به مناسبت شهادت حضرت باب الحوائج الى اللّه تعالى،امام موسى کاظم علیه السّلام

در ولادت آن جناب و اسم و کنیه و لقب آن حضرت است‏

ولادت با سعادت آن حضرت در روز یک شنبه هفتم ماه صفر سنه صد و بیست و هشت در ابواء که نام منزلى است ما بین مکّه و مدینه- واقع شده. اسم شریف آن حضرت موسى، و کنیت مشهورش أبو الحسن و ابو ابراهیم، و القاب آن جناب کاظم و صابر و صالح و امین است. و لقب مشهورش همان کاظم است، یعنى خاموش و فروبرنده خشم، چه آن حضرت از دست دشمنان کشید آنچه کشید، و بر ایشان نفرین نکرد، حتّى آن که در ایّام حبس مکرّر در کمین در آمدند، و از آن حضرت یک کلمه سخن خشم‏آمیز نشنیدند.

و ابن اثیر- که از متعصّبان اهل سنّت است- گفته: آن حضرت را کاظم لقب دادند به جهت آن که احسان مى‏کرد با هر کس که با او بدى مى‏کرد و این عادت او بود همیشه.

و لکن اصحابش به جهت تقیّه گاهى از آن جناب به عبد صالح و گاهى به فقیه و عالم و غیر ذلک تعبیر مى‏کردند، و در میان مردم به باب الحوائج معروف است و توسّل به آن حضرت براى شفاى امراض و بیمارى‏ها و رفع امراض ظاهرى و باطنى و دردهاى اعضاى خصوصا درد چشم مجرّب است. و نقش خاتم آن حضرت «حسبى اللّه» و به روایت دیگر: «الملک للّه وحده»  بوده.

و والده آن حضرت، علیا مخدّره حمیده مصفّاة است که از اشراف اعاظم بوده. حضرت صادق علیه السّلام فرموده که: حمیده تصفیه شده از هر دنس و چرکى مانند شمش طلا، پیوسته ملائکه او را حراست و پاسبانى مى‏نمودند تا رسید به من به سبب آن کرامتى که از حقّ تعالى است براى من و حجّت بعد از من.

 [کیفیت ازدواج امام صادق علیه السّلام با حمیده‏]

شیخ کلینى و قطب راوندى و دیگران روایت کرده‏اند که: ابن عکاشه اسدى به خدمت حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام آمد و حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام در خدمت آن حضرت ایستاده بود، حضرت او را اعزاز و اکرام نمود و انگورى براى او طلبید، در اثناى سخن ابن عکاشه عرض کرد که: یا بن رسول اللّه! صلّى اللّه علیه و آله و سلّم! چرا جعفر را تزویج نمى‏نمایى، به حدّ تزویج رسیده است؟! و همیان زرى نزد حضرت گذاشته بود، حضرت فرمود که: در این زودى  برده‏فروشى از اهل بربر، خواهد آمد و در خانه میمون فرود خواهد آمد و به این زر از براى او کنیزى خواهم خرید.

راوى گفت: بعد از چند روز دیگر به خدمت آن حضرت رفتم، فرمود که:

مى‏خواهید شما را خبر دهم از آن برده‏فروشى که من گفتم براى جعفر از او کنیز خواهم خرید؟ اکنون آمده است بروید و به این همیان از او کنیزى بخرید.

چون به نزد آن برده‏فروش رفتیم، گفت: کنیزانى که داشتم همه را فروخته‏ام و نمانده‏ است نزد من مگر دو کنیز، یکى از دیگرى بهتر است، گفتم: بیرون آور ایشان را تا ببینیم، چون ایشان را بیرون آورد گفتم: آن جاریه که نیکوتر است به چند مى‏فروشى؟

گفت: قیمت آخرش هفتاد دینار است.

گفتم: احسان کن و از قیمت چیزى کم کن.

گفت: هیچ کم نمى‏کنم.

ما گفتیم: به آنچه در این کیسه است ما مى‏خریم، مرد ریش سفیدى نزد او بود گفت: بگشایید مهر او را و بشمارید.

نخّاس گفت: عبث نگشایید که اگر یک حبّه از هفتاد دینار کمتر است نمى‏فروشم.

آن مرد پیر گفت: بگشایید و بشمارید، چون شمردیم هفتاد دینار بود نه زیاد و نه کم. پس آن جاریه را گرفتیم و به خدمت حضرت آوردیم و حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام نزد آن حضرت ایستاده بود و آنچه گذشته بود به خدمت آن حضرت عرض کردیم، حضرت ما را حمد کرد، از جاریه سؤال نمود که چه نام دارى؟

گفت: حمیده نام دارم.

حضرت فرمود که: پسندیده‏اى در دنیا، و ستایش کرده خواهى بود در آخرت![آنگاه نگاهى به فرزندش کرد، و حمیده را به او بخشید.]

[مولود مبارک‏]

شیخ کلینى و صفّار و دیگران از ابو بصیر روایت کرده‏اند که گفت: در سالى که‏ حضرت امام موسى علیه السّلام متولّد شد، من در خدمت حضرت صادق علیه السّلام به سفر حجّ رفتم، چون به منزل ابواء رسیدیم، حضرت براى ما چاشت طلبید بسیار و نیکو آوردند، در اثناى طعام خوردن پیکى از جانب حمیده به خدمت آن حضرت آمد و عرض کرد که:

حمیده مى‏گوید: اثر وضع حمل در من ظاهر شده است و فرموده بودى که چون اثر ظاهر شود تو را خبر کنم که این فرزند مثل فرزندان دیگر نیست.

پس حضرت شاد و خوش حال برخاست و متوجّه خیمه حرم شد و بعد از اندک زمانى معاودت نمود شکفته و خندان و آستین‏هاى مبارک خود را بر زده بود.

گفتیم: خدا همیشه دهان تو را خندان و دل را شادان بدارد و حال حمیده چگونه شد؟

حضرت فرمود که: حقّ تعالى پسرى به من عطا کرد که بهترین خلق خدا است، و حمیده مرا به امرى خبر داد از او که من از او مطّلع‏تر بودم به آن.

ابو بصیر گفت: فداى تو شوم چه چیز خبر داد تو را حمیده؟

حضرت فرمود که: حمیده گفت: چون آن مولود مبارک به زمین آمد دست‏هاى خود را بر زمین گذاشت و سر خود را به سوى آسمان بلند کرد. من به او گفتم که چنین است علامت ولادت حضرت رسالت و هر امامى که بعد از او هست.

روایت کرده شیخ برقى از منهال قصّاب که گفت: بیرون شدم از مکّه به قصد تشرّف جستن به مدینه همین که گذشتم به ابواء دیدم که حقّ تعالى مولودى به حضرت صادق علیه السّلام عطا فرموده. پس من زودتر از آن حضرت به مدینه وارد شدم، و آن حضرت یک روز بعد از من وارد شد. پس سه روز مردم را طعام داد. و من یکى از آن مردم بودم که در طعام آن حضرت حاضر مى‏شدند. و چندان غذا مى‏خوردم که دیگر محتاج به طعام نبودم تا روز دیگر که بر سفره آن جناب حاضر شدم و سه‏

روز من از طعام آن حضرت خوردم چندان که شکمم پر مى‏گشت و از ثقل طعام تکیه بر بالش مى‏دادم و دیگر چیزى نمى‏خوردم تا فرداى آن روز.

و روایت شده که به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردم که: محبّت شما نسبت به پسرت موسى علیه السّلام تا چه حدّ رسیده؟

فرمود: به آن مرتبه که دوست دارم که فرزندى غیر از او نداشتم که تمام محبّت من براى او باشد و دیگرى شریک او نشود.

شیخ مفید روایت کرده از یعقوب سرّاج که گفت: داخل شدم بر حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام دیدم ایستاده نزدیک سر پسرش أبو الحسن موسى علیه السّلام و او در گهواره است، پس با او راز گفت زمانى طولانى من نشستم تا فارغ شد، پس برخاستم به سوى آن حضرت، حضرت فرمود: برو نزدیک مولاى خود و سلام کن بر او، من نزدیک أبو الحسن موسى علیه السّلام شدم و بر او سلام کردم، آن حضرت به زبان فصیح سلام مرا جواب داد و آنگاه فرمود: برو تغییر بده اسم دخترت را که دیروز نام او نهاده‏اى زیرا او اسمى است که حقّ تعالى مبغوض دارد آن را.

یعقوب گفت که: حقّ تعالى به من دخترى کرامت فرموده بود و من او را حمیراء نام گذاشته بودم. حضرت صادق علیه السّلام فرمود: انته الى امره ترشد. یعنى اطاعت کن امر مولاى خود را تا رشد (یعنى راه راست) نصیب تو شود. پس من تغییر دادم اسم دخترم را.

فصل دوم: در مکارم اخلاق و مختصرى از عبادت و سخاوت و مناقب و مفاخر حضرت امام موسى علیه السّلام‏

کمال الدّین محمّد بن طلحه شافعى در حقّ او فرموده: او است امام کبیر القدر، عظیم الشأن، کثیر التّهجد، مجدّ در اجتهاد، مشهور به عبادات، مواظب بر طاعات، مشهور به کرامات، شب را به روز مى‏آورد به سجده و قیام، و روز را به آخر مى‏رسانید به تصدّق و صیام.

و به سبب بسیارى حلمش و گذشتش از جرم تقصیر کنندگان در حقّش «کاظم» خوانده شد. جزا مى‏داد کسى را که بدى کرده بود با او به احسان به او، و کسى را که جنایتى بر او وارد آورده، به عفو از او. و به جهت کثرت عباداتش نامیده شده به عبد صالح، و معروف شده در عراق به باب الحوائج الى اللّه زیرا که هر که متوسّل به آن جناب شده به حاجت خود رسیده.

کراماته تحار منها العقول. و تقضى بانّ له عند اللّه تعالى قدم صدق لا تزلّ و لا تزول، (انتهى).

بالجمله، حضرت امام موسى علیه السّلام، عابدترین اهل زمان خود، وافقه از همه، و سخى‏تر و گرامى‏تر بود.

و روایت شده که شب‏ها براى نوافل شب برمى‏خاست و پیوسته نماز مى‏گزاشت تا نماز صبح، و چون فرض صبح را ادا مى‏کرد تعقیب مى‏خواند تا طلوع آفتاب. پس براى خدا سجده مى‏کرد و پیوسته در سجود و تحمید بود و سر بر نمى‏داشت تا نزدیک زوال، و این دعا را بسیار مى‏گفت:

اللّهمّ انّى اسألک الرّاحة عند الموت، و العفو عند الحساب، و مکرّر مى‏کرد این را.

و نیز از دعاى آن حضرت بود:

عظم الذّنب من عبدک، فلیحسن العفو من عندک.

و چندان گریه مى‏کرد از خوف خدا که محاسنش از اشک چشمش تر مى‏شد. و از همه مردم صله و احسانش نسبت به اهل و ارحامش بیشتر بود، و پرستارى مى‏کرد فقراى مدینه را، شب‏ها که مى‏شد بر دوش مى‏گرفت زنبیلى که در آن بود پول طلا و نقره و آرد و خرما و مى‏برد براى ایشان، و فقراى نمى‏دانستند که از چه جهت است این، و آن بزرگوار کریم بود، و هزار بنده آزاد کرد.

و ابو الفرج گفته که: چون به آن جناب خبر مى‏رسید که مردى پریشان و بد حال است براى او صرّه دینارى مى‏داد، و همیان‏هاى آن جناب ما بین سى صد دینار بود تا دویست دینار، و صرّه‏هاى آن جناب در بسیارى مال مثل بود.

و روایت کرده‏اند مردم از آن جناب، و بسیار روایت کرده‏اند، و افقه اهل زمان خود، و احفظ همه بود کتاب خدا را، و صوتش در خواندن قرآن از همه نیکوتر بود، و به حزن قرآن مجید را تلاوت مى‏نمود به حدّى که هر که مى‏شنید تلاوتش را مى‏گریست. و مردم مدینه آن حضرت را زین المجتهدین مى‏گفتند، و نامیده شد به «کاظم» به جهت کاظم غیظش و صبرش بر آنچه وارد مى‏شد بر جنابش از ظلم ظالمین، تا آن که در حبس و بند ایشان مقتول از دنیا رفت. مى‏فرمود که: من استغفار مى‏کنم در هر روز پنج هزار مرتبه.

و خطیب بغدادى- که از اعاظم اهل سنّت و موثّقین از مورّخین و قدماى ایشان است- گفته که: موسى بن جعفر علیه السّلام را عبد صالح مى‏گفتند، از شدّت عبادت و کوشش و اجتهادش، و گفته: روایت شده که آن حضرت داخل مسجد پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم شد و به سجده رفت در اوّل شب، شنیدند که پیوسته مى‏گوید: عظم الذّنب من عبدک فلیحسن العفو من عندک و این را مکرّر گفت تا داخل صبح شد.

و در خبرى از مأمون نقل شده در ورود حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام بر هارون الرّشید، مأمون گفته:

اذ دخل شیخ مسخّد قد انهکته العبادة، کأنّه شنّ بال، قد کلم السّجود وجهه و انفه.

یعنى: وارد شد بر پدرم پیر مردى که صورتش از بیدارى شب و عبادت زرد و ورم دار شده بود، و عبادت او را رنجور و لاغر کرده بود به حدّى که مانند مشک پوسیده شده بود و کثرت سجده صورت و بینى او را مجروح کرده بود.

و در صلوات بر آن حضرت در وصف آن جناب گفته شده:

حلیف السّجدة الطّویلة و الدّموع الغزیرة.

اوّل: در سجدات و عبادات آن حضرت است در شبانه روز:

روایت کرده شیخ صدوق از عبد اللّه قزوینى که گفت: روزى بر فصل بن ربیع داخل شدم، بر بام خانه خود نشسته بود چون نظرش بر من افتاد مرا طلبید، چون نزدیک رفتم گفت: از این روزنه نظر کن در آن خانه چه مى‏بینى؟

گفتم: جامه‏اى مى‏بینیم که بر زمین افتاده است، گفت: نیک نظر کن، چون تأمّل کردم. گفتم: مردى مى‏نماید که به سجده رفته باشد. گفت: مى‏شناسى او را؟

گفتم: نه، گفت: این مولاى تو است. گفتم: مولاى من کیست؟ گفت: تجاهل مى‏کنى نزد من؟ گفتم: نه، من مولایى براى خود گمان ندارم. گفت: این موسى بن جعفر علیه السّلام است، من در شب و روز تفقّد احوال او مى‏نمایم و او را نمى‏یابم مگر بر این حالتى که مى‏بینى، چون نماز بامداد را ادا مى‏کند تا طلوع آفتاب مشغول تعقیب است، پس به سجده مى‏رود و پیوسته در سجده مى‏باشد تا زوال شمس و کسى را موکّل کرده است که چون زوال شمس شود او را خبر کند، چون زوال شمس مى‏شود برمى‏خیزد و بى آن که وضویى تجدید کند مشغول نماز مى‏شود، پس مى‏دانم که به خواب نرفته بوده است در سجود خود و چون نماز ظهر و عصر را با نوافل ادا مى‏کند باز به سجده مى‏رود و در سجده مى‏باشد تا غروب آفتاب و چون شام مى‏شود به نماز برمى‏خیزد و بى‏آن که حدثى کند یا وضویى تجدید نماید مشغول نماز مى‏گردد و پیوسته مشغول نماز و تعقیب مى‏باشد تا وقت نماز خفتن داخل مى‏شود، نماز خفتن را ادا مى‏کند، و چون از تعقیب نماز خفتن فارغ مى‏شود افطار مى‏نماید بر بریانى که برایش مى‏آورند، پس تجدید وضوء مى‏نماید و بعد از آن سجده به جا مى‏آورد. و چون سر از سجده برمى‏دارد اندک زمانى بر بالین خواب استراحت مى‏نماید پس برمى‏خیزد و تجدید وضوء مى‏نماید و پیوسته مشغول عبادت و نماز و دعا و تضرّع مى‏باشد تا صبح و چون صبح طالع شد مشغول نماز صبح مى‏گردد. و تا او را به نزد من آورده‏اند عادت او چنین است و به‏ غیر این حالت چیزى از او ندیده‏ام.

چون این سخن را از او شنیدم گفتم: از خدا بترس و اراده بدى نسبت به او مکن که باعث زوال نعمت تو گردد، زیرا که هیچ کس بد نسبت به ایشان نکرده است مگر آن که به زودى در دنیا به جزاى خود رسیده است.

فضل گفت که: مکرّر به نزد من فرستاده‏اند که او را شهید کنم و من قبول نکردم و اعلام کردم ایشان را که این کار از من نمى‏آید و اگر مرا بکشند نخواهم کرد آنچه از من توقّع دارند.

دوم: در دعاى آن حضرت است به جهت خلاصى از حبس:

و نیز روایت کرده از ما جیلویه از على بن ابراهیم از پدرش که گفت: شنیدم از بعضى اصحاب که مى‏گفت: وقتى که رشید موسى بن جعفر علیه السّلام را محبوس ساخت مى‏ترسید از جانب او که او را بکشد، چون شب در آمد وضوء تازه کرد و روى به قبله نمود و چهار رکعت نماز کرد پس این دعا بر زبان راند:

یا سیّدى نجّنى من حبس هارون الرّشید و خلّصنى من یده، یا مخلّص الشّجر من بین رمل و طین و ماء، و یا مخلّص اللّبن من بین فرث و دم، و یا مخلّص الولد من بین مشیمة و رحم، و یا مخلّص النّار من بین الحدید و الحجر، و یا مخلّص الرّوح من بین الاحشاء و الامعاء، خلّصنى من یدى هارون.

گفت: چون موسى علیه السّلام این دعا کرد مردى سیاه در خواب هارون آمد شمشیرى برهنه در دست داشت و بر سر او بایستاد و مى‏گفت: یا هارون! رها کن موسى بن جعفر علیه السّلام را و اگر نه گردنت را با این شمشیر مى‏زنم. هارون بترسید و حاجب را بخواند و گفت: برو و به زندان و موسى را رها کن. حاجب بیرون آمد و در زندان بکوفت. زندانبان گفت: کیست؟ گفت: خلیفه موسى را مى‏خواند، زندانبان گفت: یا موسى! خلیفه تو را مى‏خواند، آن حضرت برخاست هراسان و گفت: مرا میان شب جز براى شرّ نخواند، پس گریان و غمگین نزد هارون آمد و سلام کرد، هارون جواب گفت، و گفت: به خدا تو را قسم مى‏دهم که هیچ در این شب دعایى کردى؟

گفت: آرى.

گفت: چه بود؟

فرمود: وضوء تازه کردم و چهار رکعت نماز گزاردم و چشم به آسمان برداشتم و گفتم: اى سیّدم! مرا از دست هارون و شرّ او خلاص گردان.

هارون گفت: خداى عزّ و جلّ دعاى تو را اجابت نمود، پس آن جناب را سه خلعت داد و اسب خود را مرکوب او ساخت و اکرامش نمود و ندیم خود گردانید.

پس گفت این کلمات را به من تعلیم کن، پس او را به حاجب سپرد تا به خانه رساند. و موسى علیه السّلام نزد او شریف و کریم شد و هر پنج شنبه نزد او مى‏آمد تا بار دوّم او را حبس نمود و رها نکرد تا به سندى بن شاهک سپرد، آن ملعون او را به زهر شهید کرد.

سیّم: در متعبّده شدن کنیز هارون است به برکت آن حضرت:

روایت شده که هارون رشید فرستاد به نزد موسى بن جعفر علیه السّلام در وقتى که در حبس بود، کنیزى عاقله و صاحب جمال که آن جناب را خدمت کند در زندان، و ظاهرا نظرش در این کار آن بود که شاید حضرت به سوى او میل نماید و قدر او در نظر مردم کم شود، یا آن که براى تضییع آن جناب بهانه به دست آورد، و خادمى فرستاد که تفحّص از حال او نماید.

خادم دید آن کنیز را که پیوسته براى خدا در سجده است، و سر برنمى‏دارد و مى‏گوید: قدّوس قدّوس، سبحانک سبحانک سبحانک پس بردند او را به نزد هارون، دیدند از خوف خدا مى‏لرزد و چشم به آسمان دوخته و مشغول گشت به نماز.

از او پرسیدند: این چه حالت است که پیدا کرده‏اى؟

مى‏گفت: عبد صالح را دیدم که چنین بود، و پیوسته آن کنیز به همین حال بود تا وفات کرد.

و ابن شهر آشوب این روایت را مفصّل نقل کرده، و علّامه مجلسى- رحمة اللّه علیه- آن را در جلاء العیون نوشته.

چهارم: در حسن خلق آن حضرت است نسبت به عمرى بد کردار:

شیخ مفید و دیگران روایت کرده‏اند که در مدینه طیّبه مردى بود از اولاد خلیفه دوّم که پیوسته حضرت امام موسى علیه السّلام را اذیّت مى‏کرد، ناسزا به آن جناب مى‏گفت و هر وقت که آن جناب را مى‏دید به امیر المؤمنین علیه السّلام دشنام مى‏داد. تا آن که روزى بعضى از کسان آن حضرت عرض کردند که بگذارید ما این فاجر را بکشیم.

حضرت ایشان را نهى کرد از این کار نهى شدیدى و زجر کرد ایشان را، و پرسید که آن مرد کجا است؟

عرض کردند: در یکى از نواحى مدینه مشغول زراعت است. حضرت سوار شد از مدینه به دیدن او تشریف برد، وقتى رسید که او در مزرعه خود توقّف داشت.

حضرت به همان نحو که سوار بر حمار خود بود داخل مزرعه شد. آن مرد صدا زد که زراعت ما را نمال! از آنجا نیا، حضرت به همان نحو که مى‏رفت، رفت تا به او رسید و نشست نزد او، و با او به گشاده‏رویى و خنده سخن گفت، و سؤال کرد از او که چه مقدار خرج زراعت خود کرده‏اى؟

گفت: صد اشرفى.

فرمود: چه مقدار امیدوارى از آن بهره ببرى؟

گفت: غیب نمى‏دانم.

حضرت فرمود: من گفتم چه اندازه امید دارى عایدت بشود؟

گفت: امید دارم که دویست اشرفى عاید شود، پس حضرت کیسه زرى بیرون آوردند که در آن سى صد اشرفى بود و به آن مرحمت کردند و فرمودند: این بگیر و زراعتت نیز باقى است و حقّ تعالى روزى خواهد فرمود تو را در آنچه امید دارى.

عمرى برخاست و سر آن حضرت را بوسید و از آن جناب درخواست که از تقصیرات او بگذرد، و او را عفو فرماید.

حضرت تبسّم فرمود و برگشت. پس از آن عمرى را در مسجد دیدند نشسته، چون نگاهش به آن حضرت افتاد گفت: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ. اصحابش با وى گفتند که: قصّه تو چیست؟ تو پیش از این غیر این مى‏گفتى. گفت شنیدید آنچه گفتم، باز بشنوید. پس شروع کرد به آن حضرت دعا کردن.

اصحابش با او مخاصمه کردند، او نیز با ایشان مخاصمه کرد.

پس حضرت فرمود به کسان خود که: کدام یک بهتر بود، آنچه شما اراده کرده بودید، یا آنچه من اراده کردم؟ همانا من اصلاح کردم امر او را به مقدار پولى و کفایت کردم شرّ او را به آن.

پنجم: در جلوس آن حضرت است در روز نوروزى در مجلس تهنیت به امر منصور:

ابن شهر آشوب روایت کرده که روز نوروزى بود که منصور دوانیقى امام موسى علیه السّلام را امر کرد که آن جناب در مجلس تهنیت بنشیند و مردم به جهت مبارک باد او بیایند و هدایا و تحف خویش را نزد او بگذارند و آن جناب قبض اموال فرماید.

حضرت فرمود: من در اخبارى که از جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد شده تفتیش‏ کردم از براى این عید چیزى نیافتم، و این عید سنّتى بوده از براى فرس و اسلام او را محو نموده، و پناه مى‏برم به خدا از آن که احیا کنم چیزى را که اسلام محو کرده باشد آن را.

منصور گفت که: این کار به جهت سیاست لشکر و جند مى‏کنم، و شما را به خداوند عظیم سوگند مى‏دهم که قبول کنى و در مجلس بنشینى.

پس حضرت قبول فرمود و در مجلس تهنیت بنشست و امرا و اعیان لشکر به خدمتش شرفیاب شدند و او را تهنیت مى‏گفتند و هدایا و تحف خود مى‏گذرانیدند و منصور خادمى را موکّل کرده بود و در نزد آن جناب ایستاده بود و اموالى را که مى‏آوردند ثبت سیاهه مى‏کرد.

پس چون مردمان آمدند آخر ایشان پیر مردى وارد شد عرض کرد:

یا بن رسول اللّه! صلّى اللّه علیه و آله و سلّم من مردى فقیر مى‏باشم و مالى نداشتم که از براى شما تحفه آورم و لیکن تحفه آوردم از براى شما سه بیتى را که جدّم در مرثیه جدّت حسین بن على علیه السّلام گفته و آن سه بیت این است:

         عجبت لمصقول علاک فرنده              یوم الهیاج و قد علاک غبار

             و لا سهم نفذتک دون حرائر             یدعون جدّک و الدّموع غزار

             الّا تقضقضت السّهام و عاقها             عن جسمک الاجلال و الاکبار

 حضرت فرمود: قبول کردم هدیّه تو را، بنشین بارک اللّه فیک. پس سر خود را به جانب خادم منصور بلند کرد و فرمود: برو نزد امیر او را خبر ده که این مقدار مال جمع شده و این مال‏ها را چه باید کرد؟

خادم رفت و برگشت و گفت: منصور مى‏گوید که: تمام را به شما بخشیدم در هر چه خواهى صرف کن.

پس حضرت به آن مرد پیر فرمود که تمام این مال‏ها را بردار و قبض کن همانا من‏ تمام را به تو بخشیدم.

ششم: در نوشتن آن حضرت است کاغذى به والى در توصیه در حقّ مؤمنى:

علّامه مجلسى در بحار در احوال حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام از کتاب قضاء حقوق المؤمنین نقل کرده که او به اسناد خود از مردى از اهل رى روایت کرده که گفت: یکى از کتّاب یحیى بن خالد بر ما والى شد، و بر گردن من بود از سلطان بقایاى خراج ملک که اگر از من مى‏گرفتند فقیر و بى‏چیز مى‏شدم، چون آن شخص والى شد مرا بیم گرفت از آن که مرا بطلبد و الزام کند به دادن مال، بعضى به من گفتند که: این شخص والى اهل این مذهب است و ادّعاى تشیّع مى‏کند، باز من خائف بودم که مبادا شیعه نباشد و چون من نزد او بروم مرا حبس کند و مطالبه مال نماید و مرا آسیبى برساند، لاجرم رأیم بر آن قرار گرفت که پناه به حقّ تعالى برم و خدمت امام زمان خویش مشرّف شوم و حال خود را براى آن حضرت بگویم تا چاره‏اى براى من کند، پس من سفر حجّ کردم و خدمت مولاى خود حضرت صابر (یعنى موسى بن جعفر علیه السّلام) رسیدم و از حال خود شکایت کردم و چاره کار خویش طلبیدم، آن حضرت کاغذى براى والى نوشت و به من عطا فرمود که به او برسانم و آنچه در آن نامه مرقوم فرموده بود این کلمات بود:

بسم اللّه الرّحمن الرّحیم، اعلم انّ للّه تحت عرشه ظلّا لا یسکنه الّا من اسدى الى أخیه معروفا، او نفّس عنه کربة، او ادخل على قلبه سرورا، و هذا اخوک، و السّلام.

یعنى: بدان بدرستى که از براى خداوند تعالى در زیر عرشش سایه رحمتى است که جاى نمى‏گیرد در آن مگر کسى که نیکویى و احسان کند به برادر خود یا آسایش دهد او را از غمى یا داخل کند بر او سرورى و این برادر تو است و السّلام.

پس چون از حجّ برگشتم شبى به منزل والى رفتم و اذن خواستم و گفتم: خدمت والى عرض کنید که مردى از جانب حضرت صابر علیه السّلام پیغامى براى شما آورده، چون این خبر به آن والى خداپرست رسید خودش از خوش‏حالى پا برهنه آمد تا در خانه و در را باز کرد و مرا بوسید و در برگرفت و مکرّر ما بین چشمان مرا بوسه داد و پیوسته از احوال امام علیه السّلام مى‏پرسید و هر زمان که من خبر سلامتى او را مى‏گفتم، شاد مى‏گشت و شکر خداى به جا مى‏آورد، پس مرا داخل خانه کرد و در صدر مجلس خود نشانید و خودش مقابل من نشست. پس من کاغذ امام علیه السّلام را بیرون آوردم و به او دادم، چون آن مکتوب شریف را گرفت، ایستاد و ببوسید و قرائت کرد و چون بر مضمون آن مطّلع شد مال خود و جامه‏هاى خود را طلبید و هر چه درهم و دینار و جامه بود با من بالسّویّه قسمت کرد و آنچه از اموال که ممکن نبود قسمت شود قیمتش را به من عطا کرد و هر چه را که با من قسمت مى‏کرد در عقبش مى‏گفت: اى برادر! آیا مسرورت کردم؟ مى‏گفتم: بلى به خدا سوگند زیاده مسرورم کردى، پس دفتر مطالبات را طلبید و آنچه به اسم من در آن بود محو کرد و نوشته‏اى به من داد مشتمل بر برائت ذمّه من از آن مالى که سلطان از من مى‏خواسته.

پس من با او وداع کردم و از خدمتش بیرون آمدم و با خود گفتم که این مرد آنچه به من احسان کرد من قدرت مکافات آن ندارم بهتر آن است که سفر حجّ گزارم و براى او در موسم دعا کنم و هم خدمت مولاى خود شرفیاب شوم و احسان این مرد را نسبت به خودم برایش نقل کنم تا آن جناب نیز دعا کند براى او، پس به جانب حجّ رفتم و خدمت مولاى خود رسیدم و شروع کردم به نقل کردن قضیّه مرد والى، من حدیث مى‏کردم و پیوسته صورت مبارک امام از خوش‏حالى و سرور افروخته مى‏شد، عرض کردم: اى مولاى من! مگر کارهاى این مرد شما را مسرور کرد؟

فرمود: بلى به خدا سوگند همانا کارهاى او مرا مسرور کرد، امیر المؤمنین علیه السّلام را مسرور کرد، و اللّه جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را مسرور کرد، همانا حقّ تعالى را مسرور کرد.

هفتم: در سبب شدن آن حضرت است براى توبه بشر حافى:

علّامه حلّى در منهاج الکرامة نقل کرده که بر دست حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام، بشر حافى توبه کرد، و سببش آن شد که روزى آن حضرت گذشت از در خانه او در بغداد، شنید صداى ساز و آواز، غناها و نى و رقص که از آن خانه بیرون مى‏آید، پس بیرون آمد از آن خانه کنیزکى و در دستش خاکروبه بود، آن خاکروبه را ریخت بر در خانه.

حضرت به او فرمود: اى کنیزک! صاحب این خانه آزاد است یا بنده است؟

گفت: آزاد است.

فرمود: راست گفتى اگر بنده بود از مولاى خود مى‏ترسید.

کنیزک چون برگشت، آقاى او بشر بر سر سفره شراب بود، پرسید چه باعث شد تو را که دیر آمدى؟

کنیزک حکایت را براى بشر نقل کرد، بشر به پاى برهنه بیرون دوید و خدمت آن حضرت رسید و عذر خواست و گریه کرد و اظهار شرمندگى نمود و از کار خود توبه کرد بر دست شریف آن حضرت.

هشتم: در اهتمام آن حضرت است به اعانت مرد پیر:

روایت شده از زکریّاى اعور که گفت: دیدم حضرت أبو الحسن موسى علیه السّلام را که ایستاده بود به نماز و نماز مى‏خواند و در پهلوى آن حضرت پیر مردى سالخورده بود قصد کرد که از جاى برخیزد، عصایى داشت مى‏خواست عصاى خود را به دست آورد حضرت با آن که در نماز ایستاده بود خم شد عصاى پیر را برداشت به دستش داد پس برگشت به موضع نماز خود.

نهم: در ورود آن حضرت است بر هارون و توقیر هارون آن حضرت را:

شیخ صدوق در عیون روایت کرده از سفیان بن نزار که گفت: روزى بالاى سر مأمون ایستاده بودم گفت: مى‏دانید کى تعلیم کرد به من تشیّع را؟

همه گفتند: نه به خدا نمى‏دانیم.

گفت: رشید مرا آموخت.

گفتند: این چگونه بود و حال آن که رشید اهل بیت را مى‏کشت.

گفت: براى ملک مى‏کشت، زیرا که ملک عقیم است (عقیم کسى را گویند که او را فرزند نشود. یعنى: در ملک و سلطنت نسب فایده نمى‏کند زیرا که شخص در طلب آن پدر و برادر و عمو و فرزند خود را مى‏کشد) آنگاه مأمون گفت: من با پدرم رشید سالى به حجّ رفتیم، وقتى که به مدینه رسید با دربان خود گفت: باید کسى بر من داخل نشود از اهل مکّه یا مدینه از پسران مهاجر و انصار و بنى هاشم و سایر قریش مگر آن که نسب خود بازگوید، پس کسى که داخل مى‏شد مى‏گفت: من فلان بن فلانم تا به حدّ بالاى خود هاشم یا قریش یا مهاجر یا انصار برمى‏شمرد، پس او را عطایى مى‏داد پنج هزار زر سرخ و کمتر تا دویست زر سرخ به قدر شرف و مهاجرت پدرانش.

پس من روزى ایستاده بودم که فضل بن ربیع درآمد و گفت: یا امیر المؤمنین! بر در کسى ایستاده است و اظهار مى‏دارد که او موسى بن جعفر بن محمد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیه السّلام است.

پدرم رو به ما کرد و من و امین و مؤتمن و سایر سرهنگان بالاى سرش ایستاده‏ بودیم و گفت: خود را محافظت کنید. (یعنى حرکت نالایق نکنید) پس گفت: اذن دهید او را و فرود نیاید مگر بر بساط من.

و ما در این حال بودیم که داخل شد پیر مردى که از کثرت بیدارى شب و عبادت زرد رنگ، گران جسم و آماسیده روى بود و عبادت او را گداخته بود، همچون مشک کهنه شده و سجود روى و بینى او را خراش و زخم کرده بود، و چون رشید را بدید خود را از حمارى که بر آن سوار بود فرود افکند، رشید بانگ زد لا و اللّه فرود میا مگر بر بساط من. پس دربانان او را از پیاده شدن مانع گشتند، ما همه به نظر اجلال و اعظام در او نظر مى‏کردیم و او هم چنان بر حمار سواره بیامد تا نزد بساط و سرهنگان همه گرد او در آمده بودند پس فرود آمد، و رشید برخاست و تا آخر بساط او را استقبال نمود و رویش و دو چشمش ببوسید و دستش بگرفت و او را به صدر مجلس در آورد و پهلوى خود او را نشانید و با او سخن مى‏کرد و روى به او داشت و از او احوال مى‏پرسید.

پس گفت: یا أبا الحسن! عیال تو چند مى‏شود؟ فرمود: از پانصد در مى‏گذرند.

گفت: همه فرزندان تواند؟

فرمود: نه، اکثرشان موالى و خادمانند امّا فرزندان من سى و چند است، این قدر پسر و این قدر دختر.

گفت: چرا دختران را با بنى اعمام و اکفاء ایشان تزویج نمى‏کنى؟

فرمود: دسترسى آن قدر نیست.

گفت: ملک و مزرعه تو چون است؟

فرمود: گاه حاصل مى‏دهد و گاه نمى‏دهد.

گفت: هیچ قرض دارى؟

فرمود: آرى.

گفت: چندى مى‏شود؟

فرمود: ده هزار دینار تخمینا مى‏شود.

گفت: یا بن عمّ! من مى‏دهم تو را آن قدر مال که پسران را کد خدا کنى و دختران را عروس کنى و مزرعه را تعمیر کنى. حضرت دعا کرد او را و ترغیب فرمود او را بر این کار.

آن‏گاه فرمود: اى امیر! خداى عزّ و جلّ واجب کرده است بر والیان عهد خود (یعنى ملوک و سلاطین) که فقیران امّت را از خاک بردارند و از جانب ارباب دیون وامهاى ایشان را بگذارند، و صاحب عیالان را دستگیرى کنند، و برهنه را بپوشانند، و به اعانى (یعنى اسیران محنت و تنگدستى) محبّت و نیکى کنند، و تو اولى از آنانى که این کار کنند.

گفت: مى‏کنم یا أبا الحسن، بعد از آن برخاست و رشید با او برخاست و دو چشمش و رویش ببوسید، پس روى به من و امین و مؤتمن کرد و گفت: یا عبد اللّه! و یا محمّد! و یا ابراهیم! بروید همراه عموى خود و سیّد خود و رکاب او را بگیرید و او را سوار کنید و جامه‏هایش را درست کنید و تا منزل او را مشایعت نمایید.

پس ما چنان کردیم که پدر گفته بود، و در راه که در مشایعت او بودیم، حضرت أبو الحسن علیه السّلام پنهان روى به من کرد و مرا به خلافت بشارت داد و گفت: چون مالک این امر شوى با ولد من نیکویى کن، پس بازگشتیم و من از فرزندان دیگر بر پدر جرأت بیشتر داشتم، چون مجلس خالى شد با او گفتم: یا امیر المؤمنین! این مرد کى بود که تو او را تعظیم و تکریم نمودى و براى او از مجلس خود برخاستى و استقبال نمودى و بر صدر مجلس نشاندى و از او فروتر نشستى، بعد از آن ما را فرمودى تا رکاب او گرفتیم؟

گفت: این امام مردمان و حجّت خدا است بر خلق و خلیفه او است میان بندگان.

گفتم: یا امیر المؤمنین! نه آن است این صفت‏ها که گفتى همه از آن تو است و در تو است.

گفت: من امام جماعتم در ظاهر به قهر و غلبه و موسى بن جعفر علیه السّلام امام حقّ‏ است، و اللّه اى پسرک من که او سزاوارتر است به مقام رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از من و از همه خلق و به خدا که اگر تو در این امر (یعنى دولت و خلافت) با من منازعت کنى، سرت که دو چشمت در اوست بردارم، زیرا که ملک عقیم است.

و چون خواست از مدینه به جانب مکّه رحلت کند فرمود تا کیسه سیاهى در او دویست دینار کردند و روى به فضل کرد و گفت: این را نزد موسى بن جعفر علیه السّلام ببر و بگو: امیر المؤمنین مى‏گوید: ما در این وقت دست تنگ بودیم و خواهد آمد عطاى ما به تو بعد از این.

من برخاستم و پیش رفتم گفتم: یا امیر المؤمنین! تو پسرهاى مهاجران و انصار و سایر قریش و بنى هاشم را و آنان که نمى‏دانى حسب و نسبشان را پنج هزار دینار و مادون آن را مى‏دهى و موسى بن جعفر علیه السّلام را دویست دینار مى‏دهى که کمتر و خسیس‏تر عطاى تو است که با مردمان مى‏کنى و حال آن که او را آن اکرام و اجلال و اعظام نمودى؟

گفت: اسکت لا امّ لک! خاموش باش مادر مباد تو را که اگر من مال بسیار عطا کنم او را ایمن نباشم از او که فردا بزند بر روى من صد هزار شمشیر از شیعیان و تابعان خود، و آن که تنگدست و پریشان باشند او و اهل بیتش بهتر است براى من و براى شما از این که فراخ باشد دستشان و چشمشان.

دهم: حدیث هندى و اسلام آوردن راهب و راهبه به دست آن حضرت:

شیخ کلینى از یعقوب بن جعفر روایت کرده که گفت: بودم نزد حضرت ابو ابراهیم موسى بن جعفر علیه السّلام که آمد نزد او مردى از اهل نجران یمن از راهب‏هاى نصارى و با او بود زنى راهبه، پس رخصت طلبید براى دخول آن‏ها، فضل بن سوّار.

امام علیه السّلام در جواب او فرمود: چون فردا شود بیاور ایشان را نزد چاه امّ الخیر.

راوى مى‏گوید: ما فردا رفتیم به همان جا دیدیم ایشان را که آمده‏اند، پس امام امر فرمود بوریایى که از برگ خرما ساخته بودند آوردند و زمین را با آن فرش کردند، پس حضرت نشست و ایشان نشستند، پس شروع کرد آن زن به سؤال و مسائل بسیارى پرسید، و حضرت تمامى آن‏ها را جواب داد، آن وقت حضرت از او پرسید چیزهایى که آن زن جواب آن‏ها را نداشت تا بگوید پس اسلام آورد، آنگاه ان مرد راهب شروع کرد به سؤال کردن و حضرت جواب مى‏داد از هر چه او پرسید، پس آن راهب گفت که: من در دین خود محکم بودم و نگذاشتم در روى زمین مردى از نصارى را که علم او به علم من برسد، و به تحقیق شنیدم که مردى در هند مى‏باشد که هر وقت بخواهد مى‏رود بیت المقدّس در یک شبانه روز و بر مى‏گردد و به منزل خود در زمین هند، پس پرسیدم که این مرد در کدام زمین هند است؟ گفته شد در سندان است. و پرسیدم از آن کس که مرا به احوال او خبر ده که آن مرد از کجا این قدرت به هم رسانیده؟ گفت: آموخته آن اسمى را که آصف وزیر سلیمان به آن اسم ظفر یافت و به سبب آن آورد آن تختى را که در شهر سبا بود و حقّ تعالى ذکر فرمود آن را در کتاب شما و براى ما که صاحبان دینیم در کتابهاى ما.

پس حضرت امام موسى علیه السّلام از او پرسید که از براى خدا چند اسم است که برگردانیده نمى‏شود، (به این معنى که دعا البتّه مستجاب مى‏شود؟) راهب گفت:

اسم‏هاى خدا بسیار است و امّا محتوم از آن‏ها که سائلش رد کرده و نومید نمى‏شود هفت است. حضرت فرمود: خبر بده مرا به آنچه از آن‏ها در حفظ دارى.

راهب گفت: نه قسم به خدایى که فرستاد تورات را به موسى و گردانید عیسى را عبرت عالمین و امتحان بر شکرگزارى صاحبان عقل، و گردانید محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را برکت و رحمت، و گردانید على علیه السّلام را عبرت و بصیرت یعنى سبب گرفتن مردمان و بینایى ایشان در دین، و گردانید اوصیاء را از نسل محمّد و على علیه السّلام که نمى‏دانم آن هفت اسم را و اگر مى‏دانستم محتاج نمى‏شدم در طلب آن به کلام تو و نمى‏آمدم به‏ نزد تو و سؤال نمى‏کردم از تو.

پس حضرت به او فرمود: برگرد به ذکر آن شخص هندى.

راهب گفت: شنیدم این اسم‏ها را و لکن نمى‏دانم باطن آن‏ها را و نه ظاهر آن‏ها را و نمى‏دانم که چیست آن‏ها و چگونه است و علمى ندارم به خواند

/ 0 نظر / 18 بازدید