به مناسبت شهادت سبط اکبر حضرت رسول امام حسن مجتبی علیه السلام

اسم شریف آن حضرت حسن بود و در تورات شبّر است، زیرا که شبّر در لغت عبرى حسن است. و نام پسر بزرگ هارون نیز شبّر بود کنیت آن حضرت ابو محمّد است.  و القاب آن بزرگوار: سیّد، و سبط، و امین، و حجّت، و برّ، و نقىّ، و زکىّ، و مجتبى، و زاهد وارد شده است.

 

 بیان مختصرى از فضایل و مکارم اخلاق حضرت امام حسن علیه السّلام‏:

صاحب کشف الغمّه از کتاب حلیة الأولیاء روایت کرده است که: روزى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم حضرت حسن علیه السّلام را بر دوش خود سوار کرد و فرمود: هر که مرا دوست دارد باید که این را دوست دارد.

 روایت شده که روزى حضرت رسالت پناه صلّى اللّه علیه و آله و سلم نماز مى‏کرد که حسنین علیهما السّلام آمدند بر پشت آن حضرت سوار شدند. چون سر از سجده برداشت با نهایت لطف و مدارا گرفت و بر زمین گذاشت. چون باز به سجده رفت، دیگر بار ایشان سوار شدند چون از نماز فارغ شد، هر یکى را بر یکى از رانهاى خود نشانید و فرمود: هر که مرا دوست دارد باید که این دو فرزند مرا دوست بدارد. «2»
و نیز از آن حضرت روایت شده که فرمود: حسنین علیهما السّلام دو گوشواره عرشند. و فرمود که بهشت با حقّ تعالى عرض کرد که مرا مسکن ضعفا و مساکین قرار داده‏اى، حقّ تعالى او را ندا فرمود که آیا راضى نیستى که من رکنهاى تو را زینت داده‏ام به حسن و حسین علیهما السّلام؟ پس بهشت بر خود بالید چنان که عروس بر خود مى‏بالد.

 

 از حلیه ابو نعیم نقل شده که حضرت حسن علیه السّلام مى‏آمد بر پشت و گردن حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم سوار مى‏شد گاهى که آن حضرت در سجده بود. و حضرت او را به رفق و هموارى از دوش خود مى‏گرفت. گاهى مردم بعد از فراغ از نماز عرض کردند: یا رسول اللّه، شما نسبت به این کودک به طورى مهربانى مى‏کنید که با احدى چنین نمى‏کنید! فرمود: این کودک ریحانه من است. و همانا این پسر من سیّد و بزرگوار است و امید مى‏رود که حقّ تعالى به برکت او اصلاح کند بین دو گروه از مسلمانان.

شیخ صدوق از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: پدرم از پدر خود خبر داد که حضرت امام حسن علیه السّلام در زمان خود از همه مردمان عبادت و زهدش بیشتر بود و افضل مردم بود. و هرگاه سفر حجّ مى‏کرد، پیاده مى‏رفت. و گاهى با پاى برهنه راه مى‏پیمود. و هرگاه یاد مى‏کرد مرگ و قبر و بعث و نشور و گذشتن بر صراط را گریه مى‏کرد. و چون یاد مى‏کرد عرض اعمال را بر حقّ تعالى، نعره مى‏کشید و مدهوش مى‏گشت. و چون به نماز مى‏ایستاد، بندهاى بدنش مى‏لرزید به جهت آن که خود را در مقابل پروردگار خویش مى‏دید، و چون یاد مى‏کرد بهشت و دوزخ را اضطراب مى‏نمود مانند اضطراب کسى که او را مار یا عقرب گزیده باشد، و از خدا مسألت مى‏کرد بهشت را و استعاذه مى‏کرد از آتش جهنّم. و هرگاه در قرآن تلاوت مى‏کرد: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا»* مى‏گفت: لبیک اللّهمّ لبّیک. و در هیچ حالى کسى او را ملاقات نکرد مگر آن که مى‏دید که مشغول به ذکر خداوند است. و زبانش از تمام مردم راستگوتر بود و بیانش از همه کس فصیح‏تر بود، الخ.

 در مناقب ابن شهر آشوب و روضة الواعظین روایت شده که امام حسن علیه السّلام هرگاه وضو مى‏ساخت، بندهاى بدنش مى‏لرزید و رنگ مبارکش زرد مى‏گشت. سبب این حال را از آن حضرت پرسیدند، فرمود: سزاوار است بر کسى که مى‏خواهد نزد ربّ العرش به بندگى بایستد، آن که رنگش زرد گردد و رعشه در مفاصلش افتد.
چون به مسجد مى‏رفت، وقتى که نزد در مى‏رسید، سر را به سوى آسمان بلند مى‏کرد و مى‏گفت: الهى ضیفک ببابک، یا محسن قد اتاک المسى‏ء، فتجاوز عن قبیح ما عندی بجمیل ما عندک، یا کریم. یعنى: اى خداى من، این میهمان تو است که به درگاه تو ایستاده. اى خداوند نیکوکار، به نزد تو آمده بنده تبهکار، پس در گذر از کارهاى زشت و ناستوده من به نیکیهاى خودت اى کریم.

و نیز ابن شهر آشوب از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که جناب امام حسن علیه السّلام بیست و پنج مرتبه پیاده به حجّ رفت. و دو مرتبه و به روایتى سه مرتبه، مالش را با خدا قسمت کرد که نصف آن را خود برداشت و نصف دیگر را به فقرا داد. و در باب حلم آن حضرت از کامل مبرّد و غیره نقل شده که روزى آن حضرت سوار بود که مردى از اهل شام آن حضرت را ملاقات کرد و بینوایى آن حضرت را لعن و ناسزاى بسیار گفت، و آن حضرت هیچ نفرمود، تا مرد شامى از دشنام دادن فارغ شد. آنگاه آن جناب رو کرد به آن مرد و بر او سلام کرد و خنده نمود و فرمود:
اى شیخ، گمان مى‏کنم که غریب مى‏باشى و گویا بر تو مشتبه شده باشد امرى چند.
پس اگر از ما استرضا جویى، از تو راضى و خشنود مى‏شویم. و اگر چیزى سؤال کنى، عطا مى‏کنیم، و اگر از ما طلب ارشاد و هدایت کنى تو را ارشاد مى‏کنیم. و اگر باربردارى بطلبى، عطا مى‏کنیم. و اگر گرسنه باشى، سیر مى‏کنیم. و اگر برهنه باشى، تو را مى‏پوشانیم. و اگر محتاج باشى، بى‏نیازت مى‏کنیم. و اگر رانده‏ شده‏اى، تو را پناه مى‏دهیم. و اگر حاجتى دارى، حاجتت را بر مى‏آوریم. و اگر بار خود را به خانه ما فرود مى‏آورى و میهمان ما باشى، تا وقت رفتن براى تو بهتر خواهد بود. زیرا که ما خانه‏اى گشاده داریم و جاه و مال فراوان است.
چون مرد شامى این سخنان را از آن حضرت شنید، گریست و مى‏گفت که شهادت مى‏دهم که تویى خلیفة اللّه در روى زمین، «و خدا بهتر مى‏داند که رسالت و خلافت را در کجا قرار دهد». «1» و پیش از آن که تو را ملاقات کنم، تو و پدرت دشمن‏ترین خلق بودید نزد من، و الحال محبوب‏ترین خلق خدایید نزد من. پس بار خود را به خانه آن حضرت فرود آورد. و تا در مدینه بود، مهمان آن جناب بود. و از محبّان و معتقدان خاندان نبوّت و اهل بیت رسالت گردید.

شیخ رضىّ الدّین على بن یوسف بن المطهّر الحلّى روایت کرده که شخصى خدمت جناب امام حسن علیه السّلام آمد و عرض کرد: یا بن امیر المؤمنین، تو را قسم مى‏دهم به حقّ آن خداوندى که نعمت بسیار به شما کرامت فرموده که به فریاد من رسى و مرا از دست دشمن نجات دهى، چه مرا دشمنى است ستمکار که حرمت پیران را نگاه نمى‏دارد و خردان را رحم نمى‏نماید! حضرت در آن حال تکیه فرموده بود چون این بشنید، برخاست و نشست و فرمود: بگو که خصم تو کیست تا از او دادخواهى نمایم.
گفت: دشمن من فقر و پریشانى است.
حضرت لختى سر به زیر افکند، پس سر برداشت و خادم خویش را طلب داشت و فرمود: آنچه مال نزد تو موجود است، حاضر کن. او پنج هزار درهم حاضر ساخت. فرمود بده این‏ها را به این مرد. پس آن مرد را قسم داد و فرمود که هرگاه این دشمن تو بر تو رو کند و ستم نماید، شکایت او را نزد من آور تا من دفع‏ آن کنم.

 علّامه مجلسى رحمه اللّه از بعضى از کتب معتبره نقل کرده که روایت کرده از مردى که نام او نجیح بوده که گفت: دیدم جناب امام حسن علیه السّلام را که طعام میل مى‏فرمود و سگى در پیش روى او بود و هر زمانى که آن جناب لقمه‏اى براى خود بر مى‏داشت مثل آن را نیز براى آن سگ مى‏افکند، من گفتم: یا بن رسول اللّه! آیا اذن مى‏دهى که این سگ را از نزد طعام شما دور کنم؟
فرمود: بگذار باشد چه من از خداوند عزّ و جلّ حیا مى‏کنم که صاحب روحى در روى من نظر کند و من چیز بخورم و به او نخورانم.
و ایضا روایت کرده‏اند که: یکى از غلامان آن حضرت خیانتى کرد که مستوجب‏ عقوبت شد، حضرت اراده کرد او را تأدیب فرماید، غلام گفت: وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ.
حضرت فرمود: خشم خود را فرو خوردم.
گفت: وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ  فرمود: تو را عفو کردم و از تقصیر تو در گذشتم، گفت: وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ فرمود که: تو را آزاد کردم و از براى تو مقرّر کردم دو برابر آنچه را که به تو عطا مى‏کردم.

 

 در بیان شهادت حضرت امام حسن مجتبى علیه السّلام :
 [روز شهادت و مدت عمر]
بدان که در یوم شهادت آن امام مظلوم اختلاف است:  بعضى در هفتم ماه صفر سال پنجاهم هجرى، و جمعى در بیست و هشتم آن ماه گفته‏اند.

و در مدّت عمر گرامى آن جناب نیز اختلاف است و مشهور چهل و هفت سال است، چنانچه صاحب کشف الغمّه به روایت ابن خشّاب از حضرت باقر و صادق علیهما السّلام روایت کرده است که: مدّت عمر شریف امام حسن علیه السّلام در وقت وفات چهل و هفت سال بود و میان آن حضرت و برادرش جناب امام حسین علیه السّلام به قدر مدّت حمل فاصله بود، و مدت حمل امام حسین علیه السّلام شش ماه بود و امام حسن علیه السّلام با جدّ خود رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم هفت سال ماند و بعد از آن با حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام سى سال ماند و بعد از شهادت پدر بزرگوار خود ده سال زندگى کرد. 

 [نحوه شهادت‏]
قطب راوندى رحمه اللّه از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که حضرت امام حسن علیه السّلام با اهل بیت خود مى‏فرمود که: من به زهر شهید خواهم شد، مانند رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم.

