اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
به مناسبت شهادت ثامن الحجج امام ابو الحسن على بن موسى الرضا علیه السلام
کلمات کلیدی :امام علی بن موسی الرضا
نظرات ()

 

دختر بدر الدجی امشب سه جا دارد عزا

گاه میگوید پدر گاهی حسن گاهی رضا


‏علّامه مجلسى رحمه اللّه در جلاء العیون در احوال حضرت امام رضا علیه السّلام فرموده: اسم شریف آن حضرت على و کنیت آن حضرت ابو الحسن و مشهورترین القاب آن حضرت رضا است. و صابر و فاضل و رضىّ و وفىّ و قرّة اعین المؤمنین و غیظ الملحدین نیز مى‏گفتند.

پدر آن حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام بود و مادر آن حضرت امّ ولدى بود که او را تکتم  و نجمه و اروى و سکن و سمانة ، و امّ البنین مى‏نامیدند. و بعضى خیزران ، و صقر،  و شقراء نیز گفته‏اند.

 

 مختصرى از مناقب و مفاخر و مکارم اخلاق ثامن الأئمة على بن موسى الرضا علیه السّلام‏:

 

 کثرت علم آن حضرت:
شیخ طبرسى روایت کرده از ابو الصّلت هروى که گفت: ندیدم عالم‏ترى از علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام، و ندید او را عالمى مگر آن که شهادت داد به مثل آنچه من شهادت داده‏ام. و به تحقیق که جمع کرد مأمون در مجلس‏هاى متعدّده جماعتى از علما ادیان و فقها و متکلّمین را تا با آن حضرت مناظره و تکلّم کنند. و آن حضرت بر تمام ایشان غلبه کرد، و همگى اقرار کردند بر فضیلت او و قصور خودشان.
و شنیدم از آن حضرت که مى‏فرمود: من مى‏نشستم در روضه منوّره و علما در مدینه بسیار بودند. و هرگاه از مسأله‏اى عاجز مى‏شدند جمیعا به من رجوع مى‏دادند و مسائل مشکله خود را براى من مى‏فرستادند و من جواب مى‏گفتم.
ابو الصّلت گفت: و حدیث کرد مرا محمّد بن اسحاق بن موسى بن جعفر علیه السّلام از پدرش که مى‏گفت: پدرم موسى بن جعفر علیه السّلام با پسران خود مى‏فرمود که اى اولاد من! برادر شما على بن موسى علیه السّلام عالم آل محمّد است از او سؤال کنید معالم دین خود را و حفظ کنید فرمایشات او را، همانا من شنیدم از پدرم جعفر بن محمّد علیه السّلام که مکرّر به من مى‏گفت که: عالم آل محمّد علیهم السّلام در صلب تو است، و اى کاش من او را درک مى‏کردم، همانا او هم نام امیر المؤمنین على علیه السّلام است.

دوم:
شیخ صدوق روایت کرده از ابراهیم بن العبّاس که گفت: هرگز ندیدم که حضرت ابو الحسن الرّضا علیه السّلام کسى را به کلام خویش جفا کند، و ندیدم که هرگز کلام کسى را قطع کند (یعنى در میان سخن او سخنى گوید) تا فارغ شود از کلام خود.
و رد نکرد حاجت احدى را که مقدور او بود بر آورد. و (هیچ گاهى در حضور کسى که با او نشسته بود پا دراز نفرمود، و در مجلس مقابل جلیس خود تکیه نمى‏فرمود، و هیچ وقتى ندیدم او را که به یکى از موالى و غلامان خود بد گوید و فحش دهد. و هیچ گاهى ندیدم که آب دهان خود را دور افکند نسخه). و هیچ گاهى ندیدم که در خنده خود قهقهه کند، بلکه خنده او تبسّم بود.
و چون خلوت مى‏فرمود و خوان طعام نزد او مى‏نهادند ممالیک خود را تمام سر سفره مى‏طلبید، حتّى دربان و میر آخور او و با آن‏ها طعام میل مى‏فرمود، و عادت آن جناب آن بود که شب‏ها کم مى‏خوابید و بیشتر شب‏ها را از اوّل شب تا به صبح بیدار بود، و روزه بسیار مى‏گرفت و روزه سه روز از هر ماه که پنجشنبه اوّل ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهار شنبه میان ماه باشد از او فوت نشد و مى‏فرمود روزه این سه روز مقابل روزه دهر است، و آن حضرت بسیار احسان مى‏کرد و صدقه مى‏داد در پنهانى. و بیشتر صدقات او در شب‏هاى تار بود. پس اگر کسى گمان کند که مثل آن حضرت را در فضل دیده است، پس تصدیق نکنید او را.

و از محمّد بن ابى عباد منقول است که حضرت امام رضا علیه السّلام در تابستان‏ها بر روى حصیر مى‏نشستند، و در زمستان بر روى پلاس، و جامه‏هاى غلیظ و درشت مى‏پوشیدند، و چون براى مردم بیرون مى‏آمدند زینت مى‏فرمودند.
سیّم‏
: شیخ اجل احمد بن محمّد برقى از پدرش از معمّر بن خلّاد روایت کرده است که: هرگاه حضرت امام رضا علیه السّلام طعام میل مى‏کرد کاسه بزرگى نزدیک سفره خود مى‏گذاشت و از هر طعامى که در سفره بود از بهترین مواضع او مقدارى بر مى‏داشت و در آن کاسه مى‏گذاشت پس امر مى‏کرد که بر مساکین بخش کنند آن وقت تلاوت مى‏کرد آیه فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ.  حاصل این آیه شریفه و آیات بعد از آن، آن که اصحاب میمنه و اهل بهشت در عقبه (یعنى امر سخت و مخالفت نفس) داخل مى‏شوند، و آن عقبه آزاد کردن بنده‏اى است از رقیّت، یا طعام خورانیدن است در روز گرسنگى به یتیمى که داراى قرابت و خویشى باشد، یا مسکینى که از بیچارگى و فقر خاک‏نشین باشد.
پس حضرت امام رضا علیه السّلام مى‏فرمود که: خداوند عزّ و جلّ دانا بود که هر انسانى قدرت آزاد کردن بنده ندارد پس قرار داد براى ایشان راهى به بهشت (یعنى مقابل آزاد کردن بنده اطعام را قرار داد که هر شخصى بتواند به سبب آن راه بهشت گیرد و به بهشت رود).

چهارم‏
: شیخ صدوق در عیون روایت کرده از حاکم ابو على بیهقى از محمّد بن یحیى صولى که گفت: حدیث کرد مرا مادر پدرم و نام او غدر بود گفت که مرا با چند کنیز از کوفه خریدند و من خانه زاد بودم در کوفه، پس ما را نزد مأمون آوردند و گویا در خانه او در بهشتى بودیم از راه اکل و شرب و طیب و زر بسیار پس مرا او به امام رضا علیه السّلام بخشید و چون به خانه او آمدم آن‏ها را نیافتم و زنى بر ما نگهبان بود که ما را در شب بیدار مى‏کرد و به نماز وامى‏داشت و این از همه بر ما سخت‏تر بود، پس من آرزو مى‏کردم که از خانه او بیرون آیم تا مرا به جدّ تو عبد اللّه بن عبّاس بخشید و چون به خانه او آمدم گفتى که در بهشت داخل شدم.
صولى گفت: من هیچ زنى ندیدم عاقل‏تر از این جدّه‏ام و سخى‏تر از او، و او در سنه دویست و هفتاد بمرد و تخمینا صد سال داشت و از او خبر امام رضا علیه السّلام را مى‏پرسیدند، او مى‏گفت: من از احوال او هیچ چیز یاد ندارم غیر از این که مى‏دیدم که به عود هندى بخور مى‏کرد و بعد از آن گلاب و مشک به کار مى‏برد و نماز صبح‏ که مى‏کرد در اوّل وقت مى‏کرد پس به سجده مى‏رفت و سر بر مى‏داشت تا آفتاب بلند مى‏شد پس برمى‏خاست براى کارهاى مردم مى‏نشست یا سوار مى‏شد، و کسى نمى‏توانست آواز بلند کند در خانه او هر که بود و با مردم کم سخن مى‏گفت.
و جدّ من عبد اللّه تبرّک مى‏جست به این جدّه من و روزى که امام او را به وى بخشید او را مدبّره ساخت (یعنى قرار داد که بعد از مرگ او آزاد باشد) وقتى خالوى او عبّاس بن احنف شاعر بر او داخل شد از این کنیز او را خوش آمد با جدّ من گفت: این را به من ببخش.
گفت: این مدبّره است، عباس بخواند:
         یا غدر زیّن باسمک الغدر             و أساء و لم یحسن بک الدّهر 

 نام کنیز غالبا غدر است (به غین با نقطه و دال بى‏نقطه) یعنى بى‏وفایى و عرب امثال این نام‏ها نام مى‏کنند مثل غادره که هم از نام‏هاى کنیزان ایشان است. یعنى اى مسمّى به بى‏وفایى زینت گرفت به نام تو بى‏وفایى، و بد کرد و خوب نکرد با تو روزگار که نام تو را بى‏وفایى نهاد.
پنجم‏
: و نیز به سند سابق از ابو ذکوان از ابراهیم بن عبّاس روایت کرده که گفت:
ندیدم هرگز حضرت امام رضا علیه السّلام را که از او چیزى بپرسند و نداند، و ندیدم از او داناتر به احوالى که در زمان پیش تا زمان او گذشته است، و مأمون او را امتحان مى‏نمود به هر سؤالى و او جواب مى‏گفت: و همه سخن او و جواب او و مثال‏ها که مى‏آورد همه از قرآن منتزع بود، و او در هر سه روز قرآن را ختم مى‏کرد و مى‏گفت:
اگر خواهم در کمتر از سه روز ختم مى‏کنم امّا هرگز به آیه‏اى نمى‏گذرم مگر آن که فکر مى‏کنم در آن و تفکّر مى‏کنم که در چه چیز فرود آمده و در کدام وقت نازل شده از این روى به هر سه روز ختم مى‏کنم.

ششم‏
: و نیز در کتاب مذکور از ابراهیم حسنى روایت کرده که مأمون براى‏ حضرت رضا علیه السّلام جاریه‏اى فرستاد، چون او را نزد آن حضرت آوردند کنیزک اثر پیرى و موى سفید در آن حضرت علیه السّلام بدید گرفته شد و برمید، چون حضرت آن بدید او را به مأمون بازگردانید و این ابیات را به او نگاشت.
         نعى نفسى الى نفسى المشیب             و عند الشّیب یتّعظ اللّبیب‏
             فقد ولّى الشّباب الى مداه             فلست أرى مواضعه یئوب‏
             سأبکیه و أندبه طویلا             و أدعوه الىّ عسى یجیب‏
             و هیهات الّذى قد فات منه             تمنّینى به النّفس الکذوب‏
             و راع الغانیات بیاض رأسى             و من مدّ البقاء له یشیب‏
             أرى البیض الحسان یحدن عنّى             و فى هجرانهنّ لنا نصیب‏
             فان یکن الشّباب مضى حبیبا             فانّ الشّیب أیضا لى حبیب‏
             سأصحبه بتقوى اللّه حتّى             یفرّق بیننا الأجل القریب [1]
 یعنى: پیرى و موى سفید خبر مرگ مرا به من داد و نزد پیرى پند مى‏گیرد عاقل.
به تحقیق جوانى پشت کرد به سوى نهایت خود پس نمى‏بینم که او بازگردد به موضع خود.
زود باشد که بگریم بر جوانى و نوحه کنم بر او زمانى دراز و بخوانمش سوى خود شاید اجابت کند.
و هیهات جوانى که رفت از دست بازنیاید نفس دروغ‏اندیش مرا در آرزوى او مى‏افکند.
و بترسانید و برمانید زنان با جمال را سفیدى سر من، و هر که دیر بماند و بقاء او امتداد یابد پیر گردد.
مى‏بینم که زنان سفید نیکو کناره مى‏کنند از، من و در هجران ایشان مرا نصیب و بهره است.
پس اگر جوانى رفت در حالتى که دوست بود پیرى هم دوست من است. زود باشد با او همراهى کنم به تقواى خدا تا جدا کند میان ما اجل نزدیک.
 هفتم‏
: شیخ کلینى روایت کرده از الیسع بن حمزه قمى که گفت: من در مجلس حضرت امام رضا علیه السّلام بودم سخن مى‏گفتم با آن جناب و جمع شده بود در نزد آن جناب خلق بسیار و سؤال مى‏کردند از حلال و حرام که ناگاه داخل شد مردى بلند قامت گندم‏گون، پس گفت: السّلام علیک یا بن رسول اللّه! صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، من مردى مى‏باشم از دوستان تو و دوستان پدران و اجداد تو علیهم السّلام، از حجّ برگشته‏ام و گم کرده‏ام نفقه‏ام را و نیست با من چیزى که به سبب آن یک منزل خود را برسانم، پس اگر فکرى مى‏کردید که مرا راه مى‏انداختید به سوى شهرم، و خداوند بر من نعمت داده (یعنى من در شهرم غنى و مالدارم) پس وقتى که برسم به شهر خود تصدّق مى‏دهم از جانب شما به آن چیزى که عطاء مى‏فرمایى به من، چون که من فقیر و مستحق صدقه نیستم.
حضرت به او فرمود: بنشین خدا تو را رحمت کند، و رو کرد به مردم و براى ایشان سخن مى‏گفت تا آن که پراکنده شدند، و باقى ماند آن خراسانى و سلیمان جعفرى و خثیمه و من، پس فرمود: آیا رخصت مى‏دهید مرا در (دخول یعنى رفتن به حرم).
پس سلیمان گفت: خداوند کار تو را پیش آورد. پس برخاست و داخل حجره شد و ساعتى ماند پس بیرون آمد و در را بست، و بیرون آورد دست مبارک را از بالاى در و فرمود: کجا است خراسانى؟
عرض کرد: حاضرم در اینجا. 

پس فرمود: بگیر این دویست اشرفى را و استعانت جوى به او براى مخارج و کلفت‏هاى خود و متبرّک شو به او و صدقه مده آن را از جانب من، و بیرون رو که من تو را نبینم. و تو مرا نبینى!، پس بیرون آمد.
سلیمان گفت: فداى تو شوم عطاى وافر دادى و رحم فرمودى، پس چرا روى مبارک را از او پوشانیدى؟
فرمود: از ترس آن که ببینم ذلّت سؤال را در روى او به جهت حاجتش، آیا نشنیدى حدیث رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را که پنهان کننده نیکى معادل است با هفتاد حجّ (یعنى عملش)؟ و افشاء کننده بدى مخذول است و پوشاننده آن آمرزیده شده است، آیا نشنیدى کلام اوّل را؟
         متى آته یوما أطالب  حاجة             رجعت إلى أهلى و وجهى بمائه 

 حاصل مضمون آن است که. ممدوح من کسى است که اگر روزى به جهت حاجتى نزد او روم بر مى‏گردم به سوى اهل خود، و آبروى من به جاى خود باقى است، نحوى رفتار مى‏کند که به مذلّت سؤال گرفتار نمى‏شوم.
 و بدان که توسّل جستن به حضرت امام رضا علیه السّلام براى سلامتى در سفر برّ و بحر و رسیدن به وطن و خلاصى از اندوه و غم و غربت نافع است، و گذشت در کلام حضرت صادق علیه السّلام که تعبیر فرموده از آن حضرت به دادرس و فریاد رس امّت، و در
زیارت آن حضرت است:
السّلام على غوث اللّهفان، و من صارت به أرض خراسان، خراسان.
سلام بر فریاد درس بیچارگان و کسى که گردید به سبب او زمین خراسان محل خورشید.
این معنى را حموى در معجم از خراسان نموده.

هشتم‏
: ابن شهر آشوب روایت کرده از موسى بن سیّار که گفت: من با حضرت امام رضا علیه السّلام بودم و نزدیک شده بود آن حضرت به دیوارهاى طوس که شنیدم صداى شیون و فغانى، پس پى بى‏آن صدا رفتم ناگاه برخوردیم به جنازه‏اى، چون نگاهم به جنازه افتاد دیدم سیّدم پا از رکاب خالى کرد و از اسب پیاده شد و نزدیک جنازه رفت و او را بلند کرد، پس خود را به آن جنازه چسبانید چنان که برّه نوزاد خود را به مادر چسباند. پس رو کرد به من و فرمود: اى موسى بن سیّار! هر که مشایعت کند جنازه دوستى از دوستان ما را از گناهان خود بیرون شود مانند روزى که از مادر متولّد شده که هیچ گناهى بر او نیست، و چون جنازه را نزدیک قبر بر زمین نهادند، دیدم سیّد خود امام رضا علیه السّلام را به طرف میّت رفت و مردم را کنار کرد تا خود را به جنازه رسانید پس دست خود را به سینه او نهاد و فرمود: اى فلان بن فلان! بشارت باد تو را به بهشت، بعد از این ساعت دیگر وحشت و ترسى براى تو نیست.
من عرض کردم: فداى تو شوم، آیا مى‏شناسى این شخص میّت را و حال آن که به خدا سوگند که این بقعه زمین را تا به حال ندیده و نیامده بودید؟
فرمود: اى موسى! آیا دانستى که بر ما گروه ائمّه عرضه مى‏شود اعمال شیعیان ما در هر صبح و شام، پس اگر تقصیرى در اعمال ایشان دیدیم از خدا مى‏خواهیم که عفو کند از او، و اگر کار خوب از او دیدیم از خدا مسألت مى‏نماییم شکر، (یعنى پاداش از براى او).

نهم‏
: شیخ کلینى از سلیمان جعفرى روایت کرده که گفت: من با حضرت امام رضا علیه السّلام بودم در شغلى، پس چون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان. پس رفتم با آن حضرت، پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب، پس نظر کرد به غلامان خود دید مشغول گل کارى مى‏باشند براى ساختن اخیه براى ستوران یا غیر آن، ناگاه دید سیاهى را با ایشان که از ایشان نیست، فرمود: چیست کار این مرد با شما؟
گفتند: کمک مى‏کند ما را و ما چیزى به او مى‏دهیم.
فرمود: مزدش را گفتگو کرده‏اید؟
گفتند: نه، این مرد راضى مى‏شود از ما به هر چه به او مى‏دهیم.
پس حضرت رو آورد و زد ایشان را به تازیانه و غضب کرد براى این کار غضب سختى.
من گفتم: فداى تو شوم، براى چه اذیّت بر خودتان وارد مى‏آورید؟
فرمود: من مکرّر ایشان را نهى کردم از مثل این کار و این که کسى با ایشان کار بکند مگر مقاطعه کنند با او در اجرتش، و بدان که نیست احدى که کار بکند براى تو بدون مقاطعه پس تو زیاد کنى براى آن کارش سه مقابل اجرتش را مگر آن که گمان مى‏کند که تو کم دادى مزدش را، و اگر مقاطعه کردى با او پس بدهى به او مزدش را ستایش مى‏کند تو را به آن که وفا کردى، و اگر زیاد کردى بر مزدش یک حبّه [1] مى‏داند آن را و منظور دارد آن زیادتى را.

دهم‏
: روایت شده از یاسر خادم که گفت: چون حضرت امام رضا علیه السّلام خلوت مى‏کرد، جمع مى‏کرد تمام خشم خود را از کوچک و بزرگ نزد خود و با ایشان سخن مى‏گفت و انس مى‏گرفت با ایشان و انس مى‏داد ایشان را، و آن حضرت چنان بود که هرگاه مى‏نشست بر خوان طعام نمى‏گذاشت کوچک و بزرگى تا میر آخور و حجّام را مگر آن که مى‏نشاند او را با خودش سر سفره‏اش.

و یاسر گفت که: فرمود حضرت به ما اگر ایستادم بالاى سر شما و شما غذاى مى‏خورید برنخیزید تا فارغ شوید. و بسا مى‏شد که آن حضرت بعضى از ماها را مى‏خواند، عرض مى‏کردند که ایشان مشغول غذا خوردنند، مى‏فرمود بگذارید ایشان را تا فارغ شوند.

 

دلایل و معجزات حضرت امام رضا علیه السّلام‏

اوّل‏
: از محمّد بن داود روایت است که گفت: من و برادرم نزد حضرت رضا علیه السّلام بودیم که کسى آمد و به او خبر داد که چانه محمّد بن جعفر علیه السّلام را بستند (یعنى بمرد).
پس آن حضرت برفت و ما همراه آن حضرت برفتیم دیدیم چانه‏اش را بسته‏اند و اسحاق بن جعفر علیه السّلام و فرزندانش و جماعت آل ابو طالب مى‏گریند، حضرت ابو الحسن نزد سرش نشست و در رویش نظر کرد و تبسم نمود و اهل مجلس را بد آمد و بعضى گفتند: این تبسّم از راه شماتت بود به مردن عمّش.
راوى گفت: پس حضرت برخاست و بیرون آمد تا در مسجد نماز گزارد، ما گفتیم: فداى تو شویم، از این‏ها شنیدیم درباره تو حرفى که ناخوش آمد ما را وقتى که تو تبسم نمودى.
حضرت فرمود: من تعجّب از گریه اسحاق کردم، و او به خدا پیش از محمّد بمیرد و محمّد بر او بگرید.
راوى گوید: پس محمّد برخاست از بیمارى و اسحاق بمرد.
و نیز از یحیى بن محمّد بن جعفر علیه السّلام مروى است که گفت: پدرم بیمار شد سخت، امام رضا علیه السّلام به عیادت او آمد و عمّم اسحاق نشسته بود و مى‏گریست و سخت بر او جزع مى‏کرد، یحیى گفت که: حضرت ابو الحسن علیه السّلام به من ملتفت شد و گفت: چرا عمّت مى‏گرید؟
گفتم: مى‏ترسد بر او از این حال که مى‏بینى.
فرمود که: غمگین مشو که اسحاق زود باشد که پیش از پدرت بمیرد.
یحیى گفت که: پدرم به شد و اسحاق بمرد.

دوّم‏
: علىّ بن احمد بن عبد اللّه بن احمد بن ابو عبد اللّه برقى روایت کرده، از پدرش از احمد بن ابى عبد اللّه، از پدرش، از حسین بن موسى بن جعفر علیه السّلام که گفت: ما در دور ابو الحسن رضا علیه السّلام بودیم و ما جوانان بودیم از بنى هاشم که جعفر بن عمر علوى بر ما بگذشت و او هیأتى کهنه (یعنى جامه‏هاى کهنه) و طورى خراب داشت. ما به یکدیگر نگاه کردیم و بخندیدیم از هیأت او.
حضرت امام رضا علیه السّلام فرمود: عن‏قریب او را خواهید دید صاحب مال و تبع بسیار، پس نگذشت مگر یک ماه یا نحو آن که والى مدینه گشت و حالش نیکو شد، پس مى‏گذشت بر ما و همراه او خواجه‏سرایان و حشم بودند. و این جعفر، جعفر بن محمّد بن عمر بن الحسن بن علىّ بن عمر بن علىّ بن الحسین علیهم السّلام است.

سیّم‏
: از ابو حبیب نبّاجى مروى است که گفت: در خواب دیدم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به نبّاج  آمده و در مسجدى که هر سال حاجّ آنجا فرود مى‏آیند فرود آمده و گویا من رفتم به سوى او و سلام کردم بر او و ایستادم پیش روى او و دیدم پیش روى او طبقى از برگ نخیل مدینه بود و در آن بود خرماى صیحانى، قبضه‏اى از آن برداشت و به من داد، شمردم هیجده خرما بود، پس چنین تأویل کردم که من به عدد هر یک خرما یک سال بمانم، و چون از این خواب بیست روز بگذشت در زمینى بودم که براى زراعت آن را اصلاح مى‏نمودم کسى آمد و خبر قدوم حضرت امام رضا علیه السّلام‏ آورد که در آن مسجد فرود آمده و از مدینه مى‏آید و مردم مى‏شتافتند به سوى او، پس من نیز آمدم، او را دیدم نشسته در موضعى که دیده بودم پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را، و زیر او حصیرى بود چنانچه در زیر آن حضرت بود و پیش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خرماى صیحانى بود. سلام کردم بر او و جواب داد و مرا نزدیک خواند و کفى از آن خرما بداد بشمردم همان عدد بود که حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم داده بود، گفتم: زیاد کن یا بن رسول اللّه! فرمود: اگر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از این زیادتر مى‏داد ما هم مى‏دادیم.

چهارم‏
: روایت کرده احمد بن علىّ بن حسین ثعالبى از ابو عبد اللّه بن عبد الرحمن معروف به صفوانى که گفت: قافله‏اى از خراسان به جانب کرمان بیرون آمد، دزدان بر ایشان ریختند و مردى از ایشان را گرفتند که به کثرت مال متّهم مى‏داشتند، او در دست ایشان مدّتى بماند او را عذاب مى‏کردند تا خود را فدیه دهد و خلاص شود، از جمله او را در برف واداشتند و دهنش از برف پر کردند، پس زنى از ایشان را بر او رحمت آمد و او را برهانید، او بگریخت پس دهان و زبانش فاسد شد به طورى که قدرت بر سخن گفتن نداشت. آمد به خراسان و شنید خبر امام رضا علیه السّلام را و آن که آن حضرت در نیشابور است. پس در خواب دید گویا کسى به او مى‏گوید پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خراسان شده، علّت خود را از او بپرس بسا باشد تو را دوایى تعلیم کند که نفع دهد، گفت که هم در خواب دیدم که گویا نزد آن حضرت رفتم و از آنچه بر سر من آمده بود شکایت کردم و علّت خود گفتم، با من فرمود: زیره و سعتر  و نمک بستان و بکوب و در دهن گیر، دو بار یا سه بار که عافیت مى‏یابى.
پس آن مرد از خواب بیدار شد و فکر نکرد در آن خوابى که دیده بود و اهتمامى ننمود در آن تا به دروازه نیشابور رسید با او گفتند که امام رضا علیه السّلام از نیشابور کوچ کرده و در رباط سعد است، در خاطر مرد افتاد که نزد آن حضرت رود و حکایت‏ خود را به آن جناب بگوید شاید دوایى او را تعلیم کند که نفع بخشد.
پس به رباط سعد آمد و بر آن حضرت داخل شد، گفت: اى پسر رسول خدا! صلّى اللّه علیه و آله و سلّم قصّه من چنین و چنان است و دهانم و زبانم تباه شده و حرف نمى‏توانم زدن مگر به سختى، پس مرا دوایى تعلیم فرما که از آن منتفع شوم.
فرمود: آیا تعلیم نکردم تو را؟ برو و آنچه در خواب با تو گفتم چنان کن.
آن مرد گفت: یا بن رسول اللّه! اگر توجّه کنى یک بار دیگر بگویى.
فرمود: بگیر قدرى از زیره و سعتر و نمک و بکوب و در دهن گیر دو بار یا سه بار که عن‏قریب عافیت مى‏یابى.
آن مرد گفت: آن کار کردم و عافیت یافتم.
ثعالبى گفت: از صفوانى شنیدم که مى‏گفت: من آن مرد را دیدم و این حکایت را از او شنیدم.

پنجم‏
: از ریّان بن الصّلت روایت است که گفت: وقتى که اراده عراق کردم و عزم وداع حضرت امام رضا علیه السّلام داشتم در خاطر خود گفتم: چون او را وداع کنم از او پیراهنى از جامه‏هاى تنش بخواهم تا مرا در آن دفن کنند و درهمى چند بخواهم از مال او که براى دخترانم انگشترها بسازم، چون او را وداع کردم گریه و اندوه از فراق او غلبه کرد بر من و فراموش کردم که آن‏ها را بخواهم، چون بیرون آمدم آواز داد مرا که یا ریّان! بازگرد، بازگشتم، با من گفت: آیا دوست نمى‏دارى که درهمى چند تو را دهم تا براى دختران خود انگشترها سازى؟ آیا دوست نمى‏دارى که پیراهنى از جامه‏هاى تن خود به تو بدهم تا تو را در آن کفن کنند چون عمرت به سر آید؟
گفتم: یا سیّدى! در خاطرم بود که از تو بخواهم، اندوه فراق تو بازداشت مرا، پس بلند کرد و ساده را و پیراهنى بیرون آورد و به من داد، و بلند کرد جانب مصلّى را و درهمى چند بیرون آورد و به من داد، شمردم سى درهم بود.

ششم‏
: از هرثمة بن اعین روایت است که گفت: داخل شدم بر سیّد و مولایم (یعنى حضرت رضا علیه السّلام) در سراى مأمون و مذکور مى‏شد در سراى مأمون که حضرت رضا علیه السّلام وفات یافته و به صحّت نرسیده بود، داخل شدم و مى‏خواستم اذن دخول بر او حاصل کنم، در میان خادمان و معتمدان مأمون، غلامى بود او را صبیح دیلمى مى‏گفتند و او سیّد مرا از دوستان بود و در این وقت صبیح بیرون آمد چون مرا دید گفت: یا هرثمه! آیا نمى‏دانى که من معتمد مأمونم بر سرّ و علانیه او؟
گفتم: بلى.
گفت: بدان مرا مأمون بخواند با سى غلام دیگر از معتمدان در ثلث اوّل شب، رفتیم نزد او و شبش مانند روز شده بود از کثرت شمعها و پیش او شمشیرهاى برهنه تیز زهر داده نهاده بود. ما را یک یک بخواند و به زبان از ما عهد و میثاق بگرفت و هیچ کس دیگر غیر ما آنجا نبود، با ما گفت: این عهد بر شما لازم است که آنچه شما را بگویم بنمایید و هیچ خلاف نکنید.
ما همه بر آن سوگند خوردیم.
گفت: هر یک شمشیرى بر مى‏گیرید و مى‏روید تا داخل مى‏شوید بر علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام در حجره‏اش اگر او را ایستاده یا نشسته یا خفته مى‏بینید هیچ سخن با او نمى‏گویید و شمشیرها بر او مى‏نهید و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آمیخته مى‏کنید، بعد از آن بساط او را بر او مى‏پیچید و شمشیرها را به آن پاک مى‏کنید و نزد من بیایید، و براى هر کدام از شما براى این کار که کنید و پوشیده دارید ده بدره درهم و دو ضیعه منتخب (یعنى مستقلّ خوب) مقرّر کرده‏ام و بهره و نصیب و حظّ براى شما است چندان که من زنده‏ام و باقیم.
گفت: پس ما شمشیرها را به دست گرفتیم و بر او در حجره‏اش داخل شدیم دیدیم به پهلو خوابیده بود و مى‏گردانید طرف دست‏هاى خود را و تکلّم مى‏کرد به کلامى که ما نمى‏دانستیم، پس غلام‏ها شمشیرها بر آوردند و من شمشیر خود را نهادم و ایستاده بودم و مى‏دیدم، و گویا که او مى‏دانست قصد ما را پس چیزى‏ پوشیده بود در تن که شمشیرها بر او کار نمى‏کرد، پس آن بساط را بر او پیچیدند و بیرون آمدند نزد مأمون.
مأمون گفت: چه کردید؟
گفتند: به جا آوردیم آنچه گفتى یا امیر! گفت: چیزى از این وانگویید.
چون صبح طالع شد، مأمون بیرون آمد و در جاى خود نشسته با سر برهنه و تکمه‏هاى گشاده و اظهار وفات امام علیه السّلام کرد و براى تعزیه بنشست، پس برخاست پا برهنه و سر برهنه بیامد تا او را ببیند و من در پیش او مى‏رفتم، چون در حجره آن حضرت داخل شد همهمه‏اى شنید بلرزید و به من گفت: نزد او کیست؟
گفتم: نمى‏دانم یا امیر المؤمنین.
گفت: زود بروید و ببینید.
صبیح گفت: ما درون حجره شدیم دیدیم سیّدم در محراب خود نشسته نماز مى‏گزارد و تسبیح مى‏کند. گفتم: یا امیر! اینک شخصى در محراب نماز مى‏گزارد و تسبیح مى‏گوید.
مأمون بلرزید پس گفت: مرا بازى دادید! لعنت کند خدا بر شما، پس به من روى کرد از میان جماعت و گفت: یا صبیح! تو او را مى‏شناسى ببین کیست نماز مى‏کند، پس من داخل شدم و مأمون بازگشت و چون به آستانه در رسیدم امام علیه السّلام با من گفت: یا صبیح! گفتم: لبیک یا مولاى من و بر رو افتادم.
فرمود: برخیز خداى رحمت کند بر تو مى‏خواهند که خاموش کنند نور خدا را به دهن‏هاى خود، خدا تمام‏کننده است نور خدا را هر چند کافران کراهت داشته باشند آن را.
پس بازگشتم نزد مأمون دیدم که رویش سیاه شده همچون شب تاریک، گفت:
یا صبیح! چه خبر دارى؟ گفتم: یا امیر المؤمنین! به خدا که او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنین و چنین گفت! صبیح گفت: پس مأمون بندهاى خود نبست و امر کرد که جامه‏هایش را ردّ کردند (یعنى جامه‏هاى عزا را از تن کند) و جامه‏هاى سابق خود را طلبید و پوشید و گفت: بگویید غشّ کرده بود و به هوش آمد.
هرثمه گفت: من شکر و حمد خداى بسیار نمودم و بر سیّد خود حضرت رضا علیه السّلام داخل شدم چون مرا دید فرمود: یا هرثمه! آنچه صبیح با تو گفت با کسى مگو مگر کسى که خداى عزّ و جلّ دل او را امتحان کرده باشد براى ایمان به محبّت ما و ولایت ما.
گفتم: نعم یا سیّدى، بعد از آن فرمود: یا هرثمه! ضرر نمى‏کند کید ایشان بر ما تا کتاب به مدّت خود برسد. (یعنى عمر به سر آید و اجل برسد).

هفتم‏
: روایت است از محمّد بن حفص، گفت: حدیث کرد مرا یکى از آزادشدگان حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام که گفت: من و جماعتى در خدمت امام رضا علیه السّلام بودیم در بیابانى، پس سخت تشنه شدیم ما و چهار پایان ما به حدّى که ترسیدیم بر خودمان که از تشنگى هلاک شویم، پس حضرت یک جایى را وصف کرد و فرمود بیایید به آن موضع که آنجا آب مى‏یابید، گفت: به آن موضع آمدیم و آب یافتیم و چهار پایان را آب دادیم تا همه سیراب شدیم ما و هر که در آن قافله بود پس کوچ کردیم، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوییم، جستیم و نیافتیم مگر پشگ شتر و ندیدیم از چشمه اثرى.
راوى گوید: این حکایت را پیش مردى از اولاد قنبر که به اعتقاد خود صد و بیست سال از عمرش گذشته بود مذکور داشتم، آن مرد قنبرى هم این قصّه را به همین شرح بگفت و گفت: من هم در خدمت او بودم، و قنبرى گفت: در آن وقت امام علیه السّلام به خراسان مى‏رفت. 


هشتم‏
: از هیثم بن ابى مسروق نهدى روایت شده که: محمّد بن الفضیل گفت که:
من در بطن مرّ فرود آمدم و مرا عرق مدنى در پهلو و در پا در آمد و آن را علّت رشته مى‏گویند، مانند ریسمان چیزى برآید و غالبا از پا برآید، پس در مدینه به حضرت امام رضا علیه السّلام داخل شدم فرمود: چرا تو را دردناک مى‏بینم؟
گفتم: چون به بطن مرّ آمدم، عرق مدنى در پهلو و پایم برآمد پس اشاره نمود به آن یک که در پهلویم بود در زیر بغل و سخنى گفت و بر او آب دهن افکند بعد از آن فرمود از این باکى نیست بر تو و نظر کرد به آنچه در پایم بود. پس گفت، ابو جعفر علیه السّلام فرمود: از شیعیان ما هر که مبتلا به بلایى شود پس صبر کند، خداى عزّ و جلّ براى او اجر هزار شهید نویسد، من در خاطر گفتم که من به خدا از این علّت پا نرهم، هیثم گفت: همیشه آن رشته از پاى او برمى‏آمد تا بمرد.

نهم‏
: از عبد اللّه بن محمّد هاشمى روایت است که گفت: روزى بر مأمون داخل شدم مرا بنشاند و هر کس پیش او بود بیرون کرد پس طعام خواست بخوردیم و طیب به کار بردیم پس فرمود: پرده بکشیدند پس خطاب کرد با یکى از آنان که در پس پرده بودند (یعنى از کنیزان مغنّیه) و گفت: باللّه که مرثیه کن براى ما آن را که در طوس است (یعنى حضرت رضا علیه السّلام که در طوس دفن کردیم). مغنّیه شروع کرد به خواندن، خواند:
         سقیا لطوس و من اضحى بها قطنا             من عترة المصطفى أبقى لنا حزنا
 یعنى: سیراب سازد باران رحمت مر طوس را و آن کس که در آنجا ساکن است از عترت مصطفى که رفت و اندوه و غم براى ما بگذاشت.
هاشمى گفت که: پس بگریست مأمون و با من گفت یا عبد اللّه! آیا اهل بیت من و اهل بیت تو مرا ملامت مى‏کنند بر این که ابو الحسن الرّضا علیه السّلام را نصب کردم علم، (یعنى نشان و آیت) براى عالمیان؟ به خدا قسم با تو حدیثى کنم از او که تعجّب کنى، روزى نزد او آمدم و با او گفتم: فداى تو شوم پدرانت موسى و جعفر و محمّد و علىّ بن الحسین علیهم السّلام نزد ایشان بود علم آنچه شده است و خواهد شد تا روز قیامت و تو وصىّ ایشان و وارث علم ایشانى و علم ایشان نزد تو است و مرا به تو حاجتى دست داده است.
گفت: بگو.
گفتم: این زاهریّه، خطیّه (و بخت‏مند) من است (یعنى او را از میان زنان دوست مى‏دارم) و تقدیم نمى‏دهم بر او هیچ یک از جوارى خود را و او چند بار حامله شده و اسقاط مى‏کند و حالا حامله است، مرا دلالت کن به چیزى که علاج کند به آن خود را و سالم ماند.
فرمود: مترس و خاطر جمع دار از اسقاط طفل که سالم مى‏ماند و پسرى مى‏زاید به مادر شبیه‏تر از همه مردم و خنصرى زاید در دست راست دارد نه آویخته و هم چنین در پاى چپ خنصرى زاید دارد نه آویخته (و خنصر انگشت کوچک را گویند). پس در خاطر خود گفتم: گواهى مى‏دهم که خداى عزّ و جلّ بر همه چیز قادر است.
پس زاهریّه بزاد پسرى از همه مردم به مادرش مانندتر و در دست راست خنصرى زاید داشت نه آویخته و هم در پاى چپ بر آن گونه که حضرت رضا علیه السّلام وصف کرده بود پس کیست که ملامت مى‏کند مرا بر این که او را نصب کردم علم و آیت میان عالمیان؟
شیخ صدوق رحمه اللّه فرموده که: این حدیث زیاده بر این بود ما ترک کردیم آن را و لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلى العظیم. پس از آن فرموده که دانستن حضرت امام رضا علیه السّلام این را به واسطه آن بود که از پدرانش از حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به او رسیده بود و جبرئیل براى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آورده بود خبرهاى خلفاى بنى امیّه و بنى عبّاس و اولاد ایشان را و آنچه که بر دست ایشان جارى مى‏شود و لا حول و لا قوّة الّا باللّه، (انتهى).

دهم‏
: از محمّد بن الفضیل مروى است که گفت: در آن سال که هارون بر برامکه غضب کرد و اوّل جعفر بن یحیى را بکشت و یحیى را حبس کرد و بر سر ایشان آمد آنچه آمد، ابو الحسن علیه السّلام در عرفه ایستاده بود و دعا مى‏کرد بعد از آن سر به زیر انداخت. از او خبر پرسیدند، گفت: من خداى را مى‏خواندم بر برمکیان به سبب آنچه با پدرم نمودند، امروز خداى عزّ و جلّ دعاى من درباره ایشان اجابت نمود، پس چون بازگشت نگذشت مگر اندکى که جعفر و یحیى مغضوب شدند و احول ایشان برگشت.
مسافر گفت: من با ابو الحسن الرّضا علیه السّلام بودم در منى که یحیى بن خالد با قومى از آل برمک بگذشتند، آن حضرت فرمود. مسکینانند اینان نمى‏دانند که امسال چه بر سرشان مى‏آید، بعد از آن گفت: هاه و عجب‏تر از آن که هارون و من همچون این دوییم (و دو انگشت به هم ضمّ نمود)، مسافر گفت: به خدا که من معنى سخن او را ندانستم تا او را با هارون دفن کردیم.

 

مختصرى از کلمات و اشعار حکمت‏آمیز که از حضرت امام رضا علیه السّلام‏

 

اوّل: قال علیه السّلام: صدیق کلّ امرئ عقله و عدوّه جهله‏.
فرمود آن حضرت که: دوست هر مردى عقل اوست و دشمن او نادانى او است.
دوّم: قال علیه السّلام: انّ اللّه یبغض القیل و القال و اضاعة المال و کثرة السّؤال.
یعنى فرمود: خداوند دشمن دارد قیل و قال را و ضایع کردن مال را و کثرت سؤال را.
 و نیز از آن حضرت مروى است که فرمود: چهار چیز است که مى‏میرانند دل را، گناه بالای گناهکردن، و با زنان زیاد محادثه و هم صحبتى کردن، و ممارات احمق (تو بگویى و او بگوید و آخرش بر نگردد به خیر)، و با مردگان مجالست کردن.
عرض کردند: یا رسول اللّه! مردگان کیانند؟
فرمود: کلّ غنّى مترف، یعنى: هر توانگرى که گذاشته شده به طور خود هر چه خواهد بکند، یا هر توانگرى که به ناز و نعمت پروریده شده.

و نیز شیخ صدوق رحمه اللّه روایت کرده که به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردند که: این خلقى که مى‏بینید تمام این‏ها از ناس و مردم محسوب مى‏شوند؟ و فرمود: بینداز از مردم بودن آن کسى را که ترک کرده مسواک کردن را، و آن کسى را که چهار زانو مى‏نشیند در جاى تنگ، و کسى که داخل مى‏شود در چیزى که مهمّ او نیست، و کسى که مراء و جدل مى‏کند در چیزى که علم به آن ندارد، و کسى که سستى کند و بیمارى بخود ببندد بدون علّتى، و کسى که موى خود را ژولیده گذارد بدون مصیبتى، و کسى که مخالفت کند با یاران خود در حقّ در حالى که آن‏ها متّفق شده باشند بر آن، و کسى که افتخار کند به پدران خود در حالى که خودش خالى است از کارهاى خوب ایشان، پس او به منزله خدنگ است. (یعنى پوست خدنگ) و آن چوب درختى است محکم براى تیر خوب است پوست‏هاى آن را مى‏کنند و دور مى‏افکنند تا به جوهر و اصلش مى‏رسد پس هم چنان که پوست خدنگ را مى‏کنند و دور مى‏افکنند با آن مجاورت و نزدیکى به لبّ و اصل خود هم چنین کسى که خالى است از فضایل و کمالات پدران خود او را دور مى‏افکنند و اعتنا به آن نمى‏کنند.

سیّم‏
: فرمود: ما اهل بیتى مى‏باشیم که و عده‏اى که به کسى داده‏ایم آن را دین خود مى‏بینیم. (یعنى ملتزمیم که مانند دین آن را ادا کنیم) هم چنان که پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم چنین کرد.
چهارم‏
: فرمود: بیاید بر مردم زمانى که عافیت در آن زمان ده جزء باشد، نه جزء آن در اعتزال و کناره گزیدن از مردم و یک جزء دیگر در سکوت باشد.
 پنجم‏
: روایت شده که: خدمت آن حضرت عرض شد که: چگونه صبح کردید؟
فرمود: صبح کردم به اجل منقوص. (یعنى مدّت عمرم پیوسته در کم شدن است)، و عمل محفوظ هر چه مى‏کنم ثبت و حفظ مى‏شود، و مرگ در گردن ما است و آتش پشت سر ما است و نمى‏دانم چه خواهد شد به ما.
ششم‏
: فرمود: در بنى اسرائیل عابد، عابد نمى‏گشت تا آن که ده سال سکوت کند، چون ده سال سکوت اختیار مى‏کرد عابد مى‏گشت. 
 

هفتم‏
: فرمود: هر که راضى شد از حقّ تعالى به روزى کم، حقّ تعالى راضى مى‏شود از او به عمل کم.
و روایت شده از احمد بن عمر بن ابى شعبه حلبى و حسین بن یزید معروف به نوفلى که وارد شدیم بر حضرت رضا علیه السّلام پس گفتیم به آن حضرت که: ما بودیم در وسعت رزق و فراخى عیش، پس تغییر کرد حال ما بعض تغییرات، (یعنى فقیر شدیم)، پس دعا کن که خدا برگرداند آن را به ما.
فرمود: چه مى‏خواهید بشوید؟ آیا مى‏خواهید پادشاهان باشید؟ آیا خوش‏حال‏ میکند شما را که مانند طاهر و هرثمه  باشید، و لکن بوده باشید بر خلاف این عقیده و آئینى که بر آن مى‏باشید؟! گفتم: نه و اللّه خوش‏حال نمى‏کند مرا آن که از براى من باشد دنیا و آنچه در آن است طلا و نقره و من بر خلاف این حال باشم که هستم.
حضرت فرمود: حقّ تعالى مى‏فرماید: اعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُکْراً وَ قَلِیلٌ مِنْ عِبادِیَ الشَّکُورُ. آنگاه فرمود: نیکو کن ظنّ خود را به خدا، پس بدرستى که کسى نیکو شد گمان او به خدا، بوده باشد خدا نزد گمان او و کسى که راضى شد به قلیل از رزق، قبول مى‏فرماید حقّ تعالى از او قلیل از عمل را، و کسى که راضى شد به کم از حلال، سبک مى‏شود مؤونه او، و سبز و تازه مى‏باشند اهل او، و بینا مى‏کند خداوند او را به درد دنیا و دواء آن، و بیرون برد او را از دنیا به سلامت به سوى دار السّلام.
هشتم‏
: شیخ صدوق به سند معتبر از ریّان بن صلت روایت کرده که گفت: خواند حضرت امام رضا علیه السّلام براى من این اشعار را که از جناب عبد المطلب است.
         یعیب النّاس کلّهم زمانا             و ما لزماننا عیب سوانا
             نعیب زماننا و العیب فینا             و لو نطق الزّمان بنا هجانا
             و انّ الذّئب یترک لحم ذئب            و یأکل بعضنا بعضا عیانا
 یعنى: تمام مردم، روزگار را عیب مى‏کنند و حال آن که عیبى براى روزگار نیست سواى ما، حاصل آن که عیب روزگار ماییم اگر ما نبودیم روزگار عیب نداشت.
 نهم‏
: روایت شده که مأمون نوشت به آن حضرت که مرا موعظه کن.
حضرت نوشت:
         انّک فى دنیا لها مدّة             یقبل فیها عمل العامل‏
             أما ترى الموت محیطا بها             یسلب منها اصل الامل‏
             تعجّل الذّنب بما تشتهى             و تأمل التّویة من قابل‏
             و الموت یأتى اهله بغتة             ما ذاک فعل الحازم العاقل [3]
 یعنى: بدرستى که تو در دنیایى مى‏باشى که از براى آن مدّت و زمانى است که عمل عمل‏کننده در آن مدّت مقبول مى‏شود، آیا نمى‏بینى که مرگ احاطه کرده است به آن و ربوده است از آن آرزوى آرزوکننده را؟ شتاب و تعجیل مى‏کنى به گناه کردن به آنچه اشتها دارى و آرزو مى‏کنى توبه کردن را از سال آینده و حال آن که مرگ به ناگاه بر اهل خود وارد مى‏شود، این نیست کار شخص هشیار و عاقل.
دهم‏
: محمّد بن یحیى بن ابى عبّاد از عموى خود روایت کرده که گفت: شنیدم من از حضرت امام رضا علیه السّلام روزى که این شعر را خواند و کم بود آن حضرت شعر بخواند، فرمود:
         کلّنا نأمل مدا فى الأجل             و المنایا هنّ آفات الأمل‏
             لا تغرّنک أباطیل المنى             و الزم القصد ودع عنک العلل‏
             انّما الدّنیا کظلّ زائل             حلّ فیها راکب ثمّ رحل [2]
 یعنى: همه ما آرزو مى‏کنیم که مدّت عمرمان مدید شود، و حال آن که مرگ‏ها آفت‏هاى آرزو است فریب ندهد تو را آرزوهاى باطل و ملازم باش قصد و آهنگ نمودن را و بگذار از خود بهانه‏ها را این است و جز این نیست که دنیا مانند سایه‏اى است بر طرف شونده که سوارى در آن فرود آمد پس کوچ کرد.
من عرض کردم که: این شعرها از کیست، خداوند امیر را عزیز دارد؟
فرمود: مردى از شما عراقى این شعرها را گفته.
من گفتم: این شعرها را ابو العتاهیه خواند براى من از خودش.
حضرت فرمود: بیاور اسمش را و واگذار این را، (یعنى نام بردن او را به ابو العتاهیه) بدرستى که خداوند مى‏فرماید: وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ [3] و شاید کراهت داشته این مرد از این لقب.

 

اخبار به شهادت حضرت رضا علیه السّلام و کیفیت شهادت آن جگرگوشه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم‏:

علّامه مجلسى- رضوان اللّه علیه- در جلاء العیون نگاشته، فرموده:
ابن بابویه به سند معتبر روایت کرده است که: مردى از اهل خراسان به خدمت امام رضا علیه السّلام آمد و گفت: حضرت رسالت صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که با من گفت:
چگونه خواهد بود حال شما اهل خراسان در وقتى که مدفون سازند در زمین شما پاره‏اى از تن مرا و بسپارند به شما امانت مرا، و پنهان گردد در زمین شما ستاره من؟
حضرت فرمود که: منم آن که مدفون مى‏شود در زمین شما، و منم پاره تن پیغمبر شما، و منم امانت آن حضرت، و نجم فلک امامت و هدایت، هر که مرا زیارت کند و حقّ مرا شناسد و اطاعت مرا بر خود لازم داند، من و پدران من شفیع او خواهیم بود در روز قیامت، و هر که ما شفیع او باشیم البتّه نجات مى‏یابد هر چند بر او گناه جنّ و انس بوده باشد. بدرستى که مرا خبر داد پدرم از پدرانش که حضرت رسالت صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: هر که مرا در خواب ببیند: مرا دیده [است‏] زیرا که شیطان به صورت من متمثّل نمى‏شود، و نه به صورت احدى از اوصیاى من، و نه به صورت احدى از شیعیان خالص ایشان، بدرستى که خواب راست یک جزو است‏ ز هفتاد جزو از پیغمبرى.

به سند معتبر دیگر از آن جناب منقول است که گفت: به خدا سوگند که هیچ یک از ما اهل بیت نیست مگر آن که کشته مى‏گردد و شهید مى‏شود، گفتند: یا بن رسول اللّه! کى تو را شهید مى‏کند؟
فرمود که: بدترین خلق خداوند در زمان من مرا شهید خواهد کرد به زهر، و دور از یار و دیار در زمین غربت مدفون خواهد ساخت، پس هر که مرا در آن غربت زیارت کند حقّ تعالى مزد صد هزار شهید، و صد هزار صدیق، و صد هزار حجّ‏کننده، و عمره‏کننده، و صد هزار جهادکننده براى او بنویسد و در زمره ما محشور شود و در درجات عالیه بهشت رفیق ما باشد.
ایضا به سند معتبر از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: پاره‏اى از تن من در زمین خراسان مدفون خواهد شد، هر مؤمنى که او را زیارت کند، البتّه بهشت او را واجب شود و بدنش بر آتش جهنّم حرام گردد.
ایضا به سند معتبر روایت کرده است که حضرت صادق علیه السّلام فرمود: از پسر من موسى علیه السّلام پسرى به هم خواهد رسید که نامش موافق نام امیر المؤمنین علیه السّلام باشد، و او را به سوى خراسان برند و به زهر شهید کنند و در غربت او را مدفون سازند، هر که او را زیارت کند و به حقّ او عارف باشد حقّ تعالى به او عطا کند مزد آن‏ها که پیش از فتح مکّه در راه خدا جان و مال خود را بذل کردند.

ایضا به سند معتبر از امیر المؤمنین علیه السّلام منقول است که آن جناب فرمود: مردى از فرزندان من در زمین خراسان به زهر ستم و عدوان شهید خواهد شد که نام او موافق نام من باشد و نام پدرش موافق نام موسى بن عمران باشد، هر که او را در آن غربت زیارت کند حقّ تعالى گناهان گذشته و آینده او را بیامرزد اگر چه به عدد ستاره‏هاى آسمان و قطره‏هاى باران و برگ درختان باشد.
و نیز علّامه مجلسى در دیگر کتب خود نقل کرده به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام که فرمود: زود باشد که کشته شوم به زهر با ظلم و ستم، و مدفون شوم در پهلوى هارون الرّشید و بگرداند خدا تربت مرا محلّ تردّد شیعیان و دوستان من، پس هر که مرا در این غربت زیارت کند واجب شود براى او که من او را زیارت کنم در روز قیامت و سوگند مى‏خورم به خدایى که محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را گرامى داشته است به پیغمبرى و برگزیده است او را بر جمیع خلایق که هر که از شما شیعیان نزد قبر من دو رکعت نماز کند البتّه مستحقّ شود آمرزش گناهان را از خداوند عالمیان در روز قیامت و به حقّ آن خداوندى که ما را گرامى داشته است بعد از محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به امامت و مخصوص گردانیده است ما را به وصیّت آن حضرت، سوگند مى‏خورم که زیارت کنندگان قبر من گرامى‏تر از هر گروهى‏اند نزد خدا در روز قیامت، و هر مؤمنى که مرا زیارت کند پس بر روى او قطره‏اى از باران برسد البتّه حقّ تعالى جسد او را بر آتش جهنّم حرام گرداند.
امّا کیفیّت شهادت آن جگرگوشه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به روایت ابو الصّلت چنان است که گفت: روزى در خدمت حضرت امام رضا علیه السّلام ایستاده بودم، فرمود که:
داخل قبّه هارون الرّشید شو از چهار جانب قبر او از هر جانب یک کف خاک بیاور، چونآوردم آن خاک را که از پس و پشت او برداشته بودم، بویید و انداخت و فرمود که: مأمون خواهد خواست که قبر پدر خود را قبله قبر من نماید و مرا در این مکان مدفون سازد، سنگ سخت بزرگى ظاهر شود که هر چه کلنگ [دار] است در خراسان جمع شود براى کندن آن ممکن نشود کندن آن، آنگاه خاک بالاى سر و پایین پا را استشمام نمود، چنین فرمود:
چون خاک طرف قبله را بویید فرمود که: زود باشد که قبر مرا در این موضع حفر نمایند، پس امر کن ایشان را که هفت درجه به زمین فرو برند و لحد آن را دو ذراع و شبرى سازند که حقّ تعالى چندان که خواهد آن را گشاده سازد و باغى از باغستان‏هاى بهشت گرداند، آنگاه از جانب سر رطوبتى ظاهر شود، پس به آن دعایى که تو را تعلیم مى‏نمایم تکلّم کن تا به قدرت خدا آب جارى گردد و لحد از آن آب پر شود، و ماهى ریزه چند در آب ظاهر شوند، چون ماهیان پدید آیند این نان را که به تو مى‏سپارم در آب ریزه کن که آن ماهیان بخورند، آنگاه ماهى بزرگى ظاهر شود و آن ماهیان ریزه را برچیند و غایب شود پس در آن حال دست بر آب گذار و دعایى که تو را تعلیم مى‏نمایم بخوان تا آن آب به زمین فرو رود و قبر خشک شود. و این اعمال را نکنى مگر در حضور مأمون و فرمود که: فردا به مجلس این فاجر داخل خواهم شد اگر از خانه سر نپوشیده بیرون آیم با من تکلّم نما، و اگر چیزى بر سر پوشیده باشم با من سخن مگو.
ابو الصّلت گفت: چون روز دیگر حضرت امام رضا علیه السّلام نماز بامداد ادا نمود جامه‏هاى خویش را پوشیده و در محراب نشست و منتظر مى‏بود تا غلامان مأمون به طلب وى آمدند، آنگاه کفش خود را پوشید و رداى مبارک خود را بر دوش افکند و به مجلس مأمون در آمد و من در خدمت آن حضرت بودم. در آن وقت طبقى چند از الوان میوه‏ها نزد وى نهاده بودند و او خوشه انگورى را که زهر را به رشته در بعضى از دانه‏هاى آن دوانیده بودند در دست داشت و بعضى از آن دانه‏ها که به زهر نیالوده بودند از براى رفع تهمت زهر مار مى‏کرد.

چون نظرش بر آن حضرت افتاد مشتاقانه از جاى خود برخاست و دست در گردن مبارکش انداخت و میان دو دیده آن قرّة العین مصطفى را بوسید و آنچه از لوازم اکرام و احترام ظاهرى بود دقیقه‏اى فرو نگذاشت، آن جناب را بر بساط خود نشانیده و آن خوشه انگور را به وى داد و گفت: یا بن رسول اللّه! از این نکوتر انگور ندیده‏ام.
حضرت فرمود که: شاید انگور بهشت از این نکوتر باشد.
مأمون گفت: از این انگور تناول نما.
حضرت فرمود که: مرا از خوردن این انگور معاف دار.
مأمون مبالغه بسیار کرد و گفت: البتّه مى‏باید تناول نمود مگر مرا متّهم مى‏دارى با این همه اخلاص که از من مشاهده مى‏نمایى؟ این چه گمان‏ها است که به من مى‏برى؟ و آن خوشه انگور را گرفته دانه چند از آن خورد باز به دست آن جناب داد و تکلیف خوردن نمود. آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهرآلود تناول کرد حالش دیگرگون گردید و باقى خوشه را بر زمین افکند و متغیّر الأحوال از آن مجلس برخاست.
مأمون گفت: یا بن عمّ! به کجا مى‏روى؟
فرمود: به آنجا که مرا فرستادى، و آن حضرت حزین و غمگین و نالان سر مبارک پوشیده از خانه مأمون بیرون آمد.
ابو الصّلت گفت: به مقتضاى فرموده آن حضرت با وى سخن نگفتم تا به سراى خود داخل گردید فرمود که: در سراى را ببند. رنجور و نالان بر فراش خویش تکیه فرمود، چون آن امام معصوم بر بستر قرار گرفت در سراى را بسته و در میان خانه محزون و غمگین ایستاده بودم ناگاه جوان خوش‏بوى مشگین‏مویى را در میان سرا دیدم که سیماى ولایت و امامت از جبین فائز الأنوارش ظاهر بود، و شبیه‏ترین مردمان بود به جناب امام رضا علیه السّلام. پس به سوى وى شتافتم سؤال کردم که: از کدام راه داخل شدى که من درها را محکم بسته بودم؟

فرمود: آن قادرى که مرا از مدینه به یک لحظه به طوس آورد از درهاى بسته مرا داخل ساخت.
پرسیدم: تو کیستى؟
فرمود: منم حجّت خدا بر تو اى ابو الصّلت، منم محمّد بن على، آمده‏ام که پدر غریب مظلوم و والد معصوم و مسموم خود را ببینم و وداع کنم.
آنگاه در حجره‏اى که حضرت امام رضا علیه السّلام در آنجا بود رفت. چون چشم آن امام مسموم بر فرزند معصوم خود افتاد، از جاى جست و یعقوب وار یوسف گم گشته خود را در آغوش کشید و دست در گردن وى در آورد و او را به سینه خود فشرد و میان دو چشم او را بوسید و آن فرزند معصوم را در فراش خود داخل کرد، و بوسه بر روى وى مى‏داد و با وى از اسرار ملک و ملکوت و خزائن علوم حىّ لا یموت رازى چند مى‏گفت که من نفهمیدم، و ابواب علوم اوّلین و آخرین و ودایع حضرت سیّد المرسلین را به وى تسلیم کرد، آنگاه بر لب‏هاى مبارک حضرت امام رضا علیه السّلام کفى دیدم از برف سفیدتر حضرت امام محمّد تقى علیه السّلام آن را لیسید، و دست در میان سینه پدر بزرگوار خود برد و چیزى مانند عصفور بیرون آورد و فرو برد، و آن طایر قدسى به بال ارتحال گرد تعلّقات جسمانى از دامان مطهّر خود افشانده به جانب ریاض رضوان قدس پرواز کرد.
پس حضرت امام محمّد تقى علیه السّلام فرمود که: اى ابو الصّلت، به اندرون این خانه رو و آب و تخته بیاور.
گفتم: یا بن رسول اللّه! آنجا نه آب است و نه تخته.
فرمود که: آنچه امر مى‏کنم چنان کن و تو را به این‏ها کارى نباشد، چون به خانه رفتم آب و تخته را حاضر یافتم به حضور بردم و دامن بر زده مستعد آن شدم که آن جناب را در غسل دادن مدد نمایم فرمود که: دیگرى هست مرا مدد نماید، ملائکه مقرّبین مرا یاورى مى‏نمایند به تو احتیاج ندارم.
چون از غسل فارغ گردید فرمود که: به خانه رو و کفن و حنوط بیاور، چون‏ داخل شدم سبدی دیدمکه کفن و حنوط بر روى آن گذاشته بودند و هرگز آن را در آن خانه ندیده بودم برداشتم و به خدمت حضرت آوردم. پس پدر بزرگوار خود را کفن پوشانید و بر مساجد شریفش حنوط پاشید و با ملائکه کرّوبیین و ارواح انبیا و مرسلین بر آن فرزند خیر البشر نماز گزاردند.
آنگاه فرمود که: تابوت را به نزد من آور.
گفتم: یا بن رسول اللّه! به نزد نجّار روم و تابوت بیاورم؟
فرمود که: از خانه بیاور، چون به خانه رفتم تابوتى دیدم که هرگز در آنجا ندیده بودم که دست قدرت حقّ تعالى از چوب سدرة المنتهى ترتیب داده بود. پس آن حضرت را در تابوت گذاشت و دو رکعت نماز به جا آورد و هنوز از نماز فارغ نگشته بود که تابوت به قدرت حقّ تعالى از زمین جدا گشت، سقف خانه شکافته شد.
گفتم: یا بن رسول اللّه! اگر مأمون بیاید و آن حضرت را از من طلب نماید، در جواب او چه گویم؟ فرمود که: خاموش شو که به زودى مراجعت خواهد کرد، اى ابو الصّلت! اگر پیغمبرى در مشرق رحلت نماید و وصى او در مغرب وفات کند البتّه حقّ تعالى اجساد آن مطهّر و ارواح منوّر ایشان را در اعلا علّیین با یکدیگر جمع نماید.
حضرت در این سخن بود که باز سقف شکافته شد و آن تابوت محفوف به رحمت حىّ لا یموت فرود آمد و آن حضرت پدر رفیع قدر خویش را از تابوت برگرفت و در فراش به نحوى خوبانید که گویا او را غسل نداده‏اند و کفن نکرده‏اند.
پس فرمود که برو و در سراى را بگشا تا مأمون داخل شود. چون در خانه را باز کردم مأمون را دیدم با غلامان خود بر در خانه ایستاده بودند، پس مأمون داخل خانه شد و آغاز نوحه و زارى و گریه و بى‏قرار نمود، گریبان خود را چاک زد و دست بر سر زد و فریاد بر آورد که اى سیّد و سرور! در مصیبت خود دل مرا به درد آوردى و داخل آن حجره شد و نزدیک سر آن حضرت نشست و گفت: شروع کنید در تجهیز آن حضرت، و امر کرد قبر شریف آن حضرت را حفر نمایند، چون شروع به حفر کردند آنچه آن سرور اوصیاء فرموده بود به ظهور آمد، چون در پس سر هارون‏خواستند که قبر منوّر آن حضرت را حفر نمایند زمین انقیاد نکرد، یکى از اهل آن مجلس به مأمون گفت: تو اقرار به امامت او مى‏نمایى؟
گفت: بلى، آن مرد گفت که: امام مى‏باید در حیات و ممات بر همه کس مقدّم باشد. پس امر کرد قبر را در جانب قبله حفر نمایند.
چون آب و ماهیان پیدا شدند مأمون گفت: پیوسته امام رضا علیه السّلام در حال حیات، غرایب و معجزات به ما مى‏نمود بعد از وفات نیز غرایب و کرامات خود را بر ما ظاهر گردانید چون ماهى بزرگ ماهیان خرد را بر چید یکى از وزراى مأمون به او گفت: مى‏دانى که آن حضرت در ضمن آن کرامات تو را به چه چیز خبر داده؟
گفت: نمى‏دانم.
گفت: آن جناب اشاره فرموده است به آن که مثل ملک و پادشاهى شما بنى عبّاس مثل این ماهیان است، کثرت و دولتى که دارید عن‏قریب ملک شما منقضى شود و دولت شما به سر آید و سلطنت شما به آخر رسد و حقّ تعالى شخصى را بر شما مسلّط سازد، هم چنان که این ماهى بزرگ ماهیان خرد را بر چید شما را از روى زمین بر اندازد و انتقام اهل بیت رسالت را از شما بکشد.
مأمون گفت: راست مى‏گویى، آن جناب را مدفون ساخت و مراجعت کرد.
ابو الصّلت گفت که: بعد از آن مأمون مرا طلبید و گفت: به من تعلیم نما آن دعا را که خواندى و آب فرو رفت.
گفتم: به خدا سوگند که آن را فراموش کردم، باور نکرد با آن که راست مى‏گفتم و امر کرد مرا به زندان بردند و یک سال در حبس او ماندم. چون دلتنگ شدم شبى بیدار ماندم و به عبادت و دعا اشتغال نمودم و انوار مقدّسه محمّد و آل محمّد- صلوات اللّه علیهم اجمعین- را شفیع گردانیدم و به حقّ ایشان از خداوند منّان سؤال کردم که مرا نجات بخشد، هنوز دعاى من تمام نشده بود که دیدم حضرت امام محمّد تقى علیه السّلام در زندان نزد من حاضر شد و فرمود که: اى ابو الصّلت! سینه‏ات تنگ شده است؟
گفتم: بلى و اللّه.
گفت: برخیز، و زنجیر از پاى من جدا شد و دست مرا گرفت و از زندان بیرون آورد و حارسان و غلامان مرا مى‏دیدند و به اعجاز آن حضرت یاراى سخن گفتن نداشتند، چون مرا از خانه بیرون آورد فرمود که: تو در امان خدایى دیگر تو هرگز مأمون را نخواهى دید و او تو را نخواهد دید چنان شد که فرمود.
ایضا ابن بابویه و شیخ مفید به اسانید مختلفه روایت کرده‏اند از علىّ بن الحسین کاتب که امام رضا علیه السّلام را تبى عارض شد و اراده فصد نمود. مأمون پیشتر یکى از غلامان خود را گفته بود که ناخن‏هاى خود را دراز بگذارد.
و به روایت شیخ مفید عبد اللّه بن بشیر را گفت چنین کند و کسى را براى این امر مطّلع نگرداند، چون شنید که حضرت اراده فصد دارد، زهرى مانند تمر هندى بیرون آورد و به غلام خود داد که این را ریزه کن و دست خود را به آن آلوده گردان و میان ناخن‏هاى خود را از این پر کن و دست خود را مشوى و با من بیا، پس مأمون سوار شد و به عیادت آن جناب آمد و نشست تا آن جناب را فصد کردند.
و به روایت دیگر: نگذاشت، و در خانه‏اى که حضرت مى‏بود، بوستانى بود که درخت‏هاى انار در آن بود، همان غلام را گفت که چند انار از باغ بچین، چون آورد گفت: این‏ها را براى آن جناب در جامى دانه کن، و جام را به دست خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت: از این انار تناول نمایید که براى ضعف شما نیکو است.
حضرت فرمود که: باشد ساعتى دیگر.
مأمون گفت: نه به خدا سوگند باید که البتّه در حضور من تناول نمایید و اگر نبود رطوبتى در معده من هرآینه در خوردن موافقت مى‏کردم.
پس به جبر مأمون حضرت چند قاشق از آن انار تناول نمود، مأمون بیرون رفت و حضرت در همان ساعت به قضاى حاجت بیرون شتافت و هنوز نماز عصر نکرده‏بودیم که پنجاه مرتبه آن حضرت را حرکت داد و از آن زهر قاتل احشاء و امعاء آن جناب به زیر آمد.
چون خبر به مأمون رسید پیغام فرستاد که این مادّه‏اى است از فصد به حرکت آمده است دفعش براى شما نافع است چون شب در آمد حال آن جناب دیگرگون شد و در صبح به ریاض رضوان انتقال نمود و به انبیا و شهدا و صدّیقان ملحق گردید و آخر سخنى که به آن تکلّم نمود این بود:
قُلْ لَوْ کُنْتُمْ فِی بُیُوتِکُمْ لَبَرَزَ الَّذِینَ کُتِبَ عَلَیْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ. وَ کانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً.
بگو یا محمّد، اگر مى‏بودید شما در خانه‏هاى خود، هرآینه بیرون مى‏آمدند آن گروهى که بر ایشان نوشته شده است کشته شدن، به سوى محلّ وفات خود یا قبرهاى خود و امر خدا مقدّر و شدنى است.
چون خبر به مأمون رسید امر کرد به غسل و تکفین آن حضرت و در جنازه آن جناب با سر و پاى برهنه و بندهاى گشوده به روش صاحبان مصیبت مى‏رفت و براى رفع تشنیع مردم به ظاهر گریه و زارى مى‏کرد و مى‏گفت: اى برادر! به مرگ تو رخنه در خانه اسلام افتاد، و آنچه من در باب تو خواستم به عمل نیامد و تقدیر خدا بر تدبیر من غالب شد.
از ابو الصّلت هروى روایت است که گفت چون مأمون از خدمت آن جناب بیرون آمد، من داخل شدم، چون نظرش بر من افتاد گفت: اى ابو الصّلت! آنچه خواستند کردند، و مشغول ذکر خدا و تحمید و تمجید حقّ تعالى گردید و دیگر سخن نگفت.

و در بصائر الدّرجات به سند صحیح روایت کرده است که در آن روز حضرت فرمود که: دیشب حضرت رسالت صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را در خواب دیدم که مى‏فرمود: یا على! بیا نزد ما که آنچه نزد ما است بهتر است از آنچه در آن هستى.
ابن بابویه به سند حسن از یاسر خادم روایت کرده است که امام رضا علیه السّلام را هفت منزل پیش از وارد شدن به طوس مرضى عارض شد، چون داخل شهر طوس شدیم بیمارى آن جناب شدید گردید و به این سبب مأمون چند روز در طوس توقّف کرد و هر روز دو مرتبه به عیادت آن جناب مى‏آمد، و در روز آخر ضعف بر آن حضرت مستولى گردید. چون نماز ظهر ادا کرد فرمود که: اى یاسر! آیا مردم چیزى خورده‏اند؟
گفتم: اى سیّد من، که را رغبت به خوردن و آشامیدن مى‏شود با این حالت که در تو مشاهده مى‏کنند؟! پس آن معدن فتوّت با نهایت ضعف و ناتوانى براى رعایت خدمتکاران خود درست نشست و فرمود که: خوان را بیاورید. چون خوان را گستردند جمیع اهل و حشم و خدم خود را طلبید و بر سر خوان احسان خود نشانید و یک یک را تفقّد و نوازش نمود. چون ایشان طعام خوردند، فرمود که: براى زنان طعام بفرستید، چون همه از طعام خوردن فارغ شدند، ضعف بر آن جناب غالب گردید و مدهوش شد. صداى شیون از خانه آن جناب بلند شد و زنان و کنیزان مأمون با سر و پاى برهنه به خانه آن مظلوم دویدند و خروش از جمیع مردم برآمد و صداى گریه و زارى از طوس به فلک آبنوس مى‏رسید. پس مأمون نالان و گریان از خانه بیرون آمد و دست تأسّف بر سر مى‏زد و موى‏هاى ریش خود را مى‏کند و قطرات اشک حسرت از دیده مى‏بارید، و بر جرم و رو سیاهى خود زار زار مى‏نالید.
چون به نزدیک آن امام رسید، امام مظلوم دیده گشود، مأمون گفت: اى سیّد و بزرگ من! به خدا سوگند نمى‏دانم که کدام مصیبت بر من عظیم‏تر است جدایى چون تو پیشوایى و مفارقت مانند تو راهنمایى، یا تهمتى که مردم به من گمان‏مى‏برند که من تو را به قتل آورده‏ام؟
حضرت متوجّه جواب سخنان بى‏فروغ او نگردید، و دیده گشود فرمود که:
بارى با پسرم امام محمّد تقى نیکو معاشرت نما، که وفات او و وفات تو نزدیک به یکدیگر خواهد بود.
چون پاسى از شب گذشت آن جناب به عالم قدس ارتحال نمود.
چون صبح شد مردم جمع شدند و خروش بر آوردند که مأمون فرزند رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را به ناحقّ شهید کرد. و شورشى عظیم در میان مردم به هم رسید.
مأمون ترسید که اگر جنازه آن جناب را در آن روز بیرون برد براى او فتنه برپا شود، پس محمّد بن جعفر عمّ آن جناب را طلبید و گفت: بیرون رو و فتنه مردم را فرو نشان و ایشان را متفرّق گردان، و بگو که: امروز آن حضرت را بیرون نمى‏آوریم.
چون محمّد بن جعفر بیرون رفت و با مردم سخن گفت پراکنده شدند و در شب آن جناب را غسل دادند و دفن کردند.
شیخ مفید روایت کرده است که: چون آن نیّر فلک امامت به سراى باقى ارتحال نمود، مأمون یک روز و یک شب وفات آن جناب را پنهان داشت، و محمّد بن جعفر را با جمعى از آل ابو طالب که با او همراه بودند طلبید و خبر وفات آن جناب را به ایشان اظهار کرد و گریست و اندوه بسیار نمود و ایشان را نزد آن جناب آورد و بدن شریفش را گشود و به ایشان نمود و گفت گواه باشید که: آسیبى از ما به او نرسیده است، پس با آن جناب خطاب کرد: اى برادر من! گران است بر من که تو را با این حالت مشاهده نمایم و مى‏خواستم که پیش از تو بمیرم و تو خلیفه و جانشین من باشى و لیکن با تقدیر خدا چه مى‏توان کرد.
ابن بابویه به سند معتبر از هرثمة ابن اعین روایت کرده است که گفت شبى نزد مأمون بودم تا آن که چهار ساعت از شب گذشت، چون مرخّص شدم به خانه‏برگشتم. بعد از نصف شب صداى در خانه را شنیدم یکى از غلامان من جواب گفت که کیستى؟ گفت: هرثمة را بگو که سیّد و مولاى تو، تو را مى‏طلبد. پس به سرعت برخاستم و جامه‏هاى خود را پوشیدم و به تعجیل روان شدم، چون داخل خانه آن جناب شدم دیدم که مولاى من در صحن خانه نشسته است، گفت: اى هرثمة! گفتم: لبّیک اى مولاى من، گفت: بنشین. چون نشستم فرمود که: اى هرثمه! آنچه مى‏گویم بشنو و ضبط کن، بدان که هنگام آن شده است که نزد حقّ تعالى رحلت نمایم و به جدّ بزرگوار و پدران ابرار خود ملحق گردم و نامه عمر من به آخر رسیده است و مأمون عزم کرده است که مرا زهر بخوراند در انگور و انار، و امّا انگور پس زهر در رشته خواهد کشید، و به سوزن در میان دانه‏هاى انگور خواهد دوانید، و امّا انار، پس ناخن بعضى از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد کرد، و به دست او انار براى من دانه خواهد کرد و فردا مرا خواهد طلبید و آن انگور و انار را به جبر به من خواهد خورانید و بعد از آن قضاى حقّ تعالى بر من جارى خواهد شد.
چون به دار بقا رحلت نمایم مأمون مى‏خواهد مرا به دست خود غسل بدهد چون این اراده کند پیغام مرا در خلوت به او برسان و بگو [که‏] گفت: اگر متعرّض غسل و کفن و دفن من بشوى، حقّ تعالى تو را مهلت نخواهد داد و عذابى که در آخرت براى تو مهیّا کرده به زودى در دنیا بر تو خواهد فرستاد چون این را بگویى دست از غسل دادن من خواهد داشت، و به تو خواهد گذاشت، و از بام خانه خود مشرف خواهد شد که مشاهده کند که تو چگونه مرا غسل مى‏دهى.
اى هرثمه! زینهار که متعرّض غسل من مشو تا ببینى که در کنار خانه خیمه سفیدى برپا کنند، چون خیمه را مشاهده کنى مرا بردار و به اندرون خیمه بر، و خود در بیرون خیمه بایست و دامان خیمه را بر مدار و نظر مکن که هلاک مى‏شوى.
و بدان که در آن وقت مأمون از بالاى بام خانه خود به تو خواهد گفت که: اى هرثمه! شما شیعیان مى‏گوید که امام را غسل نمى‏دهد مگر امامى مثل او، پس در این وقت امام رضا علیه السّلام را کى غسل مى‏دهد و حال آن که پسرش در مدینه است و مادر طوسیم. چون این را بگوید جواب بگو که: ما شیعیان مى‏گوییم که امام را واجب است امام غسل بدهد اگر ظالمى منع نکند، پس اگر کسى تعدّى کند و در میان امام و فرزندش جدایى افکند امامت امام باطل نمى‏شود اگر امام رضا علیه السّلام را در مدینه مى‏گذاشتى پسرش که امام زمان است او را علانیه غسل مى‏داد و در این وقت نیز پسرش غسل مى‏دهد به نحوى که دیگران نمى‏دانند.
پس بعد از ساعتى خواهى دید که آن خیمه گشوده مى‏شود و مرا غسل داده و کفن کرده بر روى نعش گذاشته‏اند پس نعش را بردارند و به سوى مدفن من برند چون مرا به قبّه هارون برند، مأمون خواهد خواست که قبر پدر خود هارون را قبله من گرداند و هرگز نخواهد شد، هر چند کلنگ بر زمین زنند، به قدر ریزه ناخنى جدا نتوانند کرد.
چون این حالت را مشاهده کنى نزد او برو و از جانب به من بگو که این اراده که کرده‏اى صورت نمى‏یابد و قبر امام مقدّم مى‏باشد، اگر در پیش روى هارون یک کلنگ بر زمین زنند قبر کنده و ضریح ساخته ظاهر خواهد شد، چون قبر ظاهر شود از ضریح آب سفیدى بیرون خواهد آمد و قبر از آن آب پر خواهد شد، ماهى بزرگى در میان آب پدید خواهد آمد به طول قبر بعد از ساعتى ماهى ناپدید خواهد شد و آب فرو خواهد رفت، پس در آن وقت مرا در قبر گذار، و مگذار که خاک در قبر ریزند زیرا که قبر خود پر خواهد شد.
پس حضرت فرمود که: آنچه گفتم حفظ کن و به عمل آور و در هیچ یک از آن‏ها مخالفت مکن، گفتم: اى سیّد من! پناه مى‏برم به خدا که در امرى از امور تو را مخالفت کنم.
هرثمه گفت که: از خدمت آن جناب محزون و گریان و نالان بیرون آمدم و غیر از خدا کسى بر ضمیر من مطّلع نبود، چون روز شد مأمون مرا طلبید و تا چاشت نزد او ایستاده بودم، پس گفت برو اى هرثمه! و سلام مرا به امام رضا علیه السّلام برسان و بگو اگر بر شما آسان است به نزد ما بیایید و اگر رخصت مى‏فرمایید من به خدمت شمابیایم و اگر آمدن را قبول کند مبالغه کن که زودتر بیاید.
چون به خدمت آن حضرت رفتم پیش از آن که سخن بگویم حضرت فرمود که:
آیا وصیّت‏هاى مرا حفظ کرده‏اى؟
گفتم: بلى، پس کفش خود را طلبید و فرمود که: مى‏دانم تو را به چه کار فرستاده است، و کفش پوشید و رداى مبارک بر دوش افکنده و متوجّه شد.
چون داخل مجلس مأمون گردید او برخاست و استقبال کرد و دست در گردنش در آورد و پیشانى نورانیش را بوسه داد و آن حضرت را بر تخت خود نشانید و سخن بسیار به آن امام مختار گفت، پس یکى از غلامان خود را گفت که انگور و انار بیاورید. هرثمه گفت: چون نام انگور و انار شنیدم سخنان سیّد ابرار را به خاطر آوردم، صبر نتوانستم کرد لرزه بر اندامم افتاد و نخواستم که حالت من بر مأمون ظاهر شود، از مجلس بیرون رفتم و خود را در کنارى افکندم.
چون نزدیک زوال شمس شد دیدم که حضرت از مجلس مأمون بیرون آمد و به خانه تشریف برد. بعد از ساعتى مأمون امر نمود که اطبّا به خانه آن حضرت بردند، سبب آن را پرسیدم، گفتند: مرضى آن حضرت را عارض شده است و مردم در امر آن حضرت گمان‏ها مى‏بردند، و من صاحب یقین بودم. چون ثلثى از شب گذشت، صداى شیون از خانه آن امام مظلوم ممتحن بلند شد، و مردم به در خانه آن حضرت شتافتند و من نیز به سرعت رفتم و دیدم که مأمون ایستاده است، و سر خود را برهنه کرده است و بندهاى خود را گشوده است و به آواز بلند گریه و نوحه مى‏کند، چون من این حالت را مشاهده کردم بى‏تاب شدم و گریان گردیدم.
چون صبح شد مأمون به تعزیه آن حضرت نشست و بعد از ساعتى داخل خانه آن امام مظلوم شد و گفت: اسباب غسل را حاضر کنید که مى‏خواهم او را غسل دهم، چون من این سخن را شنیدم به فرموده آن حضرت نزدیک او رفتم و پیام آن حضرت را رسانیدم، چون آن تهدید را شنید ترسید و دست از غسل برداشت و تغسیل را به من گذاشت. چون بیرون رفت بعد از ساعتى خیمه‏اى که حضرت‏فرموده بود برپا شد، من با جماعت دیگر در بیرون خیمه بودیم و آواز تسبیح و تکبیر و تهلیل مى‏شنیدیم و صداى ریختن آب و حرکت ظرف‏ها به گوش ما مى‏رسید و بوى خوشى از پس پرده استشمام مى‏کردیم که هرگز چنین بویى به مشام ما نرسیده بود. ناگاه دیدم که مأمون از بام خانه مشرف شد و مرا بانگ زد و گفت، آنچه حضرت مرا خبر داده بود و من جواب گفتم آنچه حضرت فرموده بود.
پس دیدم که خیمه برخاست و مولاى مرا در کفن پیچیده طاهر و مطهّر و خوش بو بر روى نعش گذاشته‏اند، پس نعش آن حضرت را بیرون آوردم مأمون و جمیع حاضران بر آن حضرت نماز خواندند، چون به قبّه هارون رفتیم دیدیم که کلنگ داران در پس پشت هارون مى‏خواهند که قبر از براى آن جناب حفر نمایند، چندان که کلنگ بر زمین مى‏زدند ذرّه‏اى از آن خاک جدا نمى‏شد. مأمون گفت:
مى‏بینى زمین چگونه امتناع مى‏نماید از حفر قبر او،؟ گفتم: مرا امر کرده است آن جناب که یک کلنگ در پیش روى قبر هارون بر زمین بزنم و خبر داده که قبر ساخته ظاهر خواهد شد، مأمون گفت: سبحان اللّه! بسیار عجیب است امّا از امام رضا علیه السّلام هیچ امرى غریب نیست، اى هرثمه آنچه گفته است به عمل آور.
هرثمه گفت که: من کلنگ را گرفتم. و در جانب قبله هارون بر زمین زدم، به یک کلنگ زمین قبر کنده و در میانش ضریح ساخته پیدا شد.
مأمون گفت: اى هرثمه! او را در قبر گذار.
گفتم: مرا امر کرده است که او را در قبر نگذارم تا امرى چند ظاهر شود و مرا خبر داد که از قبر آب سفیدى خواهد جوشید و قبر از آن آب مملوّ خواهد شد، و ماهى در میان آب ظاهر خواهد شد که طولش مساوى طول قبر باشد و فرمود که: چون ماهى غایب شود و آب از قبر بر طرف شود جسد شریف او را در کنار قبر بگذارم و آن کسى که خدا خواسته که او را در لحد گذارد خواهد گذاشت.
مأمون گفت: اى هرثمه! آنچه فرموده است به عمل آور، چون آب و ماهى ظاهر شد، من نعش مطهّر آن جناب را در کنار قبر گذاشتم، ناگاه دیدم که پرده‏سفیدى بر روى قبر پیدا شد، و من قبر را نمى‏دیدم و آن جناب را به قبر بردند بى آن که من دستى بگذارم، پس مأمون حاضران را گفت که خاک در قبر بریزند، گفتم: آن حضرت فرموده که خاک نریزید.
گفت: واى بر تو، پس کى قبر را پر خواهد کرد؟ گفتم: او مرا خبر داده که قبر خود پر خواهد شد. پس مردم خاک‏ها را از دست خود ریختند و به سوى آن قبر نظر مى‏کردند و از غرائبى که به ظهور مى‏آمد متعجّب بودند، ناگاه قبر پر شد و از زمین بلند گردید.
چون مأمون به خانه برگشت مرا به خلوت طلبید و گفت تو را به خدا سوگند مى‏دهم که آنچه از آن جناب شنیدى براى من بیان کن.
گفتم: آنچه فرمود بود به شما عرض کردم.
گفت: تو را به خدا سوگند مى‏دهم که غیر این‏ها آنچه گفته است نگویى، چون خبر انگور و انار را نقل کردم رنگ او متغیّر شد و رنگ به رنگ مى‏گردید و سرخ و زرد و سیاه مى‏شد پس بر زمین افتاد و مدهوش شد و در بیهوشى مى‏گفت: واى بر مأمون از خدا، واى بر مأمون از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، واى بر مأمون از علىّ مرتضى علیه السّلام، واى بر مأمون از فاطمه زهرا علیها السّلام، واى بر مأمون از حسن مجتبى علیه السّلام، واى بر مأمون از حسین شهید کربلا علیه السّلام، واى بر مأمون از حضرت امام زین العابدین علیه السّلام، واى بر مأمون از امام محمد باقر علیه السّلام، واى بر مأمون از امام جعفر صادق علیه السّلام، واى بر مأمون از امام موسى کاظم علیه السّلام، واى بر مأمون از امام به حقّ علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام، به خدا سوگند که این است زیانکارى هویدا، مکرّر این سخنان را مى‏گفت و مى‏گریست و فریاد مى‏کرد. من از مشاهده احوال او ترسیدم و کنج خانه خزیدم.
چون به حال خود بازآمد مرا طلبید و مانند مستان مدهوش بود، پس گفت به خدا سوگند که تو و جمیع اهل آسمان و زمین نزد من از آن حضرت عزیزتر نیستند اگر بشنوم که یک کلمه از این سخنان را جایى ذکر کرده‏اى تو را به قتل مى‏رسانم.

گفتم: اگر یک کلمه از این سخنان را جایى اظهار کنم خون من بر شما حلال باشد. پس عهدها و پیمان‏ها از من گرفت و سوگندهاى عظیم مرا داد که اظهار این اسرار نکنم چون پشت کردم دست بر دست زد و این آیه را خواند:
یَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا یَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ مَعَهُمْ إِذْ یُبَیِّتُونَ ما لا یَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ وَ کانَ اللَّهُ بِما یَعْمَلُونَ مُحِیطاً.
 
یعنى: پنهان مى‏کنند از مردم و پنهان نمى‏کنند از خدا، و حال این که خدا با ایشان است در شب‏ها که مى‏گویند سخنى چند که خدا نمى‏پسندد از ایشان و خدا به جمیع کردهاى شما احاطه کرده است و بر همه آن‏ها مطّلع است.
قطب راوندى از حسن بن عبّاد - که کاتب حضرت امام رضا علیه السّلام بود- روایت کرده که چون مأمون اراده سفر بغداد کرد من به خدمت حضرت امام رضا علیه السّلام رفتم، چون نشستم فرمود که: اى پسر عبّاد! ما داخل عراق نخواهیم شد و عراق را نخواهیم دید.
چون این سخن را شنیدم گریستم و گفتم: یا بن رسول اللّه! مرا از اهل و فرزندان خود نومید کردى.
فرمود که: تو داخل خواهى شد و من داخل نخواهم شد.
چون حضرت به حوالى شهر طوس رسید بیمارى آن حضرت را عارض شد وصیّت فرمود که قبر او را در جانب قبله نزدیک به دیوار بکنند و میان قبر او و قبر هارون سه ذرع فاصله بگذارند. پیش‏تر براى هارون مى‏خواستند که در آن موضع قبر بکنند بیل و کلنگ بسیار شکسته شده بود و نتوانسته بودند که حفر نمایند، حضرت فرمود که: به آسانى کنده خواهد شد و صورت ماهى از مس در آنجا پیدا خواهد شد، و بر آن صورت نوشته به خطّ عبرى و لغت عبرى خواهد بود، چون‏لحد مرا حفر نمایید بسیار عمیق کنید، و آن صورت ماهى را نزدیک پاى من دفن کنید. چون شروع کردند به کندن قبر مقدّس آن حضرت، هر کلنگى که بر زمین مى‏زدند مانند ریگ فرو ریخت تا آن که صورت ماهى پیدا شد و در آن صورت نوشته بود که: این روضه علىّ بن موسى الرّضا است، و آن گودال هارون جبّار است.



نویسنده : محمدی
تاریخ : جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا