اللّهم عجّل لولیّک الفرج و العافیة و النّصر و اجعلنا من اَعوانه و انصاره
فلسفه صلح امام حسن علیه السلام
کلمات کلیدی :صلـــــــح، امام حسن مجتبی
نظرات ()


1- در کتاب: علل الشرائع از سدیر روایت میکند که گفت: یکوقت پسرم همراه من بود که امام محمّد باقر علیه السّلام بمن فرمود: عقیده‏اى را که دارى براى ما شرح بده، تا اگر اغراق در آن باشد جلو آن را بگیریم و اگر نقصى داشته باشد تو را راهنمائى کنیم. وقتى که من خواستم سخن بگویم آن حضرت فرمود: آرام باش تا برایت بگویم، هر کس به آن علم و دانشى که پیغمبر خدا نزد حضرت على ابن ابى طالب نهاده معتقد باشد مؤمن و کسى که منکر آن باشد کافر خواهد بود.

بعد از على علیه السّلام امام حسن هم همین مقام را دارد. من گفتم: چگونه امام حسن این مقام و منزلت را دارد در صورتى که مقام خلافت را به معاویه واگذار نمود!؟ فرمود آرام باش! زیرا امام حسن علیه السّلام بوظیفه خویشتن آشناتر بود، اگر این عمل را انجام نمیداد کار بسیار بزرگ و خطرناکى پیش آمد میکرد.

2- نیز در کتاب سابق الذکر از ابو سعید نقل میکند که گفت: به امام حسن علیه السّلام گفتم: براى چه با معاویه مداهنه و مصالحه کردى، در صورتى که میدانستى حق مال تو بود، نه مال او، و میدانستى که معاویه گمراه و ستمکیش است!؟

در جوابم فرمود: اى ابو سعید! آیا من بعد از پدرم حجت و امام بر خلق نیستم!؟ گفتم چرا. فرمود: آیا من آن کسى نیستم که پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم در باره‏

 

من و برادرم امام حسین فرموده:

 الحسن و الحسین امامان، قاما او قعدا

یعنى حسن و حسین امام هستند: چه قیام کنند و چه سکوت نمایند! گفتم:

چرا، فرمود: پس من چه قیام کنم و چه سکوت نمایم امام مى‏باشم. اى ابو سعید! علت صلح من با معاویه عینا همان علتى است که پیامبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم با بنى ضمره و بنى اشجع و اهل مکه نمود. تفاوتى که هست این است که آنان بقرآن کافر شدند و معاویه و یارانش بتأویل قرآن کافر شدند اى ابو سعید! اکنون که من از طرف خداى سبحان امام و پیشوا میباشم پس نباید امر و نحوه مداهنه و محاربه‏اى را که من میکنم سفیهانه دانست، و لو اینکه حکمت آن عملى که من انجام میدهم نامعلوم باشد.

آیا نشنیده‏اى هنگامى که حضرت خضر علیه السّلام کشتى را سوراخ کرد و آن کودک را کشت و آن دیوار را تعمیر نمود حضرت موسى بعلت اینکه فلسفه آنها را نمیدانست نپسندید و بر او اعتراض کرد، اگر من با معاویه مصالحه نمیکردم احدى از شیعیان ما بر روى زمین نبود مگر اینکه کشته میشد.

3- در کتاب: احتجاج از ابو سعید روایت میکند که گفت: هنگامى که حسن بن على بن ابى طالب با معاویة بن ابو سفیان صلح کرد مردم بحضور آن حضرت مشرف شدند و بعضى از ایشان آن بزرگوار را بجهت این بیعتى که کرده بود سرزنش و ملامت نمودند. امام حسن علیه السّلام میفرمود: واى بر شما! شما نمیدانید که من چه عملى انجام داده‏ام، بخدا قسم این عملى که من انجام دادم از آنچه که آفتاب بر آن طلوع و غروب میکند بهتر خواهد بود. آیا نمیدانید من طبق فرموده پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله امام واجب الاطاعة شما و یکى از دو بزرگ جوانان اهل بهشت میباشم!؟ گفتند: چرا. فرمود: آیا نمیدانید موقعى خضر آن کشتى را سوراخ نمود و آن دیوار را تعمیر کرد و آن کودک را کشت حضرت موسى براى این اعمال بر او خشم نمود و این خشم بجهت این بود که حضرت موسى از حکمت و فلسفه کارهاى خضر بى‏اطلاع بود، ولى این رفتارهاى خضر نزد حضرت پروردگار نیکو و پسندیده بود. آیا نمیدانید هیچ یک از ما خاندان نیست مگر اینکه بیعتى از سرکش و طاغى زمانه وى بر گردنش خواهد بود غیر از قائم آل محمّد صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم که حضرت عیسى بن مریم پشت سر او نماز خواهد خواند. زیرا خداى توانا ولادت حضرت قائم را مخفى و خود آن بزرگوار را غائب خواهد نمود تا وقتى خروج کند کسى بر گردن آن حضرت بیعتى نداشته باشد. این قائم از نهمین فرزندان برادرم امام حسین و پسر بهترین کنیزان خواهد بود. وقتى غائب شود خدا عمر او را طولانى مینماید. سپس وى را بقدرت کامله خود بصورت جوانى که کمتر از چهل سال داشته باشد ظاهر میکند. خدا این عمل را بدین لحاظ انجام میدهد که دانسته شود او بر هر چیزى قدرت دارد.

 4- نیز در کتاب سابق الذکر از زید بن وهب روایت میکند که گفت:

هنگامى که در مدائن به امام حسن نیزه زده شد من در حالى که آن حضرت از فشار درد مینالید بحضورش مشرف شدم و گفتم: یا بن رسول اللَّه! تو چه صلاح میدانى، زیرا مردم متحیر و سرگردانند!؟ فرمود: بخدا قسم که معاویه براى من از این مردم بهتر است. این مردم گمان میکنند شیعیان منند، ولى در صدد کشتن من بر مى‏آیند، اثاث و لباس سفرم را بغارت میبرند، اموال مرا تصاحب مینمایند بخدا قسم اگر من از معاویه تعهدى بگیرم که خون خود را حفظ کنم و اهل و عیالم را در امان بدارم بهتر از این است که آنان مرا بقتل برسانند و اهل بیتم از بین بروند. بخدا قسم اگر من با معاویه نبرد نمایم اینان گردن مرا میگیرند و مرا بمعاویه تسلیم میکنند.

بخدا قسم اگر من با معاویه صلح و سازش نمایم و محترم باشم بهتر از این است که من کشته یا اسیر گردم، یا اینکه منتى بر من نهاده شود و تا آخر دهر براى بنى هاشم عیب و عار باشد و معاویه دائما بر زنده و مرده ما منت بگذارد.

راوى میگوید: من به آن حضرت گفتم: یا بن رسول اللَّه! آیا شیعیان خود را نظیر گوسفندانى بدون شبان واگذار مینمائى!؟ فرمود: چه کنم: من از موضوعى که بوسیله افراد مورد وثوق وى بمن رسیده آگاه میباشم. یک روز امیر المؤمنین: على علیه السّلام در حالى که خوشحال بودم بمن فرمود: اى حسن! آیا خوشحالى؟ چه حالى خواهى داشت در آن موقعى که پدر خود را کشته بنگرى؟ چه حالى خواهى داشت در آن هنگامى که بنى امیه متصدى امر خلافت شوند و امیر آنان شخصى است که گلوى او و روده‏هایش گشاده میباشند، وى میخورد ولى سیر نمى‏شود در حالى میمیرد که در آسمان یاورى و در زمین پوزش پذیرى نخواهد داشت. او بر شرق و غرب مستولى خواهد شد، بندگان در مقابل وى ذلیل میشوند و سلطنت او طولانى خواهد شد، وى بدعت و گمراهى‏هائى بیادگار میگذارد، حق و سنت پیامبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را پایمال مینماید.

 معاویه مال خدا را بدوستداران خویشتن تقسیم میکند، و افرادى را که سزاوار آنند از آن ممنوع مینماید. مؤمن در زمان سلطنت معاویه ذلیل و فاسق تقویت خواهد شد. معاویه مال خود را به یاران خویشتن میدهد، بندگان خدا را غلام و کنیز زر خرید قرار خواهد داد. در زمان سلطنت وى حق از بین میرود و باطل ظاهر مى‏شود، مردمان نیکوکار مورد لعن قرار میگیرند، هر کس با او در باره حق دشمنى کند کشته خواهد شد، هر کسى که راجع به تقویت باطل با وى دوستى نماید جائزه خواهد گرفت.

روزگار بدین منوال خواهد بود تا اینکه خدا مردى را در آخر الزمان که روزگارى است سخت مبعوث مینماید و او را بوسیله ملائکه خود تأیید میکند انصار و یاران وى را نگاهدارى مى‏نماید، او را بوسیله آیات و معجزات خود نصرت میدهد وى را بر زمین ظاهر و مسلط میکند تا اینکه مردم خواه ناخواه مطیع و منقاد او شوند، او زمین را بعد از آنکه پر از ظلم و ستم شده باشد پر از عدل و داد و نور و برهان خواهد کرد، عرض و طول شهرها برایش مطیع میشوند، حتى کافرى نیست مگر اینکه ایمان میاورد و تبه کارى نیست مگر اینکه نیکوکار خواهد شد، درندگان در زمان سلطنت او صلح و سازش مینمایند، زمین گیاهان خود را میرویاند آسمان برکات خود را فرو میریزد، گنجها براى او ظاهر خواهند شد، مدت چهل سال مالک شرق و غرب خواهد شد، خوشا بحال کسى که روزگار او را درک کند و سخن وى را بشنود.

 5- در کتاب: اعلام الدین دیلمى میگوید: حضرت امام حسن مجتبى علیه السّلام پس از فوت پدر بزرگوارش سخنرانى کرد و بعد از اینکه حمد و ثناى خدا را بجاى آورد فرمود: آرى و اللَّه ذلت و کمى قدرت ما را از جنگیدن با اهل شام باز نداشت، ولى ما بوسیله سلامت و صبورى با ایشان قتال مینمائیم و سلامت با عداوت و صبورى با جزع و فزع آمیخته و مشتبه شد. شما در حالى متوجه ما بودید که دین شما بر دنیاى شما مقدم بود، ولى اکنون در حالى هستید که دنیاى شما بر دین شما مقدم شده است. ما بر له شما بودیم و شما بر له ما بودید، ولى امروز شما بر علیه ما قیام نموده‏اید.

سپس شما از دو قتیل جلوگیرى مینمائید: یکى کشتگان صفین که بر آنان گریه میکنید و دیگرى کشتگان نهروان که خون آنان را مطالبه مینمائید، آن کسى که گریان است شکست خورده میباشد، آن کسى که مطالبه خون میکند خشمناک است. معاویه مردم را براى امرى دعوت کرد که عزت و عدالتى در آن نیست. اگر شما اراده زندگى دارید ما آن را از او میپذیریم و با ذلت زندگى میکنیم و اگر اراده موت را دارید ما آن را در ذات خدا بذل میکنیم و نزد خدا با وى محاکمه مینمائیم. آن گروه عموما در جواب آن حضرت گفتند: ما بقاء و زندگى را خواهانیم.

6- در کتاب: از سلیم (بضم سین و فتح لام) ابن قیس روایت میکند که گفت: در آن موقعى که امام حسن علیه السّلام با معاویه اجتماع کرده بود بر فراز منبر رفت و پس از اینکه حمد و ثناى خدا را بجاى آورد فرمود:

ایها الناس! معاویه گمان میکند من او را لایق مقام خلافت میدانم، و خویشتن را براى این مقام برازنده نمیدانم، در صورتى که معاویه دروغ میگوید، زیرا من طبق دستور قرآن و فرموده پیامبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم از مردم بر آنان مقدم‏ و سزاوارترم. بخدا قسم میخورم اگر مردم با من بیعت میکردند و از من اطاعت و مرا یارى مى‏نمودند آسمان قطرات باران خود را براى آنان فرو میریخت و زمین برکات خود را براى ایشان خارج مى‏نمود. اى معاویه! براى چه بمقام خلافت طمع نمودى!؟ در صورتى که پیغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم فرموده: هیچ امتى هرگز مردى را که از وى عالمتر وجود داشته باشد امیر خود قرار نمیدهد مگر اینکه وضع آنان رو به انحطاط خواهد رفت تا اینکه آن امت به قهقرا برگردند و بملت گوساله پرستان ملحق شوند.

 و حال آنکه بنى اسرائیل حضرت هارون را از دست دادند و در اطراف گوساله گرد آمدند، در صورتى که آنان میدانستند هارون خلیفه حضرت موسى است. این امت هم حضرت على بن ابی طالب را از دست دادند، در صورتى که شنیدند پیامبر معظم اسلام صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم بحضرت على بن ابى طالب میفرمود: تو براى من نظیر هارون هستى براى موسى، با این تفاوت که پیامبرى بعد از من نخواهد بود.

پیغمبر اکرم نیز از دست قوم خود فرار کرد، در صورتى که آنان را بسوى خدا دعوت میکرد تا اینکه بجانب غار فرار نمود. اگر پیامبر خدا یارانى میداشت از دست ایشان فرار نمیکرد. اى معاویه! اگر من هم یارانى میداشتم با تو صلح و سازش نمى‏کردم.

خداى حکیم در آن موقعى که آن مردم هارون را ناتوان شناختند و نزدیک بود که او را بقتل برسانند و یاورى نداشت تا بر علیه آنان قیام نماید آزاد نهاد، نیز خداى سبحان پیغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را در آن موقعى که از دست قوم خود فرار کرد و یاورى نداشت آزاد نهاد، من و پدرم که این امت ما را از دست دادند و با دیگران بیعت کردند و ما یاورى نیافتیم از طرف خدا آزاد بودیم و هستیم.

این مطالب همان سنت و مثالهائى هستند که تابع یک دیگرند. ایها الناس! اگر شما در بین مشرق و مغرب بجستجو بپردازید غیر از من و برادرم فرزند پیغمبرى نخواهید یافت.

 

7- در کتاب: رجال کشى از ابو حمزه از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت میکند که فرمود: مردى از یاران امام حسن که او را: سفیان بن لیلى میگفتند در حالى که بر شتر خود سوار بود نزد آن حضرت آمد، وى در حالى که دامن لباس خود را گرفته بود نزد آستانه آن بزرگوار ایستاد و گفت:

 السّلام علیک یا مذل المؤمنین! یعنى سلام بر تو، اى ذلیل‏کننده مؤمنین! امام حسن علیه السّلام به وى فرمود:

پیاده شو و تعجیل منماى! او پیاده شد و شتر خود را در میان خانه عقال کرد، آنگاه آمد تا نزد امام علیه السّلام رسید، امام به او فرمود: چه گفتى!؟ گفت: گفتم:

سلام بر تو اى ذلیل‏کننده مؤمنین. امام حسن فرمود: به چه دلیل این سخن را میگوئى!؟ گفت: تو عمدا امر خلافت این امت را از گردن خود خلع نمودى و باین مرد طاغى و سرکش واگذار کردى که بر خلاف دستور خدا حکومت مى‏نماید.

امام حسن فرمود: من تو را از علت اینکه این عمل را انجام دادم آگاه مى‏نمایم.

من از پدرم على علیه السّلام شنیدم میفرمود: پیامبر با عظمت اسلام صلّى اللَّه علیه و آله فرمود:

روز و شب‏ها نمى‏گذرند تا اینکه مردى که داراى گلوئى گشاد و سینه‏اى عریض باشد، میخورد ولى سیر نمى‏شود متصدى امر خلافت این امت شود، آن مرد معاویه است. علت صلح من با معاویه همین است.

چه باعث شد که نزد ما آمدى؟ گفت: دوستى و حب تو. فرمود: محض رضاى خدا؟ گفت: آرى. فرمود: بخدا قسم هیچ بنده‏اى ما را دوست ندارد و لو اینکه در دیلم اسیر باشد مگر اینکه دوستى ما بنفع وى خواهد بود. دوستى ما آنچنان گناهان را از بنى آدم فرو میریزد که باد برگ درختان را فرو میریزد.

8- در کتاب: کشف الغمه از پدر جبیر بن نفیر روایت میکند که گفت:

وارد مدینه شدم. امام حسن علیه السّلام میفرمود: جمجمه‏هاى عرب بدست من بود، آنان صلح و سازش مى‏کردند با هر کسى که من صلح و سازش میکردم و میجنگیدند با هر کسى که من میجنگیدم، ولى من این قدرت را براى رضاى خدا و نگاهدارى‏ خونهاى مسلمانان واگذار نمودم. روایت شده: پیغمبر خدا صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم امام حسن را دید که مى‏آید رسول خدا فرمود: پروردگارا! حسن را سالم بدار و (دیگران را بوسیله او) سالم بدار.

9- در کتاب: کافى از محمّد بن مسلم از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت مى‏کند که فرمود: بخدا قسم آن عملى که حسن بن علی علیه السّلام انجام داد براى این امت از آنچه که آفتاب بر آن مى‏تابد بهتر بود. بخدا قسم این آیه که میفرماید: آیا ندیدى آن افرادى را که به آنان گفته شد: دست خود را نگاه دارید، نماز را بر پا و زکات را پرداخت نمائید این آیه در باره اطاعت کردن از امام است، ولى ایشان طالب قتال شدند. هنگامى که جنگیدن بر آنان واجب شد که در رکاب امام حسین با دشمنان بجنگند گفتند: پروردگارا! چرا جنگیدن را بر ما واجب کردى، کاش ما را تا یک مدت نزدیکى بتأخیر مى‏انداختى تا دعوت تو را اجابت و از پیامبران متابعت مى‏نمودیم‏  منظور آنان از این تأخیر انداختن تا زمان حضرت قائم علیه السّلام بود.

خاتمة

سید مرتضى در کتاب: تنزیه الأنبیاء میگوید: اگر کسى بگوید: امام حسن علیه السّلام براى چه خویشتن را از مقام امامت خلع و بر کنار کرد و آن را بمعاویه تسلیم نمود، در صورتى که فسق و فجور معاویه ظاهر و هویدا و اسباب امامت از او بعید و از صفات مقام امامت عارى و بیگانه بود. سپس براى چه بیعت کرد، عطا و جایزه‏هاى او را پذیرفت، با او اظهار دوستى نمود، قائل بامامت وى شد. با اینکه آن حضرت داراى یاورانى فراوان بود، اصحابش در اطرافش اجتماع کرده بودند افرادى با وى بیعت کرده بودند که از بذل و بخشش جان و مال در راه او دریغ نداشتند، عاقبت کار بجائى رسید که به آن حضرت گفتند: اى ذلیل‏کننده مؤمنین و آن بزرگوار را علنا سرزنش و ملامت مى‏کردند.

جواب: ما میگوئیم: بحجت و دلیل‏هاى ظاهر و قوى ثابت شده که امام حسن علیه السّلام امامى است معصوم و مؤید و موفق. پس بناچار باید در مقابل جمیع اعمال و رفتارهاى آن حضرت تسلیم بود و آنها را حمل بصحت نمود، و لو اینکه فلسفه و علت آنها بطور مفصل شناخته نشود، و چه بسا ظاهر آنها بنحوى بود که مورد تنفر مردم بودند. خلاصه این مطلب و تثبیت آن را در چند موضع از کتاب:

تنزیه الأنبیاء نگاشتیم.

علاوه بر آنکه گفتیم فلسفه و علت اعمالى که امام حسن علیه السّلام انجام داد و آنچه که او را بر آن رفتارها وادار نمود واضح و روشن است. زیرا اگر چه عدد آن یارانى که در اطراف آن حضرت اجتماع کرده بودند زیاد بود ولى در عین حال قلب اکثر آنان تباه بود و شیفته دنیاى معاویه بودند، بدون اینکه هیچ گونه مراقبتى بکنند لذا آن بزرگوار را بحسب ظاهر یارى میکردند و آن حضرت را براى جنگ مستعد و آماده مى‏نمودند، ولى منظورشان این بود که وى را دچار ورطه نموده تسلیم معاویه نمایند، اما قبل از اینکه باین مقصود برسند امام حسن علیه السّلام احساس خطر کرد و خویشتن را از امر خلافت برکنار کرد و از آن مکر و حیله‏اى که در یک مدت وسیعى عملى مى‏شد احتراز نمود.

خود آن حضرت هم در چند مورد بوسیله کلماتى مختلف باین مطلب تصریح نموده است. از جمله اینکه فرموده: من بدین جهت با معاویه صلح و سازش نمودم تا از ریختن خونها جلوگیرى نمایم، از طرفى هم از ریختن خون خود و اهل و عیالم و یاران باوفایم در امان باشیم. چگونه آن حضرت از اصحاب خویشتن خائف نباشد و آنان را براى کشتن خود و اهل و عیالش متهم ننماید و حال آنکه وقتى امام حسن براى معاویه نوشت: مردم بعد از رحلت حضرت امیر با آن بزرگوار بیعت نموده‏اند و معاویه را براى اطاعت امام حسن دعوت کرده‏اند معاویه همان جواب معروفى را به آن حضرت داد که متضمن مغالطه است. در آن نامه براى امام حسن نوشت: اگر من میدانستم تو از من براى امر خلافت قوام بیشترى میداشتى، مردم را بهتر ضبط و ربط میکردى، مکر و حیله بیشترى در مقابل دشمن میداشتى براى کلیه امور از من قویتر میبودى با تو بیعت میکردم زیرا من تو را این طور مى‏بینم که براى هر خیرى اهلیت دارى. نیز در نامه‏اى براى امام حسن نوشت:

 داستان من و تو نظیر داستان ابو بکر است با شما که پس از رحلت پیغمبر صلّى اللَّه علیه و آله رخ داد.

این جریان بود که امام حسن را وادار نمود در کوفه براى یارانش خطبه بخواند و آنان را براى جهاد تحریک کند، فضیلت جهاد و اجرى را که در مقابل صبر کردن براى آن است شرح داد، آنگاه بایشان دستور داد تا متوجه لشکرگاه خود شوند. ولى احدى از آن مردم جوابى به آن حضرت نداد. لذا عدى بن حاتم به آنان گفت: سبحان اللَّه!! پس چرا جواب امام خود را نمیدهید!؟ سخنوران مصر کجایند؟ سپس قیس بن سعد و فلان و فلان قیام کردند و در باره جهاد سخنانى نیکو گفتند و گفتند: ما میدانیم: کسى که راجع بسخن گفتن بخل میورزد (و جواب نمیگوید) سزاوارتر است که در موقع کارزار بخل کند (و کارزار ننماید).

آیا نه چنین است که یکى از یاران آن حضرت نزد پل با خنجرى بنحوى به ران آن بزرگوار زد که آن را شکافت و به استخوان رسید و خنجر از دستش گرفته شد، آنگاه آن امام مظلوم را بمدائن که حاکم آن سعد بن مسعود عموى مختار بود بردند و امیر المؤمنین: على علیه السّلام وى را در مدائن گماشته بود. وقتى امام حسن را داخل خانه سعد بن مسعود کردند مختار به عموى خود گفت: به امام حسن اطمینان دهد و آن حضرت را نزد معاویه ببرند تا معاویه خراج یک ساله عراق را به او بدهد. ولى سعد این توطئه را نپذیرفت و به مختار گفت: خدا این رأى تو را زشت نماید، آیا نه چنین است که من گماشته پدرش میباشم! پدرش مرا امین دانسته که مرا به یک چنین مقامى مشرف و از طرف خود والى نموده آیا جا دارد من پیغمبر خدا را فراموش کنم و نسبت به پسر دخترش فاطمه که حبیبه آن حضرت‏ است مراعات آن بزرگوار را ننمایم؟ سپس سعد بن مسعود طبیبى براى امام حسن آورد و براى معالجه آن حضرت قیام نمود تا آن زخم معالجه شد و آن بزرگوار را به بیض مدائن برد. چه کسى است که در میان یک چنین گروهى امید نجات و سلامتى داشته باشد تا چه رسد او را یارى و معاونت نمایند. در آن وقتى که حجر بن عدى کندى به امام حسن گفت:

تو صورت مؤمنین را سیاه کردى آن حضرت در جوابش فرمود: آنچه را که تو دوست دارى همه کس دوست ندارد و نظریه هر کسى مثل نظریه تو نیست. من این عملى را که انجام دادم بمنظور بقاء شما انجام دادم.

ابن عباس از عبد الرحمن بن عبید روایت میکند که گفت: هنگامى که امام حسن با معاویه صلح کرد شیعیان یک دیگر را ملاقات مى‏کردند و بر ترک قتال اظهار تأسف و حسرت مى‏نمودند. دو سال بعد از آن روزى که آن بزرگوار با معاویه صلح کرده بود شیعیان نزد آن حضرت رفتند و سلیمان بن صرد خزاعى به آن بزرگوار گفت: تعجب ما راجع به این بیعتى که تو با معاویه کردى بر طرف نمى‏شود، و حال آنکه تعداد چهل هزار جنگجوى از اهل کوفه در اختیار تو بودند که عموم آنان جایزه میگرفتند و بر در خانه‏هاى خود بودند و بهمان تعداد از فرزندان و پیروان ایشان با آنان بودند، غیر از اینهائى که گفته شد شیعیانى هم در بصره و حجاز داشتى!؟

سپس تو در موقع عقد قرارداد یک تعهد و وثوقى براى خود نگرفتى و سهمى از جایزه دریافت ننمودى. اکنون که یک چنین عملى را انجام دادى پس لازم بود که رجال مشرق و مغرب را بر معاویه شهود بگیرى و نامه‏اى بنویسى که بعد از معاویه مقام خلافت از تو باشد تا کار بر ما آسانتر باشد. ولى معاویه مکار قرارداد صلح را بین تو و خودش امضا نمود و به آن وفا ننمود. آنگاه طولى نکشید که معاویه در حضور عموم مردم گفت: من شرطهائى کردم و وعده‏هائى دادم که آتش جنگ خاموش و فتنه و آشوب برطرف گردد، اکنون که خدا مقام‏ خلافت و الفت مردم را بما داده این شرایط را پایمال مى‏نمایم. بخدا قسم که منظور معاویه غیر از تو نیست و هیچ اراده‏اى ندارد غیر از آن شروطى که بین تو و او بوده و آخر الامر هم پیمان‏شکنى نمود.

اکنون اگر مایل باشى، میتوانى جنگ را از راه خدعه اعاده نمائى. بمن اجازه ده که در کوفه بیائى، تا من عامل معاویه را از کوفه اخراج و خلع او را اظهار نمایم و تو و او مساوى خواهید بود، خدا خائنین را دوست ندارد. آنگاه ما بقى شیعیان نیز مثل سلیمان سخنانى گفتند.

امام حسن علیه السّلام در جواب آنان فرمود: شما شیعیان و دوستان ما مى‏باشید اگر من براى امر دنیا فعالیت مینمودم و براى سلطنت آن جد و جهد میکردم و دچار زحمت میشدم معاویه از من بدتر و فعال‏تر و از لحاظ دادستانى سخت‏تر و از نظر تصمیم گرفتن زرنگ‏تر نبود. ولى رأى من غیر از رأى شما میباشد منظور از این عملى که انجام دادم غیر از نجات خونها نبود، پس شما هم بقضا و قدر خدا راضى و در مقابل امر او تسلیم شوید. در خانه‏هاى خود باشید و سکوت اختیار نمائید. با اینکه فرمود: دست نگهدارید تا شخص نیکو کارى استراحت کند، یا شخص تبه کارى آزاد باشد. این سخن امام حسن علیه السّلام است که قلب‏ها را خنک و قانع مینماید و هر شبهه‏اى که در این باره باشد بر طرف میکند.

روایت شده در آن هنگامى که معاویه امام حسن علیه السّلام را خواست تا در انظار مردم سخنرانى نماید و مردم را از نظریات خویشتن آگاه کند آن بزرگوار پس از اینکه برخاست و حمد و ثناى خداى را بجاى آورد فرمود: حقا که بهترین زیرکى‏ها تقوا و پرهیزکار بودن است و احمق‏ترین حماقت‏ها فسق و فجور میباشد، ایها الناس! اگر شما ما بین جابلق و جابرس‏  مردى را طلب کنید که جدش پیامبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم باشد غیر از من و برادرم حسین نخواهید یافت. خدا شما را بوسیله اولیاء (یعنى حسنین و امامان علیهم السّلام) محمّد صلّى اللَّه علیه و آله هدایت نمود. معاویه در باره حقى که از من است با من منازعه نمود و من آن را براى اینکه صلاح امت در آن است و براى حفظ خونهاى مردم واگذار نمودم. شما با من به این شرط بیعت کردید که با هر کس صلح و سازش نمایم شما هم صلح و سازش کنید. نظریه من این است که با معاویه مسالمت کنم، رأى من این است که حفظ خونهاى مردم از ریختن آنها بهتر است، من صلاح شما را در نظر گرفتم، و از طرفى هم این عملى که من انجام دادم اتمام حجتى است براى آن کسى که تمناى مقام خلافت را دارد. گر چه میدانم شاید این عمل تا یک مدت معلومى براى شما باعث فتنه و آزمایش خواهد بود.

 سخن امام حسن علیه السّلام در این باب بالصراحه بطور کلى نشان میدهد که آن بزرگوار مغلوب و مقهور و ناچار به تسلیم بوده و نشان میدهد که این صلح و سازش ضرر بزرگى را از دین و مسلمین دفع نموده و این مطلب از آفتاب مشهورتر و از صبح روشنتر میباشد، اما اینکه گوینده‏اى گفته: آن بزرگوار خویشتن را از مقام امامت خلع و بر کنار نموده. معاذ اللَّه که این طور باشد!! زیرا مقام امامت پس از اینکه براى امام حاصل شود به قول وى از آن مقام خارج نخواهد شد، اکثر مخالفین ما هم میگویند: اگر امام خود را از مقام امامت خلع و بر کنار نماید اثرى در خروج نخواهد داشت. به عقیده آنان موقعى امام از مقام امامت خلع مى‏شود که گناهان کبیره از وى سر زند. اگر خلع امام شخصا مؤثر باشد در صورتى است که اختیارا این عمل را انجام دهد، ولى در صورتى که قهرى و ناخواسته باشد اثرى نخواهد داشت. گر چه در بعضى از مواضع هم مؤثر باشد.

حضرت امام حسن علیه السّلام که مقام خلافت را به معاویه تسلیم نکرد، بلکه از جنگیدن و غلبه یافتن خود دارى نمود، این عمل را بعلت نداشتن اعوان و انصار و برخورد ننمودن با فتنه و آشوب انجام داد، چنان که قبل از این شرح دادیم.

منظور آن حضرت این بود که معاویه بقهر و قدرت بر او غالب نشود، با اینکه‏ اکثریت و غلبه با معاویه بود. اگر امام حسن بزبان تسلیم معاویه میشد عیبى نداشت زیرا از روى ناچارى و مقهورى بود.

 اما بیعت آن حضرت: اگر منظور از بیعت کردم امام حسن با معاویه این باشد که آن بزرگوار دست بدست معاویه داده و راضى بوده و خود دارى از نزاع کرده باشد صحیح است، ولى ما قبلا سبب وقوع آن را و جهات احتیاج به آن را شرح دادیم، در این صورت مسئولیتى متوجه امام حسن علیه السّلام نخواهد شد. کما اینکه مسئولیتى متوجه پدرش امیر المؤمنین علیه السّلام در باره عملى که با افراد قبل از خود انجام داد و از نزاع و جنگیدن با آنان خود دارى نمود.

و اگر منظور از بیعت نمودن امام حسن با معاویه این باشد که از روى رضا و رغبت بوده است حال و اوضاع آن بزرگوار بر خلاف این نظریه شهادت میدهد و سخنان مشهور آن حضرت دلالت میکنند: آن بزرگوار دچار کمال احتیاج و عسر و حرج بوده، و او بمقام خلافت اولى و سزاوارتر بوده، ولى بعلت غلبه و قهر معاویه و خوف دین و مسلمین از نزاع و جنگیدن با معاویه خود دارى نموده است.

اما قبول نمودن بخشش: ما جریان آن را در این کتاب در ضمن شرح حال امیر المؤمنین على علیه السّلام شرح دادیم و گفتیم: پذیرفتن بخشش از شخص ستمکارى که غالب شده باشد جائز است، براى کسى که این بخشش را مى‏پذیرد ملامتى نخواهد بود. گرفتن جوائز که جائز بلکه واجب است، زیرا هر مالى که در دست شخصى که از راه ظلم بر امت اسلام غالب شده موجود باشد بر امام و عموم مسلمین واجب است به هر نحوى که ممکن باشد آن را از دست وى بگیرند، خواه بطور رضا و رغبت و خواه بنحو اکراه، آنگاه آن را در راهى که صلاح است مصرف کرد.

چون حضرت امام حسن این قدرت را نداشت کلیه آن اموالى را که از خدا در دست معاویه بود بگیرد لذا آنچه را که بعنوان جائزه به آن حضرت داد واجب بود بگیرد و آن را در بین مستحقین تقسیم نماید، زیرا در آن حال تصرف کردن در آن مال بعنوان امام بودن جز براى آن حضرت نبود.

 کسى نمى‏تواند بگوید: آن جوائزى را که امام حسن از معاویه میگرفت براى خود و اهل و عیالش بمصرف میرسانید و آنها را بدیگران نمیداد، زیرا این یک موضوعى است که نمى‏توان علم و یقین به آن پیدا نمود. آرى میتوان گفت:

خود آن بزرگوار هم قسمتى از آن را بمصرف میرسانید، زیرا حق خود و اهل و عیالش در آنها بود، آن حضرت بناچار قسمتى از آنها را به مستحقین میرسانید چگونه امام حسن آن جوائز را آشکارا به مستحقین میرسانید، در صورتى که بعلت تقیه باید آنها را مخفیانه بمستحقین برساند. همان مطلبى که آن حضرت را نیازمند پذیرفتن آن جوائز میکرد همان هم ویرا ناچار مى‏نمود که همه آن جوائز یا قسمتى از آنها را مخفیانه بمستحقین برساند. و حال آنکه آن بزرگوار بیشتر اموال خود را صدقه میداد، با مستمندان همراهى مى‏کرد، بافراد محتاج رسیدگى مى‏نمود، چه بسا آن حقوق هم در ضمن این گونه انفاق‏ها بمصرف میرسید.

اما موالات آن بزرگوار نسبت بمعاویه: اصلا امام حسن در باره معاویه نه ظاهرا و نه باطنا موالات و دوستى نداشته است. سخن آن حضرت در حضور و غیاب معاویه معروف و ظاهر میباشد. اگر امام حسن این عمل را از خوف معاویه و صلح و سازش و دفع شر بزرگ انجام میداد واجب بود، زیرا پدر بزرگوارش نیز مثل این کار را با افراد متقدم انجام داد.

از همه اینها تعجب آورتر اینکه امام حسن قائل به امامت معاویه بوده باشد!! و حال آنکه قضیه بر خلاف این است. زیرا آن بزرگوار معتقد بود و صریحا میفرمود: معاویه این صلاحیت را ندارد که از والیان و تابعین امام بشمار برود، تا چه برسد که امام باشد.

 

این طور امور را غیر از شخص بدعت گذار و عوام الناس که تبعیت از دیگران مینماید گمان نمیکند، و رأى عموم که صواب است و تأمل و شنیدن اخبارى که در این باره وارد شده در اعتقادات وى سبقت نگرفته است لذا یک چنین شخصى بموضوعى که موافق با او نباشد گوش نمیدهد و هر گاه بشنود تصدیق نمیکند مگر یک مطلبى که وى را خوش آید. سخن سید مرتضى رحمة اللَّه علیه بپایان رسید.

 زندگانى حضرت امام حسن(ع)، ترجمه بحار الأنوار

 



نویسنده : محمدی
تاریخ : دوشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۱



مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
Design By : Ashoora.ir
















Online User تماس با ما


پایگاه جامع عاشورا