پرسیدند که خواهد کرد این کار را؟
فرمود که: زن من جعده دختر اشعث بن قیس، معاویه پنهان زهرى براى او خواهد فرستاد و امر خواهد کرد او را که آن زهر را به من بخوراند.
گفتند: او را از خانه خود بیرون کن و از خود دور گردان.
فرمود که: چگونه او را از خانه بیرون کنم هنوز کارى از او واقع نشده است اگر او را بیرون کنم، کسى به غیر او مرا نخواهد کشت و او را نزد مردم عذرى خواهد بود که بى‏جرم و جنایت مرا اخراج کردند.
پس بعد از مدّتى، معاویه مال بسیارى با زهر قاتلى براى جعده فرستاد و پیغام داد که اگر این زهر را به حسن علیه السّلام بخورانى، من صد هزار درهم به تو مى‏دهم و تو را به حباله پسر خود زید در مى‏آورم. پس آن زن تصمیم عزم نمود که آن حضرت را مسموم نماید.
روزى جناب امام حسن علیه السّلام روزه بود، و روز بسیار گرمى بود و تشنگى بر آن جناب اثر کرده، و در وقت افطار بسیار تشنه بود، آن زن شربت شیرى از براى آن حضرت آورد، و آن زهر را داخل در آن کرده بود و به آن حضرت داد، چون آن حضرت بیاشامید و احساس سمّ فرمود کلمه استرجاع گفت و خداوند را حمد کرد که از این جهان فانى به جنان جاودانى تحویل مى‏دهد و جدّ و پدر و مادر و دو عمّ خود جعفر و حمزه را دیدار مى‏فرماید، پس روى به جعده کرد و فرمود: اى دشمن خدا! کشتى مرا خدا بکشد تو را، به خدا سوگند که خلفى بعد از من نخواهى یافت آن شخص تو را فریب داده خدا تو را و او را هر دو را به عذاب خود خوار فرماید.
پس آن حضرت دو روز در درد و الم ماند و بعد از آن به جدّ بزرگوار و پدر عالى مقدار خود ملحق گردید.
معاویه از براى آن ملعونه وفا به عهدهاى خود نکرد.

و به روایتى: آن مالى که وعده کرده بود به او داد و لکن او را به حباله یزید در نیاورد و گفت: کسى که با حسن علیه السّلام وفا نکرد با یزید وفا نخواهد کرد.

و شیخ مفید- رضوان اللّه علیه- نقل کرده که: چون ما بین امام حسن علیه السّلام و معاویه مصالحه شد، آن حضرت به مدینه رفت و پیوسته کظم غیظ فرموده و ملازمت منزل خویش داشت و منتظر امر پروردگار خود بود تا آن که ده سال از مدّت امارت معاویه بگذشت، و معاویه عازم شد که بیعت بگیرد از براى فرزند خود یزید، و چون این خلاف شرایط معاهده و مصالحه بود که با امام حسن علیه السّلام کرده بود، لاجرم بدین سبب، و هم به ملاحظه حشمت و جلال امام حسن علیه السّلام و اقبال مردم به آن جناب از آن حضرت بیم داشت پس یک دل و یک جهت تصمیم عزم قتل آن حضرت نمود، و زهرى از پادشاه روم طلبید با صد هزار درهم براى جعده دختر اشعث بن قیس فرستاد و ضامن شد که اگر جعده آن حضرت را مسموم نموده و به زهر شهید کند او را در حباله یزید درآورد، لاجرم جعده به طمع مال و آن وعده کاذبه، امام حسن علیه السّلام را به شربتى مسموم ساخت، و آن حضرت چهل روز به حالت مرض مى‏زیست، و پیوسته زهر در وجود مبارکش اثر مى‏کرد تا در ماه صفر سال پنجاهم هجرى از دنیا رحلت فرمود، و سنّ شریفش به چهل و هشت سال رسیده بود، و مدّت خلافتش ده سال طول کشید، و برادرش امام حسین علیه السّلام متولّى تجهیز و تغسیل و تکفین او گشت، و در نزد جدّه‏اش فاطمه بنت اسد- رضى اللّه عنها- در بقیع مدفون شد. «2»
و در کتاب احتجاج روایت شده که: مردى به خدمت امام حسن علیه السّلام رفت و گفت: یا بن رسول اللّه! گردنهاى ما را ذلیل کردى، و ما شیعیان را غلامان بنى امیّه گردانیدى.
حضرت فرمود: به چه سبب؟

گفت: به سبب آن که خلافت را به معاویه گذاشتى.
حضرت فرمود: به خدا سوگند که یاورى نیافتم، و اگر یاورى مى‏یافتم شب و روز با او جنگ مى‏کردم تا خدا میان من و او حکم کند و لیکن شناختم اهل کوفه را و امتحان کردم ایشان را و دانستم که ایشان به کار من نمى‏آیند، عهد و پیمان ایشان را وفایى نیست، و بر گفتار و کردار ایشان اعتمادى نیست، زبانشان با من است و دل ایشان با بنى امیّه است.
آن حضرت سخن مى‏گفت که ناگاه خون از حلق مبارکش فرو ریخت، طشتى طلب کرد و در زیر آن خون‏ها گذاشت و پیوسته خون از حلق شریفش مى‏آمد تا آن که آن طشت مملو از خون شد.
راوى گفت: گفتم: یا بن رسول اللّه! این چیست؟
فرمود که: معاویه زهرى فرستاد و بخورد من داده‏اند «1» آن زهر به جگر من رسیده است و این خون‏ها که در طشت مى‏بینى قطعه‏هاى جگر من است.
گفتم: چرا مداوا نمى‏کنى؟
حضرت فرمود که: دو مرتبه دیگر مرا زهر داده و مداوا شده این مرتبه سیّم است و قابل معالجه و دوا نیست.

و صاحب کفایة الأثر به سند معتبر از جنادة بن أبى امیّه روایت کرده است که در مرض حضرت امام حسن علیه السّلام که با آن مرض ارتحال فرمود، به خدمت او رفتم، دیدم در پیش روى او طشتى گذاشته بودند و پاره پاره جگر مبارکش را در آن طشت مى‏ریخت پس گفتم: اى مولاى من! چرا خود را معالجه نمى‏کنى؟
فرمود: اى بنده خدا! مرگ را به چه چیز علاج مى‏توان کرد؟
گفتم: انّا للّه و انّا الیه راجعون. پس به جانب من ملتفت شد و فرمود که: خبر داد ما را رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم که بعد از او دوازده خلیفه و امام خواهند بود، یازده کس ایشان از فرزندان على و فاطمه باشند، و همه ایشان به تیغ یا به زهر شهید شوند.
پس طشت را از نزد آن حضرت برداشتند، حضرت گریست، من گفتم: یا بن رسول اللّه! مرا موعظه کن.
قال: نعم، استعدّ لسفرک، و حصّل زادک قبل حلول اجلک.
فرمود که: مهیّاى سفر آخرت شو و توشه آن سفر را پیش از رسیدن اجل تحصیل نما، و بدان که تو طلب دنیا مى‏کنى و مرگ تو را طلب مى‏کند، و بار مکن اندوه روزى را که هنوز نیامده است بر روزى که در آن هستى، و بدان که هر چه از مال تحصیل نمایى زیاده از قوت خود در آن بهره نخواهى داشت، و خزینه دار دیگرى خواهى بود. و بدان که در حلال دنیا حساب است و در حرام دنیا عقاب، و مرتکب شبهه‏هاى آن شدن موجب عتاب است، پس دنیا را نزد خود به منزله مردار فرض کن و از آن مگیر مگر به قدر آنچه تو را کافى باشد که اگر حلال باشد زهد در آن ورزیده باشى و اگر حرام باشد در آن وزر و گناهى نداشته باشى، زیرا که آنچه گرفته باشى بر تو حلال باشد چنانچه میته حلال مى‏شود در حال ضرورت، و اگر عتابى باشد عتاب کمتر باشد.
و از براى دنیاى خود چنان کار کن که گویا همیشه خواهى بود. «1» و براى آخرت خود چنان کار کن که گویا فردا خواهى مرد. و اگر خواهى که عزیز باشى بى‏قوم و قبیله، و مهابت داشته باشى بى‏سلطنت و حکمى، پس بیرون رو از مذلّت معصیت خدا به سوى عزّت اطاعت خدا.
و از این نوع مواعظ و سخنان اعجاز نشان فرمود تا آن که نفس مقدّسش منقطع‏ گشت، و رنگ مبارکش زرد شد.
پس حضرت امام حسین علیه السّلام با اسود بن ابى الاسود از در درآمد، برادر بزرگوار خود را در بر گرفت، و سر مبارک او را و میان دو دیده‏اش را بوسید، و نزد او نشست و راز بسیار با یکدیگر گفتند، پس اسود گفت: إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.
گویا که خبر فوت امام حسن علیه السّلام به او رسیده است، پس حضرت امام حسین علیه السّلام را وصىّ خود گردانیده اسرار امامت را به او گفت و ودایع خلافت را به او سپرد و روح مقدّسش به ریاض قدس پرواز کرد در روز پنج شنبه آخر ماه صفر در سال پنجاهم هجرى، و عمر مبارکش در آن وقت چهل و هفت سال بود و در بقیع مدفون گردید.
و موافق روایت شیخ طوسى و دیگران چون امام حسن علیه السّلام مسموم شد و آثار ارتحال از دنیا بر آن جناب ظاهر گشت، امام حسین علیه السّلام بر بالین آن حضرت حاضر شد و گفت: اى برادر! چگونه مى‏یابى خود را؟
حضرت فرمود که: مى‏بینم خود را در اوّل روزى از روزهاى آخرت، و آخر روزى از روزهاى دنیا، و مى‏دانم که پیشى بر اجل خود نمى‏گیرم، و به نزد پدر و جدّ خود مى‏روم و مکروه مى‏دارم مفارقت تو و دوستان و برادران را، و استغفار مى‏کنم از این گفتار خود، بلکه خواهان رفتنم براى آن که ملاقات کنم جدّ خود رسول خدا و پدرم امیر المؤمنین و مادرم فاطمه زهرا و دو عمّ خود حمزه و جعفر را- صلوات اللّه و سلامه علیهم-، خدا عوض هر گذشته است، و ثواب خدا تسلّى دهنده هر مصیبت است و تدارک مى‏کند هر چه را فوت شده است.
همانا دیدم اى برادر جگر خود را در طشت و دانستم کدام کس این کار با من کرده است، و اصلش از کجا شده است اگر به تو بگویم با او چه خواهى کرد؟
حضرت امام حسین علیه السّلام گفت: به خدا سوگند او را خواهم کشت.

امام حسن علیه السّلام فرمود: پس تو را خبر نمى‏دهم به او تا آن که ملاقات کنم جدّم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم را و لیکن اى برادر، وصیّت نامه مرا بنویس به این نحو:
 [وصیت‏نامه حضرت‏]
این وصیّتى است از حسن بن على بن ابى طالب علیه السّلام به سوى برادر خود حسین بن على علیه السّلام. وصیّت مى‏کنم که گواهى مى‏دهم به وحدانیّت خدا که در خداوندى شریک ندارد، و اوست سزاوار پرستیدن و در معبودیّت شریک ندارد، و در پادشاهى کسى شریک او نیست، و محتاج به معین و یاورى نیست، و همه چیز را او خلق کرده است، و هر چیز را او تقدیر کرده، و او سزاوارترین معبودین است به عبادت و سزاوارترین محمودین است به حمد و ثنا، هر که اطاعت کند او را رستگار مى‏گردد، و هر که معصیت و نافرمانى کند او را گمراه مى‏شود، و هر که توبه کند به سوى او هدایت مى‏یابد.
پس وصیّت و سفارش مى‏کنم تو را اى حسین، در حقّ آن‏ها که بعد از خود مى‏گذارم از اهل خود و فرزندان خود و اهل بیت تو که درگذرى از گناهکاران ایشان، و قبول کنى احسان نیکوکاران ایشان را، و خلف من باشى نسبت به ایشان، و پدر مهربان باشى براى آن‏ها، و آن که دفن کنى مرا با حضرت رسالت پناه صلّى اللّه علیه و آله و سلم، همانا من احقّم به آن حضرت و خانه او از آن‏هایى که بى‏رخصت او داخل در خانه او شده‏اند و حال آن که حقّ تعالى نهى کرده است از آن، چنانچه در کتاب مجید خود فرموده:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتَ النَّبِیِّ إِلَّا أَنْ یُؤْذَنَ لَکُمْ.

پس به خدا سوگند که حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم رخصت نداد ایشان را در حیات خود که بى‏اذن داخل در خانه او شوند و هم رخصتى به ایشان نرسید بعد از وفات‏ آن حضرت. و لکن ما مأذونیم و رخصت داریم تصرّف نماییم در آنچه از آن حضرت به میراث به ما رسیده است. پس اى برادر، اگر آن زن مانع شود سوگند مى‏دهم تو را به حق قرابت و رحم که نگذارى در جنازه من به قدر محجمه از خون بر زمین ریخته شود تا حضرت رسالت صلّى اللّه علیه و آله و سلم را ملاقات کنم. و نزد او مخاصمه بنمایم و شکایت کنم به آن حضرت از آنچه بعد از او از مردم کشیدم.

و موافق روایت کافى و غیره فرمود: پس جنازه مرا حمل دهید به بقیع و در نزد مادرم فاطمه علیها السّلام مرا دفن کنید. «2» چون از وصایاى خویش فارغ گردید دنیا را وداع کرده به سوى بهشت خرامید.
ابن عبّاس گفت که: چون حضرت به عالم بقا رحلت فرمود، امام حسین علیه السّلام مرا و عبد اللّه بن جعفر و على پسر مرا طلبید، و آن حضرت را غسل داد و خواست که در روضه منوّره حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم را بگشاید آن حضرت را داخل کند، پس مروان و آل ابى سفیان و فرزندان عثمان جمع گشتند و مانع شدند و گفتند: عثمان شهید مظلوم به بدترین مکانها در بقیع دفن شود، و حسن علیه السّلام با رسول خدا؟! این هرگز نخواهد شد تا نیزه‏ها و شمشیرها شکسته شود، و جعبه‏ها از تیر خالى شود.
امام حسین علیه السّلام فرمود: به حق آن خداوندى که مکّه را حرم محترم گردانید که حسن فرزند على و فاطمه احقّ است به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم و خانه او از آن‏ها که بى‏رخصت داخل خانه او گردیده‏اند، به خدا سوگند که او سزاوارتر است از حمّال خطاها که ابو ذر را از مدینه بیرون کرد، و با عمّار و ابن مسعود کرد آنچه کرد، و قرق کرد اطراف مدینه و چراگاه آن را و راندگان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم را پناه داد.

و موافق مضامین روایات دیگر: مروان بر استر خود سوار شد. به نزد آن زن رفت و گفت: حسین علیه السّلام برادر خود حسن علیه السّلام را آورده است که با پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم دفن کند، بیا و مانع شود، گفت: چگونه مانع شوم؟ پس مروان از استر به زیر آمد و او را بر استر سوار کرده به نزد قبر حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم آورد و فریاد مى‏کرد و تحریص مى‏نمود بنى امیّه را که مگذارید حسن علیه السّلام را در پهلوى جدّش دفن کنند.
ابن عبّاس گفت: در این سخنان بودیم که ناگاه صداها شنیدیم و شخصى را دیدیم که اثر شرّ و فتنه از او ظاهر است مى‏آید، چون نظر کردم دیدم فلانه است، با چهل کس سوار است و مى‏آید و مردم را تحریص بر قتال مى‏کند.
چون نظرش بر من افتاد مرا پیش طلبید و گفت: یا بن عبّاس! شما بر من جرأت به هم رسانیده‏اید هر روز مرا آزار مى‏کنید، مى‏خواهید کسى را داخل خانه من کنید که من او را دوست نمى‏دارم و نمى‏خواهم،  من گفتم: وا سوأتاه! یک روز بر شتر سوار مى‏شوى و یک روز بر استر و مى‏خواهى نور خدا را فرونشانى و با دوستان خدا جنگ کنى و حایل شوى میان رسول خدا و حبیب و دوست او.
پس آن زن به نزد قبر آمد و خود از استر افکند و فریاد زد: به خدا سوگند که نمى‏گذارم حسن علیه السّلام را در اینجا دفن کنید تا یک مو در سر من هست.

و به روایت دیگر: جنازه آن حضرت را تیرباران کردند، تا آن که هفتاد تیر از جنازه آن جناب بیرون کشیدند، پس بنى هاشم خواستند شمشیرها بکشند و جنگ کنند، حضرت امام حسین علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند مى‏دهم شما را که وصیّت برادرم را ضایع نکنید، و چنین مکنید که خونى ریخته شود، پس با ایشان خطاب‏ کرد که اگر وصیّت برادرم نبود هرآینه مى‏دیدید چگونه او را نزد پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم دفن مى‏کردم و بینى‏هاى شما را بر خاک مى‏مالیدم، پس جنازه آن حضرت را برداشتند و به جانب بقیع حمل دادند و نزد جدّه او فاطمه بنت اسد- رضى اللّه عنها- دفن کردند. «1»
و ابو الفرج روایت کرده: وقتى که جنازه امام حسن علیه السّلام را به سمت بقیع حرکت دادند و آتش فتنه منطفى گشت، مروان نیز مشایعت کرد و سریر امام حسن علیه السّلام را بر دوش کشید، امام حسین علیه السّلام فرمود که: آیا جنازه امام حسن علیه السّلام را حمل مى‏کند؟ و حال آن که به خدا قسم پیوسته در حال حیات برادرم دل او را پرخون نمودى و لا یزال جرعه‏هاى غیظ به او مى‏خورانیدى؟
مروان گفت که: من این کارها را با کسى به جا آوردم که حلم و بردبارى او با کوهها معادل بود.

و ابن شهر آشوب روایت کرده: گاهى که بدن امام حسن علیه السّلام را در لحد نهادند امام حسین علیه السّلام اشعارى بگفت که از جمله این دو بیت است.
         أ أدهن رأسى أم اطیب محاسنى             و رأسک معفور و أنت سلیب‏
             بکائى طویل و الدّموع غزیرة             و انت بعید و المزار قریب 

 و فضیلت گریه بر آن حضرت و زیارت آن بزرگوار از ابن عبّاس روایت شده که حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرمود که: چون فرزندم حسن را به زهر شهید کنند، ملائکه آسمانهاى هفت‏گانه بر او گریه کنند، و همه چیز بر او بگرید حتّى مرغان هوا و ماهیان دریا، هر که بر او بگرید، دیده‏اش کور نشود روزى که دیده‏ها کور مى‏شود، و هر که بر مصیبت او اندوهناک شود، اندوهناک نشود دل او در روزى که دلها اندوهناک شوند؛ و هر که در بقیع او را زیارت کند قدمش بر صراط ثابت گردد در روزى که قدمها بر آن لرزان است.

 

/ 0 نظر / 27 بازدید