اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
اشعاری به مناسبت شهادت امام حسن مجتبی صلوات الله علیه
کلمات کلیدی :امام حسن مجتبی، شعر
نظرات ()


 

گل کرده در زمین، کَرَم آسمانیت

آغوش باز می رسد از مهربانیت

حالا بیا و سفره مینداز سفره دار

حالت خراب می شود و ناتوانیت

دارد مرا شبیه خودت پیر می کند

جان برده از تمام تنم نیمه جانیت

یوسف ترین سلاله ی تنهاتر از همه

سبزی رسیده تا به لب ارغوانیت

این گرد پیری از اثر خاک کوچه است

بر موی تو نشسته ز فصل جوانیت

باید که گفت هیئتِ سیار مادری

خرج عزا شدیّ و خدای تو بانیت

زهر از حرارت جگرت آب می شود

می گرید از شرار غم ناگهانیت

زینب به پای تشت تو از دست می رود

رو می شود جراحت زخم نهانیت

آقای زهر خورده چرا تیر می خوری؟

چیزی نمانده از بدن استخوانیت

 

 

 

 

ابری شدم به نیت باران شدن فقط

 

مور آمدم برای سلیمان شدن فقط

 

باید ز گوشه چشم تو کاری بزرگ خواست

 

چیزی شبیه حضرت سلمان شدن فقط

 

باید به شیعه بودن خود افتخار کرد

 

راضی نمی شوم به مسلمان شدن فقط

 

دنیای دیگریست اسیری و بردگی

 

آن هم به دام زلف کریمان شدن فقط

 

لا یمکن الافرار ز تیر نگاه تو

 

چاره رسیدن است و قربان شدن فقط

 

در خانه ی کریم کفایت نمی کند

 

یک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط

 

این لطف فاطمه است و عشق است تا ابد

 

سرمست از نوای حسن جان شدن فقط

 

فکری برای پر زدن بال من کنید

 

من را اسیر زلف امام حسن کنید

 

آقا شنیده ام جگرت شعله ور شده

 

بی کس شدی و ناله ی تو بی اثر شده

 

پیش حسین سرفه نکن آه کم بکش

 

خون لخته های روی لبت بیشتر شده

 

یک چشم خواهرت به تو یک چشم بین تشت

 

تشت مقابلت پر خون جگر شده

 

از ناله هات زینب تو هل کرده است

 

گویا که باز واقعه ی پشت در شده

 

ای وای از مصیبت تابوت و دفن تو

 

وای از هجوم تیر و تن و چشم تر شده

 

می گفت با حسین اباالفضل وقت دفن

 

این تیرها برای تنش دردسر شده

 

موی سپید و کوچه و تابوت و زهر و تیر

 

دوران غربت حسن اینگونه سر شده

 

یک کوچه بود موی حسن را سپید کرد

 

یک اتفاق بود که او را شهید کرد

 

 

 

بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست

 

یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست

 

 

 

بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست

 

 

 

 

چشمی که گریان عزای مجتبی نیست

 

 

وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد

 

 

 

دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست

 

 

 

در کربلا هر چند با دقت بگردی

 

 

 

چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست

 

 

 

کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت

 

 

 

همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست

 

 

 

طوری تمام هستی اش وقف حسین شد

 

 

 

انگار قاسم هم برای مجتبی نیست

 

 

 

او جای خود دارد در این دنیا مجال ِ

 

 

 

رزم آوری بچه های مجتبی نیست

 

 

 

یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم

 

 

 

ما خاک پای خاک پای مجتبائیم

 

 

 

آیا شده بال و پرت افتاده باشد

 

 

 

در گوشه ای از بسترت افتاده باشد

 

آیا شده مرد جمل باشی و اما

 

مانند برگی پیکرت افتاده باشد

 

آیا شده در سن وسال کودکی ات

 

جایی ببینی مادرت افتاده باشد

 

 

 

آیا شده در لحظه های آخرینت

 

 

 

چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد

 

من شک ندارم که عروس فاطمه نیست

 

وقتی به جانت همسرت افتاده باشد

 

 

 

آیا شده سجاده ات هنگام غارت

 

دست سپاه و لشگرت افتاده باشد

 

 

 

مظلوم و تنها و غریب عالمین است 

 

گریه کن غم های این بی کس حسین است

 

 

 

آیا شده بال و پرت آتش بگیرد

 

هر چیز در دور و برت آتش بگیرد

 

آیا شده بیمار باشی و نگاهت

 

از نیش خند همسرت آتش بگیرد

 

آیا شده یک روز گرم و وقت افطار

 

آبی بنوشی ... جگرت آتش بگیرد

 

آیا شده تصویری از مادر ببینی

 

تا عمر داری پیکرت آتش بگیرد

 

می گریم از روزی که می بینم برادر

 

در کوفه موی دخترت آتش بگیرد

 

می گریم از روزی که می بینم برادر

 

از هرم خاکستر سرت آتش بگیرد

 

آه ... از خنکهای گلویت بوسه ای ده

 

تاقبل از اینکه حنجرت آتش بگیرد

 

آقا بس است دیگر مگو از شعله هایت

 

ترسم که جان خواهرت آتش بگیرد

 

 

 

اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد

 

طشتی از خون دل خویش برابر دارد

 

چشمهایش به در و منتظر آمدنیست

 

زیر لب زمزمه مادر مادر دارد

 

جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست

 

داغ ارثیست که در سینه مکرر دارد

 

زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر

 

یادگاریست که از کینه همسر درد

 

پیش چشمش که توانسته بروی منبر

 

_ رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟!

 

لحظه های سفرش در بغلش می گیرد

 

چادری را که بوی یاس معطر دارد

 

آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ

 

مادرش روی زمین لاله پرپر دارد

 

گفت با گریه حسینم... تو دگر گریه مکن

 

که حسن میرود و سایه خواهر دارد

 

آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟

 

جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد

 

 

 

ای مادری ترین پسر فاطمه ، حسن!

 

ای مجتبی ترین ثمر فاطمه ، حسن !

 

آن مقتدا که هیچ کَسَش اقتدا نکرد

 

با اینکه هست تاج سر فاطمه ، حسن!

 

وقتی که در مدینه غریبش گذاشتند

 

یعنی شکست بال و پر فاطمه ، حسن!

 

حتی صدای تو به سپاهت نمی رسید

 

یعنی شکسته شد کمر فاطمه ، حسن!

 

روزی که مادر تو به کوچه ز پا فتاد

 

چشم تو دید درد سر فاطمه ، حسن!

 

در ناله ها و نافله های شبش کسی

 

چون تو ندید چشم تر فاطمه ، حسن!

 

در بین اهل بیت ، خدایی خودت بگو

 

مثل تو کیست خونجگر فاطمه ، حسن!

 

چون تو کسی که چادر خاکی ندیده است

 

ای قامتت عصا به بر فاطمه ، حسن!

 

سیلی به پیش چشم تو بر مادرت زدند

 

دیوار بود و زخم سر فاطمه ، حسن!

 

زهرا اگر که شد سپر مرتضی علی

 

آری تویی ، تویی سپرِ فاطمه ، حسن!

 

الحق که از حسین تو هستی غریب تر

 

این غربت است ، در نظر فاطمه ، حسن!

 

یک یار هم کنار تو روز وفا نماند

 

در غربتی تو هم اثر فاطمه ، حسن!

 

یک عمر خونِ دل ز گلویت به تشت ریخت

 

ای پاره پارۀ جگر فاطمه ، حسن!

 

 

 

 

 

 

 

 

دست و پا میزنی و بال و پرت میریزد

 

گریه ی خواهر تو روی سرت میریزد

 

 

 

بهتر است سعی کنی این همه سرفه نکنی

 

ورنه در طشت تمام جگرت میریزد

 

 

 

در تقلای سخن گفتنی اما نه... نه...

 

جگرت از دهنت دور و برت میریزد

 

 

 

خبرش پخش شده زهر تو را خواهد کشت

 

بی سبب نیست که اشک پسرت میریزد

 


 

حرف لایوم کیومک چه به یادت انداخت؟

 

آنقدر اشک ز چشمان ترت میریزد

 

 

 

جگرت،بال و پرت،اشک ترت ریخت ولی

 

چه کسی هست که با نیزه سرت میریزد؟

 

 

 

تو مپندار که زهر تو شده کارگرم

 

دل من پیش تر از پیش برافروخته بود

 

جگرم از اثر واقعه ای سوخته بود

 

توندانی که چه ها من به دوچشمم دیدم

 

توندانی من مظلوم چه ها بشنیدم

 

همره مادرم از کوچه گذر میکردم

 

وقت رفتن که به اطراف نظر میکردم

 

کوچه آن روز ندانم که چرا خلوت بود

 

به دلم دلهره و واهمه و محنت بود

 

ناگهان دیدم از آن دور کسی می آید

 

باورم بود که فریاد رسی می آید

 

روز شد تیره تر از شام ‌‌‌‌‌٬گل وپروانه

 

موقع رفتنِ‌ از کوچه به سوی خانه

 

همه شهر مدینه سیه ونیلی شد

 

صورت مادرم از کین هدف سیلی شد

 

مادرم گفت حسن بر دلم آذر نزنی

 

حرفی از قصه ی امروز به حیدر نزنی

 

 

 



نویسنده : محمدی
تاریخ : جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا