اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
اشعاری به مناسبت شهادت امام رضا صلوات الله علیه
کلمات کلیدی :شعر، امام علی بن موسی الرضا
نظرات ()


 

با زمین خوردنت امروز زمین خورد زمین

آسمان خورد زمین عرش برین خورد زمین

وسط کوچه همینکه بدنت لرزه گرفت

ناگهان بال و پر روح الامین خورد زمین

این چه زهری است که داری به خودت می پیچی

گاه پشت کمرت گاه جبین خورد زمین

از سر تو چه بگوییم؟ روی خاک افتاد

از تن تو چه بگوییم؟ همین ... خورد زمین

دگرت نیست توان تا که ز جا برخیزی

ای که با تو همه ی دین مبین خورد زمین

داشت می مرد اباصلت که چندین دفعه

دید مولاش چه بی یار و معین خورد زمین

زهر اول اثرش بر جگر مسموم است

پهلویت سوخت که زانوت چنین خورد زمین

پسرت تا ز مدینه به کنار تو رسید

طاقتش کم شد و گریان و حزین خورد زمین

به زمین خوردن و خاکی شدنت موروثی است

جد تشنه لبت از عرشه ی زین خورد زمین

 

 

 

دل همیشه غریبم هوایتان کرده است

 

هواى گریه پایین پایتان کرده است

 

وَ گیوه‏هاى مرا رد پاى غمگینت

 

مسافر سحر کوچه هایتان کرده است

 

خداش خیر دهد آن کسى که بال مرا

 

کبوتر حرم باصفایتان کرده است

 

چگونه لطف ندارى به این دو چشمى که

 

کنار پنجره هایت صدایتان کرده است ؟

 

چگونه از تو نگیرم نجات فردا را ؟

 

خدا براى همین‏ها سوایتان کرده است

 

چرا امید ندارى مدینه برگردى ؟

 

مگر نه آنکه خدا هم دعایتان کرده است ؟

 

میان شهر مدینه یگانه خواهرتان

 

چه نذرهاى بزرگى برایتان کرده است

 

تو آن نماز غریب همیشه‏ها هستى

 

که کوچه‏هاى خراسان قضایتان کرده است

 

سپیده‏اى و به رنگ شفق در آمده‏اى

 

کدام زهر ستم جابجایتان کرده است

 

 

 

مانند مادرت شده ای، قد خمیده ای!

 

آقا چرا عبا به سرخود کشیده ای !؟

 

 

 

با درد کهنه ای به نظرراه می روی !؟

 

مانند مادرت چقدر راه می روی !

 

 

 

خون ِجگربه سینه به اجبار می دهی

 

راهی نرفته! تکیه به دیوار می دهی

 

 

 

داغ غریبی تو، نمک بر جگرزند

 

خواهرنداشتی که برایت به سرزند

 

 

 

اینجا مدینه نیست، چرا دلخوری شما !؟

 

درکوچه های طوس زمین می خوری چرا ؟

 

 

 

با «یاعلی» به زانوی خسته توان بده

 

خاک لباس های خودت را تکان بده

 

 

 

مقداری ازعبای شما پاره شد،ولی...

 

نیزه نزد کسی به تو ازکینه ی علی

 

 

 

اینجا کسی به پیرهن تو نظر نداشت

 

فکروخیال گندم ری را به سر نداشت

 

 

 

اینجا کسی به غارت انگشترت نرفت

 

چشمی به سمت مقنعه ی خواهرت نرفت

 

 

 

کوثر اشک من از ساغر و پیمانه ی توست
دل آتش‌زده‌ام، شمع عزاخانه ی تـوست
جگر سوخته، خاکستر پروانه ی تـوست
شعله‌های دلم از آه غریبـانه ی تـوست
ای تـراب قـدم زائـر کویت گِل من
وی خراسان تو تا صبح قیامت دل من
درد جان را تو طبیبی تو طبیبی تو طبیب
بزم دل را تو حبیبی تو حبیبی تو حبیب
بی تولّای تو دل را نه قرار و نه شکیب
تو غریب الغربایی و همه خلق، غریب
نه خراسان که سماوات و زمین حائر توست
دور و نزدیک ندارد، دل ما زائر توست

 

ای قبول غم تـو گریه ی ناقابل ما
آتش عشق تو در روز جزا حاصل ما
مایه از خاک خراسان تو دارد گِل ما
ما نبودیم که می‌سوخت به یادت دل ما
سال‌ها آتش غم شمع صفت آبت کـرد
زهر در سینه شراری شد و بی تابت کرد
تو به خلقت پدری و تو به زهرا پسری
مثـل جدّ و پدرت از همه مظلوم‌تری
تـو جگـر پاره ی پیغمبر و پاره جگری
بلکه بی‌تاب‌تر از بسمل بی‌بال و پری
میزبان تو شد ای جان جهان قاتل تو
کس ندانست ندانست چه شد با دل تو

 

تـو کـه سـر تـا بـه قدم آینه توحیدی
به چه تقصیر چو بسمل به زمین غلطیدی؟
مرگ را دور سرت لحظه به لحظه دیدی
همچنـان مار گزیده به خودت پیچیدی
که گمان داشت که با آن غم پیوسته ی تو
قتلگاه تو شود حجره ی در بسته ی تو؟
«بابی انت و امّی» که چه آمد به سرت
داغ معصومه ی مظلومه به جان زد شررت
تو زدی بال و پر و کـرد تماشا پسرت
بس که بر شمس رُخت ریخت ستاره قمرت
شـرر آه بـر آمـد ز نهـادت مــولا
صورتت شسته شد از اشک جوادت مولا

 

طایر روح غریبانه پرید از بدنت
قاتلت اشک فشان بود به تشییع تنت
خبر از غربت تن داشت فقط پیرهنت
کرد با خون جگر دست جوادت کفنت
چوب تابوت تو بر شانه ی جان همه بود
جای معصومه ی تو اشک فشان فاطمه بود
بانوان چشم ز مهریّه ی خود پوشیدند
دور تابوت تو پـروانه صفت گردیدند
اشک‌ها بود که بـر غربت تو باریدند
لاله از خون جگر بر سر راهت چیدند
مردها مثل زنان شیونشان برپا بود
دور تابوت تو ذکر همه یا زهرا بود

 

ای خدا سوختم از گریه، دل از کف دادم
کاش می‌سوخت فلک از شرر فریادم
کاش می‌داد غم شام بلا بـر بادم
یاد خاکستر و سنگ لب بام افتـادم
پای تابوت رضا چنگ و نی و دف نزدند
همه سیلی زده بر صورت خود، کف نزدند
دور تابوت تو بر چهره اگر چنگ زدند
لیک پای سر جدّ تو همه چنگ زدند
دور تابوت تو ناله ز دل تنگ زدند
دور زینب همه از چار طرف سنگ زدند
تا شرار از جگر و ناله ز دل برخیزد
اشک «میثم» به تو و جدّ غریبت ریزد

 

 

 

 



نویسنده : محمدی
تاریخ : جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا