند.

2. عمر، هر کس از صحابه را که از دنیا می‌رفت، برای او نماز نمی‌خواند و منتظر بود تا حذیفه بیاید و بگوید او جز منافقین است یا خیر. اگر شهادت می‌داد که او از منافقین نیست و خودش هم به نماز می‌ایستاد، عمر هم نماز می‌خواند و إلا عمر برای او نماز نمی‌خواند.

3. وقتی ابوبکر از دنیا رفت، عمر وارد مسجد شد و حذیفه با تعدادی از صحابه در مسجد نشسته بودند و به او گفتند که ابوبکر مرده است، چرا نمی‌آیی؟ آقای حذیفه با اشاره گفت که ما در نماز ابوبکر شرکت نمی‌کنیم و در روایت آمده است که چشمان عمر از ناراحتی، نزدیک بود از حدقه بیرون بیاید.

این‌که شما از منافقین می‌ترسی، آیا حذیفه در نماز ابوبکر شرکت کرد یا خیر؟ اگر شرکت کرده است، حدأقل یک سند ضعیف به ما نشان بدهید.

4. عمر نزد حذیفه می‌آید و می‌گوید:

یا حذیفة! بالله أنا من المنافقین؟

ای حذیفه! تو را به خدا! آیا من هم از منافقین هستم.

میزان الإعتدال للذهبی، ج2، ص107 – تاریخ الإسلام للذهبی، ج3، ص494 - مقدمة فتح الباری لإبن حجر، ص402

مگر شما نمی‌گویید که آقای عمر جزء عشره مبشره است و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به آنها بشاره بهشت را داده است؟ آیا در حرف پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) شک داشت که این سوال را از حذیفه پرسید؟

شما که می‌گویید که آقای عمر از منافقین می‌ترسید، آیا از خودش می‌ترسید؟ از اعضای کابینه خود می‌ترسید؟ از دوست خود ابوبکر می‌ترسید؟

اگر بگویید که این سوال از حذیفه، استفهام انکاری بوده است نه حقیقی، می‌گوییم آیا سلمان و ابوذر و مقداد و ... هم آمدند بگویند که آیا ما هم جزء منافقین هستیم یا نه؟ اگر بنده و جناب‌عالی در جایی هستیم و یک آقایی از وزارت اطلاعات آمده است به آنجا و ما از او بپرسیم که آیا ما هم نزد شما پرونده ضد انقلابی داریم؟ این مشخص است ... . مگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نفرمود که اینها اهل بهشت هستند؟ مگر در صدر عشره مبشره، نام عمر نیست؟ کسی که این‌گونه است، آیا هم‌چنین سوالی را مطرح می‌کند؟

آیا مگر ابوسفیان این‌گونه نبود:

و کان ابوسفیان کهفا للمنافقین

اولین کسی بود که به عنوان خلیفه و حاکم معین شد، چرا ابوذر و مقداد و سلمان و حذیفه حاکم شام نشدند، ولی پسر ابوسفیان حاکم شام شد؟ و امروز، هر مصیبتی را که در جهان اسلام داریم، سر منشأ آن همین‌جاست. عمر، از دهان ابو هریره - صحابه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) - می‌گیرد و می‌گوید: اموال مردم را چرا بالا کشیده‌ای؟ تمام اموالی را که ابوهریره اختلاس کرده بود، از او گرفت. با ابن عباس آن برخورد را کرد. ولی وقتی ابوسفیان از شام برگشت، عمر گفت:

چه خبر؟ ابوسفیان گفت: هیچ، رفته بودم پسرم را ببینم و برگردم. عمر گفت: چه سوغاتی را آورده‌ای؟ ابوسفیان گفت: هیچ. عمر در آن جلسه، انگشتر ابوسفیان را در آورد و به غلامش داد و گفت: به منزل ابوسفیان می‌روی و به زن او می‌گویی: به این نشانی، آن خورجین هدایایی را که از شام آورده‌اند، بیاورید. آوردند و دیدند که پر از طلا و نقره است.

چرا عمر یک دینار و یک دِرهم از این‌ها را مصادره نکرد؟! چه فرقی است بین ابوسفیان و فرزندش یزید ـ برادر معاویه و غیر از آن یزیدی است که فرزند معاویه است - با ابوهریره و ابن عباس؟

 

توجیه هفتم

این که آقای عمر گفت:

حسبنا کتاب الله

ما احتیاجی به نوشتن پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نداریم و قرآن برای ما کافی است.

ابن حجر می‌گوید:

چون عمر کاملا آگاه به قرآن است و تمام مسائل قرآنی و علوم قرآن را می‌داند و می‌دانست:

مَا فَرَّطْنَا فِی الْکِتَابِ مِنْ شَیْءٍ

سوره انعام/آیه38

و لذا چون اینها را می‌دانست، مردم نیازی به کتابت پیامبر (صلی الله علیه و سلم) نداشتند.

 

جواب اول

اگر واقعا پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود:

أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدی

و عمر هم دید که همه چیز در کتاب خدا هست و نیاز به چیز دیگری نیست که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) آن را بنویسد و مردم را از گمراهی بیمه کند و خود قرآن مردم را از گمراهی بیمه می‌کند، آیا این قرآن بعد از رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، أمت اسلامی را از افتراق و گمراهی بیمه کرد؟ یا نه، با رفتن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، امت اسلامی، دسته دسته شدند و هر کدام از اینها، دسته دیگر را تکفیر و مهدور الدم کردند؟ وقتی معاویه در برابر حضرت علی (علیه السلام) در صفین می‌ایستد، یعنی حضرت علی (علیه السلام) را مهدور الدم می‌داند، و إلا که نمی‌‌تواند با او بجنگد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) هم که مقابل عایشه و طلحه و زبیر می‌ایستد، اینها را مهدور الدم می‌داند. هم‌چنین عایشه و طلحه و زبیر هم حضرت علی (علیه السلام) و یاران او را مهدور الدم می‌دانستند. اگر قرآن، واقعا بیمه کننده ملت اسلامی از گمراهی بود، پس چرا این‌گونه نشد؟

 

جواب دوم

قرآن صراحت دارد:

وَ أَنْزَلْنَا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَیْهِمْ

سوره نحل/آیه44

قرآن، بدون پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، پاسخ‌گو نیست و همیشه باید مبیّن قرآن در کنار قرآن باشد و استنباط احکام الهی بدون مبیّن قرآن، امکان‌پذیر نیست و:

حسبنا کتاب الله

نفی این آیه شریفه است.

 

جواب سوم

شما در روایات متعددی آورده‌اید که:

کان جبریل ینزل بالسنة کما ینزل بالقرآن

الدر المنثور للسیوطی، ج6، ص122 - تفسیر الآلوسی، ج17، ص183

خود آقای بیهقی با سند صحیح می‌گوید:

کان جبریل ینزل على النبی صلى الله علیه و سلم بالسنة کما ینزل علیه بالقرآن و یجمع ذلک کله «وَ مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى» الآیة

فتح الباری لإبن حجر، ج13، ص248

 

جواب چهارم

طبق فتوای شما اهل سنت، حفظ سنت، واجب است؛ همان‌گونه که حفظ قرآن واجب است. آقای خطیب بغدادی – از استوانه‌های علمی اهل سنت – می‌گوید:

ینبغی لنا أن نحفظ حدیث رسول الله صلى الله علیه و سلم، کما نحفظ القرآن لأن الله تعالى یقول: «وَمَا آَتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ».

الکفایة فی علم الروایة للخطیب البغدادی، ص27 – تاریخ مدینة دمشق لإبن عساکر، ج8، ص436 – تهذیب الکمال للمزی، ج3، ص148

 

جواب پنجم

خود شما می‌گویید:

إن الکتاب أحوج إلی السنة من السنة إلی الکتاب.

احتیاج قرآن به سنت، بیش از احتیاج سنت به قرآن است.

جامع بیان العلم و فضله لإبن عبد البر، ج2، ص191

همان‌طوری که قرطبی نقل می‌کند از اوزاعی:

القرآن أحوج إلى السنة من السنة إلى القرآن.

تفسیر القرطبی، ج1، ص39

خودتان از آقای ابوحنیفه نقل کرده‌اید که گفته است:

لولا السنة ما فهم أحد منّا القرآن.

اگر سنت نبود، یک نفر از ما هم قرآن را نمی‌‌فهمید.

قواعد التحویز قاسمی، ص52

 

جواب ششم

شما فتوا داده‌اید:

تمسک به قرآن بدون استفاده از سنت، موجب ضلالت است.

آقای ایوب سختیانی – از علمای بزرگ اهل سنت – می‌گوید:

إذا حدثت الرجل بالسنة، فقال: دعنا من هذه و حدثنا من القرآن، فاعلم أنه ضال مضل.

اگر روایتی را برای مردی خواندی و او گفت ما را از این روایات کنار بگذار و قرآن را برای ما بخوان، بدان که او گمراه و گمراه کننده است.

الکفایة فی علم الروایة للخطیب البغدادی، ص31 – معرفة علوم الحدیث للحاکم النیشابوری، ص65 -

پس: ثبت ولایة علی بن أبی طالب (علیه السلام).

پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) هم فرمود:

أکتب لکم کتابا لن تضلوا بعدی

 

توجیه کلام ابن عباس

نکته بعدی، عبارت ابن عباس است که هر وقت قضیه دوات و قلم به یادش می‌افتاد، قطرات اشکش مانند لؤلؤ و مرجان از گونه‌هایش سرازیر می‌شد و می‌گفت:

الرزیة کل الرزیة ما حال بین رسول الله صلى الله علیه و سلم و بین أن یکتب لهم ذلک الکتاب.

صحیح البخاری، ج5، ص138 و ج7، ص9 - صحیح مسلم، ج5، ص76 - مسند احمد، ج1، ص325

این را چه جواب دادند؟ می‌گویند:

إبن عباس کان مجتهدا و عمر کان مجتهدا و أفضل و أفقه من إبن عباس

ببینید چه توجیهی آورده‌‌اند!

 

جواب اول

آیا خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) از عمر و إبن عباس أفضل و أفقه است یا خیر؟

اگر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بگوید که چیزی بیاورید تا برای شما بنویسم ... و عمر بگوید که چیزی را نیاورید، کدام یک أفضل و أفقه هستند؟

 

جواب دوم

تمام کتاب‌های روائی و تاریخی و تفسیری شما در مورد ابن عباس آورده‌اند:

حبر الأمة

و در تفسیر قرآن، أحدی به ابن عباس نمی‌رسد. حتی اهل سنت ابن عباس را در تفسیر قرآن از حضرت علی (علیه السلام) بالاتر می‌دانند. خب! وقتی آقای ابن عباس، اعلم از صحابه به تفسیر بود، چطور شما می‌گویید که عمر أفضل است؟!

 

جواب سوم:

مرحوم علامه امینی (ره) به دانشگاه الأزهر رفته بود و در آنجا تعدادی از رؤسا و اساتید دانشگاه جمع شده بودند و هر کدام‌شان درباره فضیلت عمر و ابوبکر بحث می‌کردند و علامه امینی (ره) هم ساکت بود. صحبت اینها که تمام شد، به آنها گفت: شما به من بگویید که آیا این آقای عمر شما، به اندازه یک چوپان روایت نقل کرده است یا خیر؟

تاریخ نشان می‌دهد که بی‌سوادترین و جاهل‌ترین صحابه به قرآن و احکام اسلامی بوده است و در موارد متعددی گفته است:

لولا علی لهلک عمر.

این روایت را اگر نگوییم در حد تواتر است، در حد مستفیض است.

هم‌چنین خود عمر گفت:

کل الناس أفقه من عمر - حتی المخدرات فی البیوت - .

تمام مردم از منِ عمر أفقه هستند؛ حتی زنان در منزل.

مجمع الزوائد للهیثمی، ج4، ص284 - شرح نهج البلاغة لإبن أبی الحدید، ج1، ص182 - تفسیر الرازی، ج10، ص13 - تفسیر القرطبی، ج15، ص179 - تفسیر ابن کثیر، ج1، ص478 – الدر المنثور للسیوطی، ج2، ص133 - فتح القدیر للشوکانی، ج1، ص443 - تفسیر الآلوسی، ج4، ص244

هم‌چنین در قضیه دیگری یکی از زنان به او گفت:

کل واحد أفقه منک حتى العجائز یا عمر.

الغدیر للشیخ الأمینی، ج6، ص144 و 328

در مصادر متعددی از اهل سنت آمده است که آقای عمر بی‌سواد و جاهل بوده است. حتی پیر زن‌های خانه‌دار هم اطلاعات علمی بیشتری نسبت به عمر داشتند.

 

* * * * * * *

* * * * * * *

* * * * * * *

 

««« و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته »»»



دکتر سید محمد حسینی قزوینی
 
به نقل ازwww.valiasr-aj.com


نویسنده : محمدی
تاریخ : دوشنبه ۱۸ دی ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا