اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
به مناسبت شهادت حضرت خاتم المرسلین محمد مصطفی صلی الله علیه و آله
کلمات کلیدی :حضرت خاتم المرسلین، محمد مصطفی
نظرات ()


هو ابو القاسم، محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم بن عبد الله، بن عبد المطّلب، بن هاشم، بن عبد مناف، بن قصىّ، بن کلاب بن مرّة، بن کعب، بن لؤىّ، بن غالب، بن فهر، بن مالک، بن النّضر، بن کنانة، بن خزیمة، بن مدرکة، بن الیاس، بن مضر، بن نزار، بن معد، بن عدنان.

 اجماع علماى امامیّه منعقد گردیده است بر آن که پدر و مادر حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم و جمیع اجداد و جدّات آن حضرت تا آدم علیه السّلام همه مسلمان بوده‏اند:  و نور آن حضرت در صلب و رحم مشرکى قرار نگرفته است، و شبهه در نسب آن حضرت و آباء و امّهات آن حضرت نبوده است،  و احادیث متواتره از طرق خاصّه و عامّه بر این مضامین دلالت دارد.
بلکه از احادیث متواتره ظاهر مى‏شود که اجداد آن حضرت همه انبیاء و اوصیاء و حاملان دین خدا بوده‏اند، و فرزندان اسماعیل که اجداد آن حضرتند، اوصیاى حضرت ابراهیم علیه السّلام بوده‏اند، و همیشه پادشاهى مکّه و حجابت خانه کعبه و تعمیرات با ایشان بوده است، و مرجع عامّه خلق بوده‏اند و ملّت ابراهیم علیه السّلام در میان ایشان بوده است، و ایشان حافظان آن شریعت بوده‏اند و به یکدیگر وصیّت مى‏کردند و آثار انبیا را به یکدیگر مى‏سپردند تا به عبد المطلب رسید، و عبد المطّلب ابو طالب را وصىّ خود گردانید و ابو طالب کتب و آثار انبیا صلّى اللّه علیه و آله و سلم و وداع ایشان را بعد از بعثت تسلیم حضرت رسالت پناه صلّى اللّه علیه و آله و سلم نمود.

حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم در دیده‏ها با عظمت مى‏نمود و در سینه‏ها مهابت او بود، رویش از نور مى‏درخشید مانند ماه شب چهارده، از میانه بالا اندکى بلندتر بود و بسیار بلند نبود، و سر مبارکش بزرگ بود و مویش نه بسیار پیچیده بود و نه بسیار افتاده، و موى سرش اکثر اوقات از نرمه گوش نمى‏گذشت و اگر بلندتر مى‏شد میانش را مى‏شکافت و بر دو طرف سر مى‏افکند و رویش سفید و نورانى بود و گشاده پیشانى بود، و ابرویش باریک و مقوّس و کشیده بود، و رگى در میان پیشانیش بود که هنگام غضب پر مى‏شد و بر مى‏آمد، و بینى آن جناب باریک و کشیده بود و میانش اندکى برآمدگى داشت و نورى از آن مى‏تافت، و محاسن شریفش انبوه بود، و دندانهایش سفید و برّاق و نازک و گشاده بود، و گردنش در صفا و نور و استقامت مانند گردن صورتهایى بود که از نقره مى‏سازند و صیقل مى‏زنند.
اعضاى بدنش همه معتدل، و سینه و شکمش برابر یکدیگر بود، میان دو کتفش پهن بود، و سر استخوانهاى بندهاى بدنش قوى و درشت بود (و این‏ها از علامات شجاعت و قوّت است و در میان عرب ممدوح است). بدنش سفید و نورانى بود و از میان سینه تا نافش خطّ سیاه باریکى از مو بود مانند نقره که صیقل زده باشند و در میانش از زیادتى صفا خطّ سیاهى نماید، و پستانها و اطراف سینه و شکم آن حضرت از مو عارى بود، و ذراع و دوشهایش مو داشت، انگشتانش کشیده و بلند بود، ساعدها و ساقش صاف و کشیده بود، کف پاهایش هموار نبود بلکه میانش از زمین دور بود، و پشت پاهایش بسیار صاف و نرم بود به حدّى که اگر قطره آبى بر آن‏ها ریخته مى‏شد بند نمى‏شد، و چون راه مى‏رفت قدمها را به روش متکبّران بر زمین نمى‏کشید، و با تأنّى و وقار راه مى‏رفت.
و چون به جانب خود ملتفت مى‏شد که با کسى سخن گوید به روش ارباب دولت به گوشه چشم نظر نمى‏کرد بلکه با تمام بدن مى‏گشت، و سخن مى‏گفت، و در اکثر احوال دیده‏اش به زیر بود و نظرش به سوى زمین زیاده بود. 

 هر که را مى‏دید مبادرت به سلام مى‏نمود، و اندوهش پیوسته بود، و فکرتش دائم، و هرگز از فکرى و شغلى خالى نبود، و بدون احتیاج سخن نمى‏فرمود و کلمات جامعه مى‏گفت که لفظش اندک و معنیش بسیار بود و از افاده مقصود قاصر نبود، و ظاهرکننده حقّ بود، و خویش نرم بود و درشتى و غلظت در خلق کریمش نبود، و کسى را حقیر نمى‏شمرد، و اندک نعمتى را عظیم مى‏دانست، و هیچ نعمتى را مذمّت نمى‏فرمود، امّا خوردنى و آشامیدنى را مدح هم نمى‏فرمود و از براى قوت امور دنیا به غضب نمى‏آمد و از براى خدا چنان به خشم در مى‏آمد که کسى او را نمى‏شناخت، و چون اشاره مى‏فرمود، به دست اشاره مى‏نمود نه به چشم و ابرو، و چون شاد مى‏شد دیده بر هم مى‏گذاشت و بسیار اظهار فرح نمى‏کرد، و اکثر خندیدن آن حضرت تبسّم بود و کم بود که صداى خنده آن حضرت ظاهر شود، و گاه دندانهاى نورانیش مانند دانه‏هاى تگرگ ظاهر مى‏شد در خندیدن و هر کس را به قدر علم و فضیلت در دین زیادتى مى‏داد و در خور احتیاج متوجّه ایشان مى‏شد و آنچه به کار ایشان مى‏آمد و موجب صلاح امّت بود براى ایشان بیان مى‏فرمود و مکرّر مى‏فرمود که: «حاضران آنچه از من مى‏شنوند به غایبان برسانند» و مى‏فرمود که: «برسانید به من حاجت کسى را که حاجت خود را به من نتواند رسانید»، و کسى را بر لغزش و خطاى سخن مؤاخذه نمى‏فرمود و صحابه داخل مى‏شدند به مجلس آن حضرت طلب کنندگان علم، و متفرّق نمى‏شدند مگر آن که از حلاوت علم و حکمت چشیده بودند. و از شرّ مردم در حذر بود امّا از ایشان کناره نمى‏کرد و خوش رویى و خوش بویى را از ایشان دریغ نمى‏داشت و جستجوى اصحاب خود مى‏نمود و احوال ایشان مى‏گرفت، و هرگز غافل از احوال مردم نمى‏شد مبادا که غافل شوند و به سوى باطل میل کنند و نیکان خلق را نزدیک خود جاى مى‏داد، و افضل خلق نزد او کسى بود که مواسات و معاونت و احسان و یارى مردم بیشتر کند.
و آداب مجلس آن حضرت چنین بود که در مجلسى نمى‏نشست و بر نمى‏خاست مگر با یاد خدا، و در مجلس، جاى مخصوص براى خود قرار نمى‏داد، و نهى مى‏فرمود از این، و چون داخل مجلس مى‏شد در آخر مجلس که خالى بود مى‏نشست و مردم را به این امر مى‏فرمود، و به هر یک از اهل مجلس خود بهره‏اى از کرام و التفات مى‏رسانید، و چنان معاشرت مى‏فرمود که هر کس را گمان آن بود که گرامى‏ترین خلق است نزد او، و با هر که مى‏نشست تا او اراده برخاستن نمى‏کرد بر نمى‏خاست، و هر که از او حاجتى مى‏طلبید اگر مقدور بود روا مى‏کرد و الّا به سخن نیکى و وعده جمیلى او را راضى مى‏کرد.
و خلق عمیمش همه خلق را فرا گرفته بود و همه کس نزد او در حقّ مساوى بود.
مجلس شریفش، مجلس بردبارى و حیا و راستى و امانت بود، و صداها در آن بلند نمى‏شد و بد کسى در آن گفته نمى‏شد و بدى از آن مجلس مذکور نمى‏شد، و اگر از کسى خطایى صادر مى‏شد نقل نمى‏کردند و همه با یکدیگر در مقام عدالت و انصاف و احسان بودند و یکدیگر را به تقوى و پرهیزکارى وصیّت مى‏کردند و با یکدیگر در مقام تواضع و شکستگى بودند، پیران را توقیر مى‏کردند و بر خردسالان رحم مى‏کردند و غریبان را رعایت مى‏کردند.
و سیرت آن حضرت با اهل مجلس چنان بود که پیوسته گشاده‏رو و نرم خود بود و کسى از همنشینى او متضرّر نمى‏شد و صدا بلند نمى‏کرد، و فحش نمى‏گفت، و عیب مردم نمى‏کرد، و بسیار مدح مردم نمى‏کرد، و اگر چیزى واقع مى‏شد که مرضىّ طبع مستقیمش نبود تغافل مى‏فرمود، و کسى از او ناامید نبود و مجادله نمى‏کرد، و بسیار سخن نمى‏گفت، و قطع نمى‏فرمود سخن احدى را مگر آن که باطل گوید. و چیزى که فایده نداشت متعرّض آن نمى‏شد، و کسى را مذمّت نمى‏کرد و احدى را سرزنش نمى‏فرمود و عیبها و لغزشهاى مردم را تفحّص نمى‏نمود و بر سوء ادب غریبان و اعرابیان صبر مى‏فرمود حتّى این که صحابه ایشان را به مجلس مى‏آوردند که ایشان سؤال کنند و خود مستفید شوند.

در خبر است که جوانى نزد پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم آمد و گفت: تواند شد که مرا رخصت فرمایى تا زنا کنم؟ اصحاب بانگ بر وى زدند، پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرمود: نزدیک من آى، آن جوان پیش شد، فرمود: هیچ دوست مى‏دارى که کس به مادر تو زنا کند یا با دختر و خواهر تو و هم چنان با عمّات و خالات و خویشان خود این کار روا دارى؟
عرض کرد: رضا ندهم، فرمود: همه بندگان خداى چنین باشند، آنگاه دست مبارک بر سینه او فرود آورد و گفت:
اللّهمّ اغفر ذنبه، و طهّر قلبه، و حصّن فرجه.
دیگر از آن پس به جانب هیچ زن بیگانه دیده نشد.

و از سیره ابن هشام نقل شده که گفته در زمان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم لشکر اسلام به جبل طىّ آمدند و فتح کردند، و اسرایى از آنجا به مدینه آوردند که در میانه آن‏ها دختر حاتم طایى بود. چون پیغمبر خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم آن‏ها را دید دختر حاتم خدمتش عرض کرد: یا رسول اللّه! هلک الوالد، و غاب الوافد. یعنى: پدرم حاتم مرده، و برادرم عدّى بن حاتم به شام فرار کرده بر ما منّت گذار و ببخش ما را خدا بر تو منّت گذارد.

و روز اوّل و دوّم حضرت جوابى به او نفرمود، روز سیّم که ایشان را ملاقات فرمود امیر المؤمنین علیه السّلام به آن زن اشاره فرمود که: دوباره عرض حال کن، آن زن سخن گذشته را اعاده کرد، رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرمود: مترصد هستم قافله با امانتى پیدا شود تو را به ولایتت بفرستم، و از او عفو فرمود.

 

 [مزاح آن حضرت:]
و وارد شده که آن حضرت مزاح مى‏کرد امّا حرف باطل نمى‏گفت. و نقل کرده‏اند که: روزى آن حضرت دست کسى را گرفت و فرمود: که مى‏خرد این بنده را؟! یعنى بنده خدا را.
و روزى زنى احوال شوهر خود را نقل مى‏کرد، حضرت فرمود که: آن است که در چشمش سفیدى هست؟ آن زن گفت: نه، چون به شوهرش نقل کرد گفت:
حضرت مزاح کرده و راست فرموده، سفیدى چشم همه کس بیش از سیاهى است.
و پیره‏زالى از انصار به آن حضرت عرض کرد که: استدعا کن براى من از خدا بهشت را. فرمود که: زنان پیر داخل بهشت نمى‏شوند، پس آن زن گریست، حضرت خندید و فرمود که: جوان و باکره مى‏شوند و داخل بهشت مى‏شوند.
و حکایت مزاح آن حضرت با پیره‏زنى دیگر و بلال و عبّاس و دیگران معروف است.
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: زنى به خدمت آن حضرت آمد و از مردى شکایت کرد که مرا بوسیده. آن حضرت او را طلبید و فرمود: چرا چنین کرده‏اى؟ گفت: اگر بد کرده‏ام او هم از من قصاص نماید یعنى تلافى این بد را نسبت به من بکند، آن جناب تبسّم نمود و فرمود: دیگر چنین کارى مکن. گفت:نخواهم کرد.

 

 مختصرى از معجزات حضرت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم‏:

 

 در شقّ قمر:
قال اللّه تعالى: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ، وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ.
یعنى: نزدیک شد قیامت و به دونیم شد ماه و اگر ببینند آیتى و معجزه رو مى‏گردانند و مى‏گویند سحرى است پیوسته.
اکثر مفسران خاصّه و عامّه «2» روایت کرده‏اند که: این آیات وقتى نازل شد که قریش در مکّه از آن حضرت معجزه طلب کردند، حضرت اشاره به ماه فرمود، به قدرت حقّ تعالى به دونیم شد. و در بعضى روایات است که آن شب چهاردهم ذى حجّه بود.

ردّ شمس:
علماء خاصّه و عامه به سندهاى بسیار از اسماء بنت عمیس و غیر از روایت کرده‏اند که روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم، حضرت امیر المؤمنین را پى کارى فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امیر علیه السّلام آمد و نماز عصر نکرده بود، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم سر مبارک خود را در دامن آن حضرت گذارد و خوابید و وحى بر آن حضرت نازل شد و سر خود را به جامه پیچیده و مشغول شنیدن وحى گردید تا نزدیک شد که آفتاب فرو رود و چون وحى منقطع شد.
حضرت فرمود: یا على! نماز کرده‏اى؟
گفت: نه یا رسول اللّه، نتوانستم سر مبارک تو را از دامن خود دور کنم، پس حضرت فرمود که: خداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود پس آفتاب را براى او برگردان.
اسماء گفت: و اللّه دیدم که آفتاب برگشت و بلند شد و به جایى رسید که بر زمینها تابید و وقت فضیلت عصر برگشت و حضرت نماز کرد و باز آفتاب فرو رفت. «1»

 

 منبر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم و ستون نالنده:
خاصّه و عامّه به سندهاى بسیار روایت کرده‏اند که چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم به مدینه هجرت نمود و مسجد را بنا کرد، در جانب مسجد درخت خرمایى خشک کهنه بود و هرگاه که حضرت خطبه مى‏خواند بر آن درخت تکیه مى‏فرمود، پس مردى آمد و گفت: یا رسول اللّه! رخصت ده که براى تو منبرى بسازم که در وقت خطبه بر آن قرار گیرى، و چون مرخّص شد براى حضرت منبرى ساخت که سه پایه داشت و حضرت بر پایه سیّم مى‏نشست، اوّل مرتبه که آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد، مانند ناله‏اى که ناقه در مفارقت فرزند خود کند، پس حضرت از منبر به زیر آمد و درخت را در بر گرفت تا ساکن شد، پس حضرت فرمود: اگر من آن را در بر نمى‏گرفتم تا قیامت ناله مى‏کرد. و آن را حنّانه مى‏گفتند. و بود تا آن که بنى امیّه مسجد را خراب کردند و از نو بنا کردند و آن درخت را بریدند.  و در روایت دیگر منقول است که حضرت فرمود که آن درخت را کندند و در زیر منبر دفن کردند.

 

 ضامن آهو:
 راوندى و ابن بابویه از امّ سلمه روایت کرده‏اند که: روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم در صحرایى راه مى‏رفت ناگاه شنید که منادى ندا مى‏کند: یا رسول اللّه! حضرت نظر کرد کسى را ندید، پس بار دیگر ندا شنید و کسى را ندید، و در مرتبه سیّم که نظر کرد آهویى را دید که بسته‏اند، آهو گفت: این اعرابى مرا شکار کرده است و من دو طفل در این کوه دارم مرا رها کن که بروم و آن‏ها را شیر بدهم و برگردم.
فرمود: خواهى کرد؟
گفت: اگر نکنم خدا مرا عذاب کند مانند عشّاران. «2»
پس حضرت آن را رها کرد تا رفت و فرزندان خود را شیر داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بست.
چون اعرابى آن حال را مشاهده کرد گفت: یا رسول اللّه! آن را رها کن.
چون آن را رها کرد دوید و مى‏گفت: اشهد آن لا اله الّا اللّه و انّک رسول اللّه. «3»
و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: آن آهو را یهودى شکار کرده بود و چون به نزد فرزندان خود رفت و قصّه خود را براى ایشان نقل کرد، گفتند: حضرت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم ضامن تو گردیده و منتظر است، ما شیر نمى‏خوریم تا به خدمت آن حضرت برویم.
پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو آهو بچه روهاى خود را بر پاى آن حضرت مى‏مالیدند، پس یهودى گریست و مسلمان شد و گفت: آهو را رها کردم و در آن موضع مسجدى بنا کردند و حضرت زنجیرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود که حرام کردم گوشت شما را بر صیّادان.

  زنده کردن دو کودک:
 راوى روایت کرده است که: یکى از انصار بزغاله‏اى داشت آن را ذبح کرد به زوجه خود گفت که: بعضى را بپزید، و بعضى را بریان کنید شاید حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم ما را مشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار کند، و به سوى مسجد رفت و دو طفل خرد داشت چون دیدند که پدر ایشان بزغاله را کشت یکى به دیگرى گفت: بیا تو را ذبح کنم، و کارد گرفت و او را ذبح کرد، مادر که آن حال را مشاهده کرد فریاد کرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افتاد و مرد.
آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان کرد و طعام را براى قدوم حضرت مهیّا کرد، چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئیل فرود آمد و گفت: یا رسول اللّه! بفرما که پسرهایش را حاضر گرداند، چون پدر به طلب پسرها بیرون رفت مادر ایشان گفت: حاضر نیستند و به جایى رفته‏اند؛ برگشت و گفت: حاضر نیستند، حضرت فرمود که: البتّه باید حاضر شوند، و باز پدر بیرون آمد و مبالغه کرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر کرد، حضرت دعا کرد و خدا هر دو را زنده کرد و عمر بسیار کردند.

 

 [در کیفیّت وفات‏]
و بدان که در کیفیّت وفات آن سرور و وصیّتهاى آن بزرگوار روایات بسیار وارد شده «1» و ما در اینجا اکتفا مى‏کنیم به آنچه شیخ مفید و طبرسى- رضوان اللّه علیهما-اختیار کرده‏اند.
گفته‏اند که: چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم از حجّة الوداع مراجعت نمود و بر آن حضرت معلوم شد که رحلت او به عالم بقا نزدیک شده است، پیوسته در میان اصحاب خطبه مى‏خواند، و ایشان را از فتنه‏هاى بعد از خود به مخالفت فرموده‏هاى خود حذر مى‏نمود، و وصیّت مى‏فرمود ایشان را که دست از سنّت و طریقه او برندارند، و بدعت در دین الهى نکنند، و متمسّک شوند به عترت و اهل بیت او به اطاعت، و نصرت و حراست، و متابعت ایشان را بر خود لازم دانند، و منع مى‏کرد ایشان را از مختلف شدن و مرتد شدن.
و مکرّر مى‏فرمود که: ایّها النّاس! من پیش از شما مى‏روم، و شما در حوض کوثر بر من وارد خواهید شد، و از شما سؤال خواهم کرد که چه کردید با دو چیز گران بزرگ که در میان شما گذاشتم: کتاب خدا، و عترت که اهل بیت منند، پس نظر کنید که چگونه خلافت من خواهید کرد در این دو چیز، بدرستى که خداوند لطیف خبیر مرا خبر داده است که این دو چیز از هم جدا نمى‏شوند تا در حوض کوثر بر من وارد شوند، بدرستى که این دو چیز را در میان شما مى‏گذارم و مى‏روم، پس سبقت مگیرید بر اهل بیت من و پراکنده مشوید از ایشان و تقصیر مکنید در حقّ ایشان که هلاک خواهید شد، و چیزى تعلیم ایشان مکنید بدرستى که ایشان داناترند از شما، و چنین نیابم شما را که بعد از من از دین بر گردید و کافر شوید و شمشیرها بر روى یکدیگر بکشید، پس ملاقات کنید من- یا على علیه السّلام را- در لشکرى مانند سیل در فراوانى و سرعت و شدّت. و بدانید که على بن ابى طالب پسر عمّ و وصى من است، و قتال خواهد کرد بر تأویل قرآن چنان که من قتال کردم بر تنزیل قرآن.
و از این باب سخنان در مجالس متعدّده مى‏فرمود.
 [جیش اسامه‏]
پس اسامة بن زید را امیر کرد و لشکرى از منافقان و اهل فتنه و غیر ایشان براى او ترتیب داد و امر کرد او را که با اکثر صحابه بیرون رود به سوى بلاد روم به آن موضعى که پدرش در آنجا شهید شده بود، و غرض حضرت از فرستادن این لشکر آن بود که مدینه از اهل فتنه خالى شود و کسى با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام منازعه نکند تا امر خلافت بر آن حضرت مستقر گردد، و مردم را مبالغه بسیار مى‏فرمود در بیرون رفتن و اسامه را به جرف (به ضمّ جیم و سکون راء موضعى است در یک فرسخى مدینه) فرستاد و حکم فرمود که در آنجا توقّف نماید تا لشکر نزد او جمع شوند، و جمعى را مقرّر نمود که مردم را بیرون کنند، و ایشان را حذر مى‏فرمود از دیر رفتن.
 [کنار بقیع‏]
پس در اثناى آن حال آن حضرت را مرضى طارى شد که به آن مرض به رحمت الهى واصل گردید، چون آن حالت را مشاهده نمود دست امیر المؤمنین علیه السّلام را گرفت و متوجّه بقیع گردید، و اکثر صحابه از پى او بیرون آمدند؛ و فرمود که: حقّ تعالى مرا امر کرده است که استغفار کنم براى مردگان بقیع، چون به بقیع رسید گفت: السّلام علیکم یا اهل القبور، گوارا باد شما را آن حالتى که صبح کرده‏اید در آن و نجات یافته‏اید از فتنه‏هایى که مردم را در پیش است، بدرستى که رو کرده است به سوى مردم فتنه‏هاى بسیار مانند پاره‏هاى شب تار.
پس مدّتى ایستاد و طلب آمرزش براى جمیع اهل بقیع کرد، و رو آورد به سوى حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام و فرمود که: جبرئیل در هر سال قرآن را یک مرتبه به من عرضه مى‏کرد، و در این سال دو مرتبه عرض نمود، و چنین گمان دارم که این براى آن است که وفات من نزدیک شده است.
پس فرمود که: یا على! بدرستى که حقّ تعالى مرا مخیّر گردانیده است میان خزانه‏هاى دنیا و مخلّد بودن در آن یا رفتن به بهشت، و من اختیار لقاى پروردگار خود کردم، چون بمیرم عورت مرا بپوشان، که هر که به عورت من نظر کند کور مى‏شود.
 [شدت مرض‏]
پس به منزل خود مراجعت نمود، و مرض آن حضرت شدید شد و بعد از سه روز به مسجد آمد عصابه بر سر بست، و به دست راست بر دوش امیر المؤمنین علیه السّلام به دست چپ بر دوش فضل بن عباس تکیه فرموده بود تا آن که بر منبر بالا رفت و نشست و گفت: اى گروه مردم! نزدیک شده است که من از میان شما غایب شوم هر که را نزد من وعده باشد بیاید وعده خود را بگیرد، و هر که را با من قرضى باشد مرا خبردار کند، اى گروه مردم! نیست میان خدا و میان احدى وسیله‏اى که به سبب آن خیرى بیابد، یا شرّى از او دور گردد مگر عمل به طاعت خدا.
ایّها النّاس! دعوى نکند دعوى کننده‏اى که من بى‏عمل رستگار مى‏گردم. و آرزو نکند آرزو کننده‏اى که بى‏طاعت خدا به رضاى او مى‏رسم، به حقّ آن خدایى که مرا به حق فرستاده است که نجات نمى‏دهد از عذاب الهى مگر عمل نیکو با رحمت حقّ تعالى، و اگر من معصیت کنم هرآینه هلاک خواهم شد، خداوندا! آیا رسانیدم رسالت تو را؟
پس از منبر فرود آمد و با مردم نماز خفیفى ادا کرد و به خانه امّ سلمه برگشت، و یک روز یا دو روز در آنجا ماند. پس عایشه زنان دیگر را راضى کرد و به نزد حضرت آمد و التماس کرد و آن حضرت را به خانه خود برد، و چون به خانه عایشه‏ رفت مرض آن حضرت شدید شد.
پس بلال هنگام نماز صبح آمد و در آن وقت حضرت متوجّه عالم قدس بود، چون بلال نداى نماز در داد حضرت مطلع نشد، پس عایشه گفت که: أبو بکر را بگویید که با مردم نماز کند، و حفصه گفت که: عمر را بگویید که با مردم نماز کند.
حضرت چون سخن ایشان را شنید و غرض ایشان را دانست، فرمود که: دست از این سخنان بدارید که شما به زنانى مى‏مانید که یوسف را مى‏خواستند گمراه کنند.
و چون حضرت امر کرده بود که شیخین با لشکر اسامه بیرون روند، و در این وقت از سخنان آن دو زن یافت که ایشان به مدینه برگشته‏اند، بسیار غمگین شد و با آن شدّت مرض برخاست که مبادا یکى از آن دو نفر با مردم نماز کند و این باعث شبهه مردم شود، و دست بر دوش امیر المؤمنین علیه السّلام و فضل بن عبّاس انداخته با نهایت ضعف و ناتوانى پاهاى نازنین خود را مى‏کشید تا به مسجد درآمد، و چون نزدیک محراب رسید دید که أبو بکر سبقت کرده است و در محراب به جاى آن حضرت ایستاده است، و به نماز شروع کرده است پس به دست مبارک خود اشاره کرد که پس بایست، و خود داخل محراب شد و نماز را از سر گرفت و اعتنا نکرد به آن مقدار نمازى که سابق شده بود.
و چون سلام نماز گفت به خانه برگشت، و شیخین و جماعتى از مسلمانان را طلبید و فرمود که: من نگفتم که با لشکر اسامه بیرون روید؟
گفتند: بلى یا رسول اللّه چنین گفتى.
فرمود: پس چرا امر مرا اطاعت نکردید؟
أبو بکر گفت که: من بیرون رفتم و برگشتم براى آن که عهد خود را با تو تازه کنم.
عمر گفت: یا رسول اللّه! من بیرون نرفتم براى آن که نخواستم که خبر بیمارى تو را از دیگران بپرسم.
پس حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرمود که: روانه کنید لشکر اسامه را و بیرون روید با لشکر اسامه. و موافق روایتى فرمود: «خدا لعنت کند کسى را که تخلّف نماید از لشکر اسامه»، سه مرتبه این سخن را اعاده فرمود «1» و مدهوش شد از تعب رفتن به مسجد و برگشتن، و از حزن و اندوهى که عارض شد آن حضرت را به سبب آن ناملایماتى که مشاهده نمود.
پس مسلمانان بسیار گریستند، و صداى نوحه و گریه از زنان و فرزندان آن حضرت بلند شد، و شیون از مردان و زنان مسلمان برخاست، پس حضرت چشم مبارک گشود و به سوى ایشان نظر کرد و فرمود که: بیاورید از براى من دواتى و کتف گوسفندى تا آن که بنویسم از براى شما نامه‏اى که گمراه نشوید هرگز.
پس یکى از صحابه برخاست که دوات و کتف را بیاورد، عمر گفت: برگرد که این مرد هذیان مى‏گوید! و بیمارى بر او غالب گردیده است. و ما را کتاب خدا بس است! «2» پس اختلاف کردند آن‏ها که در آن خانه بودند، بعضى گفتند که: قول قول عمر است، و بعضى گفتند که: قول قول رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم است، و گفتند که در چنین حالى چگونه مخالفت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم روا باشد؟
پس بار دیگر پرسیدند که: آیا بیاوریم آنچه خواستى یا رسول اللّه؟ فرمود که:
بعد از این سخنان که از شما شنیدم مرا حاجتى به آن نیست، و لکن وصیّت مى‏کنم شما را که با اهل بیت من نیکو سلوک کنید. و رو از ایشان نگردانید. و ایشان برخاستند. «3»
و باقى ماند نزد او عبّاس و فضل پسر او و على بن ابى طالب علیه السّلام و اهل بیت مخصوص آن حضرت، پس عبّاس گفت: یا رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم! اگر این امر خلافت در ما بنى هاشم قرار خواهد گرفت، پس ما را بشارت ده که شاد شویم، و اگر مى‏دانى‏ که بر ما ستم خواهند کرد و خلافت را از ما غصب خواهند کرد پس به اصحاب خود سفارش ما را بکن.
حضرت فرمود که: شما را بعد از من ضعیف خواهند کرد، و بر شما غالب خواهند شد، و ساکت شد، پس مردم برخاستند در حالى که گریه مى‏کردند و از حیات آن حضرت ناامید گردیدند.

پس چون بیرون رفتند، حضرت فرمود که: برگردانید به سوى من برادرم على و عمویم عبّاس را، پس فرستادند کسى را که حاضر کرد ایشان را. همین که در مجلس قرار گرفتند حضرت رو به عبّاس کرد و فرمود: اى عمّ پیغمبر! قبول مى‏کنى وصیّت مرا، و وعده‏هاى مرا به عمل مى‏آورى، و ذمت مرا برى مى‏گردانى؟
عبّاس گفت: یا رسول اللّه! عموى تو پیر مردى است کثیر العیال، و عطاى تو بر باد پیشى گرفته، و بخشش تو از ابر بهار سبقت کرده، و مال من وفا نمى‏کند به وعده‏ها و بخششهاى تو.
پس روى مبارک را گردانید به سوى امیر المؤمنین علیه السّلام و فرمود: اى برادر! تو قبول مى‏کنى وصیّت مرا و به عمل مى‏آورى وعده‏هاى مرا، و ادا مى‏کنى دیون مرا، و ایستادگى مى‏کنى در امور اهل من بعد از من؟
امیر المؤمنین علیه السّلام گفت: بلى یا رسول اللّه، فرمود: نزدیک من بیا، چون نزدیک آن حضرت رفت، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم او را به خود چسبانید، پس بیرون کرد انگشتر خود را و فرمود: بگیر این را و بر انگشت خود کن و طلبید شمشیر و زره و جمیع اسلحه خود را و به امیر المؤمنین علیه السّلام عطا کرد، و پس طلبید آن دستمالى را که بر شکم خود مى‏بست وقتى که سلاح مى‏پوشید در حرب و به امیر المؤمنین علیه السّلام داد، پس فرمود: برخیز و به سوى منزل خود به استعانت خداى تعالى.
پس چون روز دیگر شد، مرض آن حضرت سنگین شد و مردم را منع کردند از ملاقات آن حضرت، و امیر المؤمنین علیه السّلام ملازم خدمت آن حضرت بود، و از او مفارقت نمى‏نمود مگر براى حاجت ضرورى، پس حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم به حال خود آمد، فرمود: بخوانید براى من برادر و یاور مرا، پس ضعف او را فرو گرفت و ساکت شد. عایشه گفت: بخوانید أبو بکر را، پس أبو بکر آمد و بالاى سر آن حضرت نشست، چون حضرت چشم خود را باز کرد و نظرش به او افتاد روى خود را گردانید. أبو بکر برخاست و بیرون شد و مى‏گفت: اگر حاجتى به من داشت اظهار مى‏کرد.
باز حضرت کلام سابق را اعاده فرمود، حفصه گفت: بخوانید عمر را، چون عمر حاضر شد و حضرت او را دید از او هم اعراض فرمود، پس فرمود: بخوانید از براى من برادر و یاورم را، امّ سلمه گفت: بخوانید على را، همانا که پیغمبر غیر او را قصد نکرده.
چون امیر المؤمنین علیه السّلام حاضر شد، اشاره کرد پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم به سوى او که نزدیک من بیا، پس امیر المؤمنین علیه السّلام خود را به آن حضرت چسبانید و پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم به او راز گفت در زمان طویلى، پس امیر المؤمنین علیه السّلام برخاست و در گوشه‏اى نشست و حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم در خواب رفت. پس امیر المؤمنین علیه السّلام بیرون آمد مردم به او گفتند: یا ابا الحسن! چه رازى بود که پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم با تو مى‏گفت؟
حضرت فرمود که: هزار باب از علم تعلیم من نمود که از هر بابى هزار باب مفتوح مى‏شود و وصیّت کرد مرا به آن چیزى که به جا خواهم آورد آن را ان شاء اللّه تعالى. «1»
پس چون مرض حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم سنگین شد و رحلت او به ریاض جنّت نزدیک گردید حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را فرمود که: یا على! سر مرا در دامن خود گذار که امر خداوند عالمیان رسیده است، و چون جان من بیرون آید آن را به دست‏ خود بگیر و بر روى خود بکش، پس روى مرا به سوى قبله بگردان و متوجّه تجهیز من شو، و اوّل تو بر من نماز کن و از من جدا مشو تا مرا به قبر من بسپارى، و در جمیع این امور از حقّ تعالى یارى بجوى.
چون حضرت امیر سر مبارک آن سرور را در دامن خود گذاشت حضرت بى‏هوش شد؛ پس حضرت فاطمه علیها السّلام نظر به جمال بى‏مثال آن حضرت مى‏کرد و مى‏گریست و ندبه مى‏کرد و مى‏گفت:
         و ابیض یستسقى الغمام بوجهه             ثمال الیتامى عصمة للأرامل‏
 یعنى: حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم سفید رویى است که مردم به برکت روى او طلب باران مى‏کنند، و فریاد رس یتیمان و پناه بیوه‏زنان است.
چون آن حضرت صداى نور دیده خود فاطمه را شنید، دیده خود گشود و به صداى ضعیفى گفت که: اى دختر! این سخن عمّ تو ابو طالب است، این را مگو بلکه بگو:
وَ ما مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَ فَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى‏ أَعْقابِکُمْ؟  پس فاطمه بسیار گریست، پس حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم او را اشاره کرد که نزدیک من بیا. چون فاطمه علیها السّلام نزدیک او رفت رازى در گوش او گفت که صورت فاطمه برافروخته شد و شاد گردید.
پس چون روح مقدّس آن حضرت مفارقت کرد، حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام دست راستش در زیر گلوى آن حضرت بود، پس جان شریف رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم از میان دست امیر المؤمنین علیه السّلام بیرون رفت، پس دست خود را بلند کرد و بر روى خود کشید. پس دیده‏هاى حقّ بین پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم را پوشانید و جامه بر قامت با کرامتش کشید.
پس مشغول گردید بر امر تجهیز آن حضرت.
روایت شده که: از حضرت فاطمه علیها السّلام پرسیدند که این چه راز بود که پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم با تو گفت که اندوه تو مبدّل به شادى شد، و قلق و اضطراب تو تسکین یافت؟ فرمود که: پدر بزرگوارم مرا خبر داد که اوّل کسى که از اهل بیت به او ملحق خواهد شد من خواهم بود و مدّت حیات من بعد از او امتدادى نخواهد داشت و به این سبب شدّت اندوه و حزن من تسکین یافت. «1»
 [کیفیت تغسیل و تکفین و دفن و نماز بر پیامبر رحمت صلّى اللّه علیه و آله و سلم‏]
پس امیر المؤمنین علیه السّلام متوجّه غسل او شد و طلبید فضل بن عبّاس را و امر کرد او را که آب به او بدهد، پس غسل داد او را بعد از این که چشم خود را بسته بود. پس پاره کرد پیراهن آن حضرت را از نزدیک گریبان تا مقابل ناف مبارک آن حضرت، و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام مباشر غسل و حنوط و کفن آن حضرت بود و فضل آب به او مى‏داد و اعانت مى‏کرد آن حضرت را بر غسل دادن.
پس چون امیر المؤمنین علیه السّلام از غسل آن حضرت فارغ شد پیش ایستاد و به تنهایى بر آن حضرت نماز کرد و هیچ کس مشارکت نکرد با آن حضرت در نماز کردن بر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم.  و مردم در مسجد جمع شده بودند و گفتگو مى‏کردند در باب این که چه کسى را مقدّم دارند در نماز بر آن حضرت، و در کجا دفن کنند آن جناب را، پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام بیرون آمد و رفت نزد ایشان و فرمود که:
همانا پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم امام و پیشواى ما است در حال حیات و بعد از ممات، پس دسته دسته مردم بیایند بر آن حضرت نماز کنند بدون تقدّم امامى و بروند، و بدرستى که حقّ تعالى قبض روح نمى‏فرماید پیغمبرى را در مکانى مگر این که‏ پسندیده آن مکان را از براى قبر او و من پیغمبر را دفن خواهم نمود در حجره‏اى که وفات آن حضرت در آن واقع شده. پس مردم تسلیم کردند این امر را و راضى شدند به آن.
پس چون مسلمانان از نماز بر آن حضرت فارغ شدند عبّاس عموى پیغمبر مردى را روانه کرد به سوى ابو عبیده جراح که قبر کن اهل مکّه بود و دیگرى را فرستاد به سوى زید بن سهل که قبر کن اهل مدینه بود و آن‏ها را طلبید از براى کندن قبر پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم. پس زید بن سهل را ملاقات نمود و امر کرد او را به حفر قبر آن حضرت، پس چون زید از حفر قبر فارغ شد امیر المؤمنین علیه السّلام و عبّاس و فضل بن عبّاس و اسامة بن زید داخل در قبر شدند براى آن که آن حضرت را دفن نمایند.
طایفه انصار چون دیدند صدا بلند کردند و قسم دادند امیر المؤمنین علیه السّلام را که یک نفر از ما نیز با خود مصاحب کن در دفن کردن حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم تا آن که ما نیز از این حظّ و بهره دارا شویم، پس امیر المؤمنین علیه السّلام اوس بن خولىّ را که مردى بدرى و از افاضل قبیله خزرج بود امر کرد که داخل قبر شود. پس امیر المؤمنین علیه السّلام جسد نازنین پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم را برداشت و به اوس داد که در قبر بگذارد پس چون حضرت را داخل قبر نمود امر کرد او را که از قبر بیرون بیاید، پس اوس بیرون آمد و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در قبر نازل شد و صورت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم را از کفن ظاهر گردانید و گونه مبارک آن حضرت را بر زمین مقابل قبله نهاد، پس خشت لحد را چید و خاک بر روى او ریخت.
و این واقعه هایله در روز دو شنبه بیست و هشتم ماه صفر سال یازدهم از هجرت بود. و سنّ شریف آن حضرت شصت و سه سال بود و بیشتر مردم حاضر نشدند بر نماز و دفن آن حضرت به جهت مشاجره در امر خلافت که ما بین مهاجر و انصار واقع بود انتهى.

و در احادیث معتبره وارد شده است که: آن حضرت به شهادت از دنیا رفت، چنان که صفّار به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که در روز خیبر زهر دادند آن حضرت را در دست بزغاله چون حضرت صلّى اللّه علیه و آله و سلم لقمه‏اى تناول فرمود، آن گوشت به سخن آمد و گفت: یا رسول اللّه! مرا به زهر آلوده‏اند. پس حضرت در مرض موت خود مى‏فرمود که: امروز پشت مرا در هم شکست آن لقمه که در خیبر تناول کردم، و هیچ پیغمبر و وصیّى پیغمبرى نیست مگر آن که به شهادت از دنیا بیرون مى‏رود.
و در روایت دیگر فرمود که: زن یهودیّه آن حضرت را زهر داد در ذراع گوسفندى و چون حضرت قدرى از آن تناول فرمود آن ذراع خبر داد که من زهرآلوده‏ام پس حضرت آن را انداخت، و پیوسته آن زهر در بدن آن حضرت اثر مى‏کرد تا آن که به همان علّت از دنیا بیرون رفت. صلوات اللّه علیه و آله.



نویسنده : محمدی
تاریخ : پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا