به مناسبت شهادت ثامن الحجج امام ابو الحسن على بن موسى الرضا علیه السلام

‏علّامه مجلسى رحمه اللّه در جلاء العیون در احوال حضرت امام رضا علیه السّلام فرموده: اسم شریف آن حضرت على و کنیت آن حضرت ابو الحسن و مشهورترین القاب آن حضرت رضا است. و صابر و فاضل و رضىّ و وفىّ و قرّة اعین المؤمنین و غیظ الملحدین نیز مى‏گفتند.

پدر آن حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام بود و مادر آن حضرت امّ ولدى بود که او را تکتم  و نجمه و اروى و سکن و سمانة ، و امّ البنین مى‏نامیدند. و بعضى خیزران ، و صقر،  و شقراء نیز گفته‏اند.

 

 مختصرى از مناقب و مفاخر و مکارم اخلاق ثامن الأئمة على بن موسى الرضا علیه السّلام‏:

 

 کثرت علم آن حضرت:
شیخ طبرسى روایت کرده از ابو الصّلت هروى که گفت: ندیدم عالم‏ترى از علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام، و ندید او را عالمى مگر آن که شهادت داد به مثل آنچه من شهادت داده‏ام. و به تحقیق که جمع کرد مأمون در مجلس‏هاى متعدّده جماعتى از علما ادیان و فقها و متکلّمین را تا با آن حضرت مناظره و تکلّم کنند. و آن حضرت بر تمام ایشان غلبه کرد، و همگى اقرار کردند بر فضیلت او و قصور خودشان.
و شنیدم از آن حضرت که مى‏فرمود: من مى‏نشستم در روضه منوّره و علما در مدینه بسیار بودند. و هرگاه از مسأله‏اى عاجز مى‏شدند جمیعا به من رجوع مى‏دادند و مسائل مشکله خود را براى من مى‏فرستادند و من جواب مى‏گفتم.
ابو الصّلت گفت: و حدیث کرد مرا محمّد بن اسحاق بن موسى بن جعفر علیه السّلام از پدرش که مى‏گفت: پدرم موسى بن جعفر علیه السّلام با پسران خود مى‏فرمود که اى اولاد من! برادر شما على بن موسى علیه السّلام عالم آل محمّد است از او سؤال کنید معالم دین خود را و حفظ کنید فرمایشات او را، همانا من شنیدم از پدرم جعفر بن محمّد علیه السّلام که مکرّر به من مى‏گفت که: عالم آل محمّد علیهم السّلام در صلب تو است، و اى کاش من او را درک مى‏کردم، همانا او هم نام امیر المؤمنین على علیه السّلام است.

دوم:
شیخ صدوق روایت کرده از ابراهیم بن العبّاس که گفت: هرگز ندیدم که حضرت ابو الحسن الرّضا علیه السّلام کسى را به کلام خویش جفا کند، و ندیدم که هرگز کلام کسى را قطع کند (یعنى در میان سخن او سخنى گوید) تا فارغ شود از کلام خود.
و رد نکرد حاجت احدى را که مقدور او بود بر آورد. و (هیچ گاهى در حضور کسى که با او نشسته بود پا دراز نفرمود، و در مجلس مقابل جلیس خود تکیه نمى‏فرمود، و هیچ وقتى ندیدم او را که به یکى از موالى و غلامان خود بد گوید و فحش دهد. و هیچ گاهى ندیدم که آب دهان خود را دور افکند نسخه). و هیچ گاهى ندیدم که در خنده خود قهقهه کند، بلکه خنده او تبسّم بود.
و چون خلوت مى‏فرمود و خوان طعام نزد او مى‏نهادند ممالیک خود را تمام سر سفره مى‏طلبید، حتّى دربان و میر آخور او و با آن‏ها طعام میل مى‏فرمود، و عادت آن جناب آن بود که شب‏ها کم مى‏خوابید و بیشتر شب‏ها را از اوّل شب تا به صبح بیدار بود، و روزه بسیار مى‏گرفت و روزه سه روز از هر ماه که پنجشنبه اوّل ماه و پنجشنبه آخر ماه و چهار شنبه میان ماه باشد از او فوت نشد و مى‏فرمود روزه این سه روز مقابل روزه دهر است، و آن حضرت بسیار احسان مى‏کرد و صدقه مى‏داد در پنهانى. و بیشتر صدقات او در شب‏هاى تار بود. پس اگر کسى گمان کند که مثل آن حضرت را در فضل دیده است، پس تصدیق نکنید او را.

و از محمّد بن ابى عباد منقول است که حضرت امام رضا علیه السّلام در تابستان‏ها بر روى حصیر مى‏نشستند، و در زمستان بر روى پلاس، و جامه‏هاى غلیظ و درشت مى‏پوشیدند، و چون براى مردم بیرون مى‏آمدند زینت مى‏فرمودند.
سیّم‏
: شیخ اجل احمد بن محمّد برقى از پدرش از معمّر بن خلّاد روایت کرده است که: هرگاه حضرت امام رضا علیه السّلام طعام میل مى‏کرد کاسه بزرگى نزدیک سفره خود مى‏گذاشت و از هر طعامى که در سفره بود از بهترین مواضع او مقدارى بر مى‏داشت و در آن کاسه مى‏گذاشت پس امر مى‏کرد که بر مساکین بخش کنند آن وقت تلاوت مى‏کرد آیه فَلَا اقْتَحَمَ الْعَقَبَةَ.  حاصل این آیه شریفه و آیات بعد از آن، آن که اصحاب میمنه و اهل بهشت در عقبه (یعنى امر سخت و مخالفت نفس) داخل مى‏شوند، و آن عقبه آزاد کردن بنده‏اى است از رقیّت، یا طعام خورانیدن است در روز گرسنگى به یتیمى که داراى قرابت و خویشى باشد، یا مسکینى که از بیچارگى و فقر خاک‏نشین باشد.
پس حضرت امام رضا علیه السّلام مى‏فرمود که: خداوند عزّ و جلّ دانا بود که هر انسانى قدرت آزاد کردن بنده ندارد پس قرار داد براى ایشان راهى به بهشت (یعنى مقابل آزاد کردن بنده اطعام را قرار داد که هر شخصى بتواند به سبب آن راه بهشت گیرد و به بهشت رود).

چهارم‏
: شیخ صدوق در عیون روایت کرده از حاکم ابو على بیهقى از محمّد بن یحیى صولى که گفت: حدیث کرد مرا مادر پدرم و نام او غدر بود گفت که مرا با چند کنیز از کوفه خریدند و من خانه زاد بودم در کوفه، پس ما را نزد مأمون آوردند و گویا در خانه او در بهشتى بودیم از راه اکل و شرب و طیب و زر بسیار پس مرا او به امام رضا علیه السّلام بخشید و چون به خانه او آمدم آن‏ها را نیافتم و زنى بر ما نگهبان بود که ما را در شب بیدار مى‏کرد و به نماز وامى‏داشت و این از همه بر ما سخت‏تر بود، پس من آرزو مى‏کردم که از خانه او بیرون آیم تا مرا به جدّ تو عبد اللّه بن عبّاس بخشید و چون به خانه او آمدم گفتى که در بهشت داخل شدم.
صولى گفت: من هیچ زنى ندیدم عاقل‏تر از این جدّه‏ام و سخى‏تر از او، و او در سنه دویست و هفتاد بمرد و تخمینا صد سال داشت و از او خبر امام رضا علیه السّلام را مى‏پرسیدند، او مى‏گفت: من از احوال او هیچ چیز یاد ندارم غیر از این که مى‏دیدم که به عود هندى بخور مى‏کرد و بعد از آن گلاب و مشک به کار مى‏برد و نماز صبح‏ که مى‏کرد در اوّل وقت مى‏کرد پس به سجده مى‏رفت و سر بر مى‏داشت تا آفتاب بلند مى‏شد پس برمى‏خاست براى کارهاى مردم مى‏نشست یا سوار مى‏شد، و کسى نمى‏توانست آواز بلند کند در خانه او هر که بود و با مردم کم سخن مى‏گفت.
و جدّ من عبد اللّه تبرّک مى‏جست به این جدّه من و روزى که امام او را به وى بخشید او را مدبّره ساخت (یعنى قرار داد که بعد از مرگ او آزاد باشد) وقتى خالوى او عبّاس بن احنف شاعر بر او داخل شد از این کنیز او را خوش آمد با جدّ من گفت: این را به من ببخش.
گفت: این مدبّره است، عباس بخواند:
         یا غدر زیّن باسمک الغدر             و أساء و لم یحسن بک الدّهر 

 نام کنیز غالبا غدر است (به غین با نقطه و دال بى‏نقطه) یعنى بى‏وفایى و عرب امثال این نام‏ها نام مى‏کنند مثل غادره که هم از نام‏هاى کنیزان ایشان است. یعنى اى مسمّى به بى‏وفایى زینت گرفت به نام تو بى‏وفایى، و بد کرد و خوب نکرد با تو روزگار که نام تو را بى‏وفایى نهاد.
پنجم‏
: و نیز به سند سابق از ابو ذکوان از ابراهیم بن عبّاس روایت کرده که گفت:
ندیدم هرگز حضرت امام رضا علیه السّلام را که از او چیزى بپرسند و نداند، و ندیدم از او داناتر به احوالى که در زمان پیش تا زمان او گذشته است، و مأمون او را امتحان مى‏نمود به هر سؤالى و او جواب مى‏گفت: و همه سخن او و جواب او و مثال‏ها که مى‏آورد همه از قرآن منتزع بود، و او در هر سه روز قرآن را ختم مى‏کرد و مى‏گفت:
اگر خواهم در کمتر از سه روز ختم مى‏کنم امّا هرگز به آیه‏اى نمى‏گذرم مگر آن که فکر مى‏کنم در آن و تفکّر مى‏کنم که در چه چیز فرود آمده و در کدام وقت نازل شده از این روى به هر سه روز ختم مى‏کنم.

ششم‏
: و نیز در کتاب مذکور از ابراهیم حسنى روایت کرده که مأمون براى‏ حضرت رضا علیه السّلام جاریه‏اى فرستاد، چون او را نزد آن حضرت آوردند کنیزک اثر پیرى و موى سفید در آن حضرت علیه السّلام بدید گرفته شد و برمید، چون حضرت آن بدید او را به مأمون بازگردانید و این ابیات را به او نگاشت.
         نعى نفسى الى نفسى المشیب             و عند الشّیب یتّعظ اللّبیب‏
             فقد ولّى الشّباب الى مداه             فلست أرى مواضعه یئوب‏
             سأبکیه و أندبه طویلا             و أدعوه الىّ عسى یجیب‏
             و هیهات الّذى قد فات منه             تمنّینى به النّفس الکذوب‏
             و راع الغانیات بیاض رأسى             و من مدّ البقاء له یشیب‏
             أرى البیض الحسان یحدن عنّى             و فى هجرانهنّ لنا نصیب‏
             فان یکن الشّباب مضى حبیبا             فانّ الشّیب أیضا لى حبیب‏
             سأصحبه بتقوى اللّه حتّى             یفرّق بیننا الأجل القریب [1]
 یعنى: پیرى و موى سفید خبر مرگ مرا به من داد و نزد پیرى پند مى‏گیرد عاقل.
به تحقیق جوانى پشت کرد به سوى نهایت خود پس نمى‏بینم که او بازگردد به موضع خود.
زود باشد که بگریم بر جوانى و نوحه کنم بر او زمانى دراز و بخوانمش سوى خود شاید اجابت کند.
و هیهات جوانى که رفت از دست بازنیاید نفس دروغ‏اندیش مرا در آرزوى او مى‏افکند.
و بترسانید و برمانید زنان با جمال را سفیدى سر من، و هر که دیر بماند و بقاء او امتداد یابد پیر گردد.
مى‏بینم که زنان سفید نیکو کناره مى‏کنند از، من و در هجران ایشان مرا نصیب و بهره است.
پس اگر جوانى رفت در حالتى که دوست بود پیرى هم دوست من است. زود باشد با او همراهى کنم به تقواى خدا تا جدا کند میان ما اجل نزدیک.
 هفتم‏
: شیخ کلینى روایت کرده از الیسع بن حمزه قمى که گفت: من در مجلس حضرت امام رضا علیه السّلام بودم سخن مى‏گفتم با آن جناب و جمع شده بود در نزد آن جناب خلق بسیار و سؤال مى‏کردند از حلال و حرام که ناگاه داخل شد مردى بلند قامت گندم‏گون، پس گفت: السّلام علیک یا بن رسول اللّه! صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، من مردى مى‏باشم از دوستان تو و دوستان پدران و اجداد تو علیهم السّلام، از حجّ برگشته‏ام و گم کرده‏ام نفقه‏ام را و نیست با من چیزى که به سبب آن یک منزل خود را برسانم، پس اگر فکرى مى‏کردید که مرا راه مى‏انداختید به سوى شهرم، و خداوند بر من نعمت داده (یعنى من در شهرم غنى و مالدارم) پس وقتى که برسم به شهر خود تصدّق مى‏دهم از جانب شما به آن چیزى که عطاء مى‏فرمایى به من، چون که من فقیر و مستحق صدقه نیستم.
حضرت به او فرمود: بنشین خدا تو را رحمت کند، و رو کرد به مردم و براى ایشان سخن مى‏گفت تا آن که پراکنده شدند، و باقى ماند آن خراسانى و سلیمان جعفرى و خثیمه و من، پس فرمود: آیا رخصت مى‏دهید مرا در (دخول یعنى رفتن به حرم).
پس سلیمان گفت: خداوند کار تو را پیش آورد. پس برخاست و داخل حجره شد و ساعتى ماند پس بیرون آمد و در را بست، و بیرون آورد دست مبارک را از بالاى در و فرمود: کجا است خراسانى؟
عرض کرد: حاضرم در اینجا. 

پس فرمود: بگیر این دویست اشرفى را و استعانت جوى به او براى مخارج و کلفت‏هاى خود و متبرّک شو به او و صدقه مده آن را از جانب من، و بیرون رو که من تو را نبینم. و تو مرا نبینى!، پس بیرون آمد.
سلیمان گفت: فداى تو شوم عطاى وافر دادى و رحم فرمودى، پس چرا روى مبارک را از او پوشانیدى؟
فرمود: از ترس آن که ببینم ذلّت سؤال را در روى او به جهت حاجتش، آیا نشنیدى حدیث رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را که پنهان کننده نیکى معادل است با هفتاد حجّ (یعنى عملش)؟ و افشاء کننده بدى مخذول است و پوشاننده آن آمرزیده شده است، آیا نشنیدى کلام اوّل را؟
         متى آته یوما أطالب  حاجة             رجعت إلى أهلى و وجهى بمائه 

 حاصل مضمون آن است که. ممدوح من کسى است که اگر روزى به جهت حاجتى نزد او روم بر مى‏گردم به سوى اهل خود، و آبروى من به جاى خود باقى است، نحوى رفتار مى‏کند که به مذلّت سؤال گرفتار نمى‏شوم.
 و بدان که توسّل جستن به حضرت امام رضا علیه السّلام براى سلامتى در سفر برّ و بحر و رسیدن به وطن و خلاصى از اندوه و غم و غربت نافع است، و گذشت در کلام حضرت صادق علیه السّلام که تعبیر فرموده از آن حضرت به دادرس و فریاد رس امّت، و در
زیارت آن حضرت است:
السّلام على غوث اللّهفان، و من صارت به أرض خراسان، خراسان.
سلام بر فریاد درس بیچارگان و کسى که گردید به سبب او زمین خراسان محل خورشید.
این معنى را حموى در معجم از خراسان نموده.

هشتم‏
: ابن شهر آشوب روایت کرده از موسى بن سیّار که گفت: من با حضرت امام رضا علیه السّلام بودم و نزدیک شده بود آن حضرت به دیوارهاى طوس که شنیدم صداى شیون و فغانى، پس پى بى‏آن صدا رفتم ناگاه برخوردیم به جنازه‏اى، چون نگاهم به جنازه افتاد دیدم سیّدم پا از رکاب خالى کرد و از اسب پیاده شد و نزدیک جنازه رفت و او را بلند کرد، پس خود را به آن جنازه چسبانید چنان که برّه نوزاد خود را به مادر چسباند. پس رو کرد به من و فرمود: اى موسى بن سیّار! هر که مشایعت کند جنازه دوستى از دوستان ما را از گناهان خود بیرون شود مانند روزى که از مادر متولّد شده که هیچ گناهى بر او نیست، و چون جنازه را نزدیک قبر بر زمین نهادند، دیدم سیّد خود امام رضا علیه السّلام را به طرف میّت رفت و مردم را کنار کرد تا خود را به جنازه رسانید پس دست خود را به سینه او نهاد و فرمود: اى فلان بن فلان! بشارت باد تو را به بهشت، بعد از این ساعت دیگر وحشت و ترسى براى تو نیست.
من عرض کردم: فداى تو شوم، آیا مى‏شناسى این شخص میّت را و حال آن که به خدا سوگند که این بقعه زمین را تا به حال ندیده و نیامده بودید؟
فرمود: اى موسى! آیا دانستى که بر ما گروه ائمّه عرضه مى‏شود اعمال شیعیان ما در هر صبح و شام، پس اگر تقصیرى در اعمال ایشان دیدیم از خدا مى‏خواهیم که عفو کند از او، و اگر کار خوب از او دیدیم از خدا مسألت مى‏نماییم شکر، (یعنى پاداش از براى او).

نهم‏
: شیخ کلینى از سلیمان جعفرى روایت کرده که گفت: من با حضرت امام رضا علیه السّلام بودم در شغلى، پس چون خواستم بروم به منزلم فرمود: برگرد با من و امشب نزد من بمان. پس رفتم با آن حضرت، پس داخل شد آن حضرت به خانه وقت غروب آفتاب، پس نظر کرد به غلامان خود دید مشغول گل کارى مى‏باشند براى ساختن اخیه براى ستوران یا غیر آن، ناگاه دید سیاهى را با ایشان که از ایشان نیست، فرمود: چیست کار این مرد با شما؟
گفتند: کمک مى‏کند ما را و ما چیزى به او مى‏دهیم.
فرمود: مزدش را گفتگو کرده‏اید؟
گفتند: نه، این مرد راضى مى‏شود از ما به هر چه به او مى‏دهیم.
پس حضرت رو آورد و زد ایشان را به تازیانه و غضب کرد براى این کار غضب سختى.
من گفتم: فداى تو شوم، براى چه اذیّت بر خودتان وارد مى‏آورید؟
فرمود: من مکرّر ایشان را نهى کردم از مثل این کار و این که کسى با ایشان کار بکند مگر مقاطعه کنند با او در اجرتش، و بدان که نیست احدى که کار بکند براى تو بدون مقاطعه پس تو زیاد کنى براى آن کارش سه مقابل اجرتش را مگر آن که گمان مى‏کند که تو کم دادى مزدش را، و اگر مقاطعه کردى با او پس بدهى به او مزدش را ستایش مى‏کند تو را به آن که وفا کردى، و اگر زیاد کردى بر مزدش یک حبّه [1] مى‏داند آن را و منظور دارد آن زیادتى را.

دهم‏
: روایت شده از یاسر خادم که گفت: چون حضرت امام رضا علیه السّلام خلوت مى‏کرد، جمع مى‏کرد تمام خشم خود را از کوچک و بزرگ نزد خود و با ایشان سخن مى‏گفت و انس مى‏گرفت با ایشان و انس مى‏داد ایشان را، و آن حضرت چنان بود که هرگاه مى‏نشست بر خوان طعام نمى‏گذاشت کوچک و بزرگى تا میر آخور و حجّام را مگر آن که مى‏نشاند او را با خودش سر سفره‏اش.

و یاسر گفت که: فرمود حضرت به ما اگر ایستادم بالاى سر شما و شما غذاى مى‏خورید برنخیزید تا فارغ شوید. و بسا مى‏شد که آن حضرت بعضى از ماها را مى‏خواند، عرض مى‏کردند که ایشان مشغول غذا خوردنند، مى‏فرمود بگذارید ایشان را تا فارغ شوند.

 

دلایل و معجزات حضرت امام رضا علیه السّلام‏

اوّل‏
: از محمّد بن داود روایت است که گفت: من و برادرم نزد حضرت رضا علیه السّلام بودیم که کسى آمد و به او خبر داد که چانه محمّد بن جعفر علیه السّلام را بستند (یعنى بمرد).
پس آن حضرت برفت و ما همراه آن حضرت برفتیم دیدیم چانه‏اش را بسته‏اند و اسحاق بن جعفر علیه السّلام و فرزندانش و جماعت آل ابو طالب مى‏گریند، حضرت ابو الحسن نزد سرش نشست و در رویش نظر کرد و تبسم نمود و اهل مجلس را بد آمد و بعضى گفتند: این تبسّم از راه شماتت بود به مردن عمّش.
راوى گفت: پس حضرت برخاست و بیرون آمد تا در مسجد نماز گزارد، ما گفتیم: فداى تو شویم، از این‏ها شنیدیم درباره تو حرفى که ناخوش آمد ما را وقتى که تو تبسم نمودى.
حضرت فرمود: من تعجّب از گریه اسحاق کردم، و او به خدا پیش از محمّد بمیرد و محمّد بر او بگرید.
راوى گوید: پس محمّد برخاست از بیمارى و اسحاق بمرد.
و نیز از یحیى بن محمّد بن جعفر علیه السّلام مروى است که گفت: پدرم بیمار شد سخت، امام رضا علیه السّلام به عیادت او آمد و عمّم اسحاق نشسته بود و مى‏گریست و سخت بر او جزع مى‏کرد، یحیى گفت که: حضرت ابو الحسن علیه السّلام به من ملتفت شد و گفت: چرا عمّت مى‏گرید؟
گفتم: مى‏ترسد بر او از این حال که مى‏بینى.
فرمود که: غمگین مشو که اسحاق زود باشد که پیش از پدرت بمیرد.
یحیى گفت که: پدرم به شد و اسحاق بمرد.

دوّم‏
: علىّ بن احمد بن عبد اللّه بن احمد بن ابو عبد اللّه برقى روایت کرده، از پدرش از احمد بن ابى عبد اللّه، از پدرش، از حسین بن موسى بن جعفر علیه السّلام که گفت: ما در دور ابو الحسن رضا علیه السّلام بودیم و ما جوانان بودیم از بنى هاشم که جعفر بن عمر علوى بر ما بگذشت و او هیأتى کهنه (یعنى جامه‏هاى کهنه) و طورى خراب داشت. ما به یکدیگر نگاه کردیم و بخندیدیم از هیأت او.
حضرت امام رضا علیه السّلام فرمود: عن‏قریب او را خواهید دید صاحب مال و تبع بسیار، پس نگذشت مگر یک ماه یا نحو آن که والى مدینه گشت و حالش نیکو شد، پس مى‏گذشت بر ما و همراه او خواجه‏سرایان و حشم بودند. و این جعفر، جعفر بن محمّد بن عمر بن الحسن بن علىّ بن عمر بن علىّ بن الحسین علیهم السّلام است.

سیّم‏
: از ابو حبیب نبّاجى مروى است که گفت: در خواب دیدم رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به نبّاج  آمده و در مسجدى که هر سال حاجّ آنجا فرود مى‏آیند فرود آمده و گویا من رفتم به سوى او و سلام کردم بر او و ایستادم پیش روى او و دیدم پیش روى او طبقى از برگ نخیل مدینه بود و در آن بود خرماى صیحانى، قبضه‏اى از آن برداشت و به من داد، شمردم هیجده خرما بود، پس چنین تأویل کردم که من به عدد هر یک خرما یک سال بمانم، و چون از این خواب بیست روز بگذشت در زمینى بودم که براى زراعت آن را اصلاح مى‏نمودم کسى آمد و خبر قدوم حضرت امام رضا علیه السّلام‏ آورد که در آن مسجد فرود آمده و از مدینه مى‏آید و مردم مى‏شتافتند به سوى او، پس من نیز آمدم، او را دیدم نشسته در موضعى که دیده بودم پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم را، و زیر او حصیرى بود چنانچه در زیر آن حضرت بود و پیش او طبقى از برگ خرما بود و در آن خرماى صیحانى بود. سلام کردم بر او و جواب داد و مرا نزدیک خواند و کفى از آن خرما بداد بشمردم همان عدد بود که حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم داده بود، گفتم: زیاد کن یا بن رسول اللّه! فرمود: اگر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم از این زیادتر مى‏داد ما هم مى‏دادیم.

چهارم‏
: روایت کرده احمد بن علىّ بن حسین ثعالبى از ابو عبد اللّه بن عبد الرحمن معروف به صفوانى که گفت: قافله‏اى از خراسان به جانب کرمان بیرون آمد، دزدان بر ایشان ریختند و مردى از ایشان را گرفتند که به کثرت مال متّهم مى‏داشتند، او در دست ایشان مدّتى بماند او را عذاب مى‏کردند تا خود را فدیه دهد و خلاص شود، از جمله او را در برف واداشتند و دهنش از برف پر کردند، پس زنى از ایشان را بر او رحمت آمد و او را برهانید، او بگریخت پس دهان و زبانش فاسد شد به طورى که قدرت بر سخن گفتن نداشت. آمد به خراسان و شنید خبر امام رضا علیه السّلام را و آن که آن حضرت در نیشابور است. پس در خواب دید گویا کسى به او مى‏گوید پسر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم وارد خراسان شده، علّت خود را از او بپرس بسا باشد تو را دوایى تعلیم کند که نفع دهد، گفت که هم در خواب دیدم که گویا نزد آن حضرت رفتم و از آنچه بر سر من آمده بود شکایت کردم و علّت خود گفتم، با من فرمود: زیره و سعتر  و نمک بستان و بکوب و در دهن گیر، دو بار یا سه بار که عافیت مى‏یابى.
پس آن مرد از خواب بیدار شد و فکر نکرد در آن خوابى که دیده بود و اهتمامى ننمود در آن تا به دروازه نیشابور رسید با او گفتند که امام رضا علیه السّلام از نیشابور کوچ کرده و در رباط سعد است، در خاطر مرد افتاد که نزد آن حضرت رود و حکایت‏ خود را به آن جناب بگوید شاید دوایى او را تعلیم کند که نفع بخشد.
پس به رباط سعد آمد و بر آن حضرت داخل شد، گفت: اى پسر رسول خدا! صلّى اللّه علیه و آله و سلّم قصّه من چنین و چنان است و دهانم و زبانم تباه شده و حرف نمى‏توانم زدن مگر به سختى، پس مرا دوایى تعلیم فرما که از آن منتفع شوم.
فرمود: آیا تعلیم نکردم تو را؟ برو و آنچه در خواب با تو گفتم چنان کن.
آن مرد گفت: یا بن رسول اللّه! اگر توجّه کنى یک بار دیگر بگویى.
فرمود: بگیر قدرى از زیره و سعتر و نمک و بکوب و در دهن گیر دو بار یا سه بار که عن‏قریب عافیت مى‏یابى.
آن مرد گفت: آن کار کردم و عافیت یافتم.
ثعالبى گفت: از صفوانى شنیدم که مى‏گفت: من آن مرد را دیدم و این حکایت را از او شنیدم.

پنجم‏
: از ریّان بن الصّلت روایت است که گفت: وقتى که اراده عراق کردم و عزم وداع حضرت امام رضا علیه السّلام داشتم در خاطر خود گفتم: چون او را وداع کنم از او پیراهنى از جامه‏هاى تنش بخواهم تا مرا در آن دفن کنند و درهمى چند بخواهم از مال او که براى دخترانم انگشترها بسازم، چون او را وداع کردم گریه و اندوه از فراق او غلبه کرد بر من و فراموش کردم که آن‏ها را بخواهم، چون بیرون آمدم آواز داد مرا که یا ریّان! بازگرد، بازگشتم، با من گفت: آیا دوست نمى‏دارى که درهمى چند تو را دهم تا براى دختران خود انگشترها سازى؟ آیا دوست نمى‏دارى که پیراهنى از جامه‏هاى تن خود به تو بدهم تا تو را در آن کفن کنند چون عمرت به سر آید؟
گفتم: یا سیّدى! در خاطرم بود که از تو بخواهم، اندوه فراق تو بازداشت مرا، پس بلند کرد و ساده را و پیراهنى بیرون آورد و به من داد، و بلند کرد جانب مصلّى را و درهمى چند بیرون آورد و به من داد، شمردم سى درهم بود.

ششم‏
: از هرثمة بن اعین روایت است که گفت: داخل شدم بر سیّد و مولایم (یعنى حضرت رضا علیه السّلام) در سراى مأمون و مذکور مى‏شد در سراى مأمون که حضرت رضا علیه السّلام وفات یافته و به صحّت نرسیده بود، داخل شدم و مى‏خواستم اذن دخول بر او حاصل کنم، در میان خادمان و معتمدان مأمون، غلامى بود او را صبیح دیلمى مى‏گفتند و او سیّد مرا از دوستان بود و در این وقت صبیح بیرون آمد چون مرا دید گفت: یا هرثمه! آیا نمى‏دانى که من معتمد مأمونم بر سرّ و علانیه او؟
گفتم: بلى.
گفت: بدان مرا مأمون بخواند با سى غلام دیگر از معتمدان در ثلث اوّل شب، رفتیم نزد او و شبش مانند روز شده بود از کثرت شمعها و پیش او شمشیرهاى برهنه تیز زهر داده نهاده بود. ما را یک یک بخواند و به زبان از ما عهد و میثاق بگرفت و هیچ کس دیگر غیر ما آنجا نبود، با ما گفت: این عهد بر شما لازم است که آنچه شما را بگویم بنمایید و هیچ خلاف نکنید.
ما همه بر آن سوگند خوردیم.
گفت: هر یک شمشیرى بر مى‏گیرید و مى‏روید تا داخل مى‏شوید بر علىّ بن موسى الرّضا علیه السّلام در حجره‏اش اگر او را ایستاده یا نشسته یا خفته مى‏بینید هیچ سخن با او نمى‏گویید و شمشیرها بر او مى‏نهید و گوشت و خون و موى و استخوان و مغزش را در هم آمیخته مى‏کنید، بعد از آن بساط او را بر او مى‏پیچید و شمشیرها را به آن پاک مى‏کنید و نزد من بیایید، و براى هر کدام از شما براى این کار که کنید و پوشیده دارید ده بدره درهم و دو ضیعه منتخب (یعنى مستقلّ خوب) مقرّر کرده‏ام و بهره و نصیب و حظّ براى شما است چندان که من زنده‏ام و باقیم.
گفت: پس ما شمشیرها را به دست گرفتیم و بر او در حجره‏اش داخل شدیم دیدیم به پهلو خوابیده بود و مى‏گردانید طرف دست‏هاى خود را و تکلّم مى‏کرد به کلامى که ما نمى‏دانستیم، پس غلام‏ها شمشیرها بر آوردند و من شمشیر خود را نهادم و ایستاده بودم و مى‏دیدم، و گویا که او مى‏دانست قصد ما را پس چیزى‏ پوشیده بود در تن که شمشیرها بر او کار نمى‏کرد، پس آن بساط را بر او پیچیدند و بیرون آمدند نزد مأمون.
مأمون گفت: چه کردید؟
گفتند: به جا آوردیم آنچه گفتى یا امیر! گفت: چیزى از این وانگویید.
چون صبح طالع شد، مأمون بیرون آمد و در جاى خود نشسته با سر برهنه و تکمه‏هاى گشاده و اظهار وفات امام علیه السّلام کرد و براى تعزیه بنشست، پس برخاست پا برهنه و سر برهنه بیامد تا او را ببیند و من در پیش او مى‏رفتم، چون در حجره آن حضرت داخل شد همهمه‏اى شنید بلرزید و به من گفت: نزد او کیست؟
گفتم: نمى‏دانم یا امیر المؤمنین.
گفت: زود بروید و ببینید.
صبیح گفت: ما درون حجره شدیم دیدیم سیّدم در محراب خود نشسته نماز مى‏گزارد و تسبیح مى‏کند. گفتم: یا امیر! اینک شخصى در محراب نماز مى‏گزارد و تسبیح مى‏گوید.
مأمون بلرزید پس گفت: مرا بازى دادید! لعنت کند خدا بر شما، پس به من روى کرد از میان جماعت و گفت: یا صبیح! تو او را مى‏شناسى ببین کیست نماز مى‏کند، پس من داخل شدم و مأمون بازگشت و چون به آستانه در رسیدم امام علیه السّلام با من گفت: یا صبیح! گفتم: لبیک یا مولاى من و بر رو افتادم.
فرمود: برخیز خداى رحمت کند بر تو مى‏خواهند که خاموش کنند نور خدا را به دهن‏هاى خود، خدا تمام‏کننده است نور خدا را هر چند کافران کراهت داشته باشند آن را.
پس بازگشتم نزد مأمون دیدم که رویش سیاه شده همچون شب تاریک، گفت:
یا صبیح! چه خبر دارى؟ گفتم: یا امیر المؤمنین! به خدا که او است در حجره نشسته و مرا بخواند و چنین و چنین گفت! صبیح گفت: پس مأمون بندهاى خود نبست و امر کرد که جامه‏هایش را ردّ کردند (یعنى جامه‏هاى عزا را از تن کند) و جامه‏هاى سابق خود را طلبید و پوشید و گفت: بگویید غشّ کرده بود و به هوش آمد.
هرثمه گفت: من شکر و حمد خداى بسیار نمودم و بر سیّد خود حضرت رضا علیه السّلام داخل شدم چون مرا دید فرمود: یا هرثمه! آنچه صبیح با تو گفت با کسى مگو مگر کسى که خداى عزّ و جلّ دل او را امتحان کرده باشد براى ایمان به محبّت ما و ولایت ما.
گفتم: نعم یا سیّدى، بعد از آن فرمود: یا هرثمه! ضرر نمى‏کند کید ایشان بر ما تا کتاب به مدّت خود برسد. (یعنى عمر به سر آید و اجل برسد).

هفتم‏
: روایت است از محمّد بن حفص، گفت: حدیث کرد مرا یکى از آزادشدگان حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام که گفت: من و جماعتى در خدمت امام رضا علیه السّلام بودیم در بیابانى، پس سخت تشنه شدیم ما و چهار پایان ما به حدّى که ترسیدیم بر خودمان که از تشنگى هلاک شویم، پس حضرت یک جایى را وصف کرد و فرمود بیایید به آن موضع که آنجا آب مى‏یابید، گفت: به آن موضع آمدیم و آب یافتیم و چهار پایان را آب دادیم تا همه سیراب شدیم ما و هر که در آن قافله بود پس کوچ کردیم، پس حضرت ما را فرمود تا آن چشمه را بجوییم، جستیم و نیافتیم مگر پشگ شتر و ندیدیم از چشمه اثرى.
راوى گوید: این حکایت را پیش مردى از اولاد قنبر که به اعتقاد خود صد و بیست سال از عمرش گذشته بود مذکور داشتم، آن مرد قنبرى هم این قصّه را به همین شرح بگفت و گفت: من هم در خدمت او بودم، و قنبرى گفت: در آن وقت امام علیه السّلام به خراسان مى‏رفت. 


هشتم‏
: از هیثم بن ابى مسروق نهدى روایت شده که: محمّد بن الفضیل گفت که:
من در بطن مرّ فرود آمدم و مرا عرق مدنى در پهلو و در پا در آمد و آن را علّت رشته مى‏گویند، مانند ریسمان چیزى برآید و غالبا از پا برآید، پس در مدینه به حضرت امام رضا علیه السّلام داخل شدم فرمود: چرا تو را دردناک مى‏بینم؟
گفتم: چون به بطن مرّ آمدم، عرق مدنى در پهلو و پایم برآمد پس اشاره نمود به آن یک که در پهلویم بود در زیر بغل و سخنى گفت و بر او آب دهن افکند بعد از آن فرمود از این باکى نیست بر تو و نظر کرد به آنچه در پایم بود. پس گفت، ابو جعفر علیه السّلام فرمود: از شیعیان ما هر که مبتلا به بلایى شود پس صبر کند، خداى عزّ و جلّ براى او اجر هزار شهید نویسد، من در خاطر گفتم که من به خدا از این علّت پا نرهم، هیثم گفت: همیشه آن رشته از پاى او برمى‏آمد تا بمرد.

نهم‏
: از عبد اللّه بن محمّد هاشمى روایت است که گفت: روزى بر مأمون داخل شدم مرا بنشاند و هر کس پیش او بود بیرون کرد پس طعام خواست بخوردیم و طیب به کار بردیم پس فرمود: پرده بکشیدند پس خطاب کرد با یکى از آنان که در پس پرده بودند (یعنى از کنیزان مغنّیه) و گفت: باللّه که مرثیه کن براى ما آن را که در طوس است (یعنى حضرت رضا علیه السّلام که در طوس دفن کردیم). مغنّیه شروع کرد به خواندن، خواند:
         سقیا لطوس و من اضحى بها قطنا             من عترة المصطفى أبقى لنا حزنا
 یعنى: سیراب سازد باران رحمت مر طوس را و آن کس که در آنجا ساکن است از عترت مصطفى که رفت و اندوه و غم براى ما بگذاشت.
هاشمى گفت که: پس بگریست مأمون و با من گفت یا عبد اللّه! آیا اهل بیت من و اهل بیت تو مرا ملامت مى‏کنند بر این که ابو الحسن الرّضا علیه السّلام را نصب کردم علم، (یعنى نشان و آیت) براى عالمیان؟ به خدا قسم با تو حدیثى کنم از او که تعجّب کنى، روزى نزد او آمدم و با او گفتم: فداى تو شوم پدرانت موسى و جعفر و محمّد و علىّ بن الحسین علیهم السّلام نزد ایشان بود علم آنچه شده است و خواهد شد تا روز قیامت و تو وصىّ ایشان و وارث علم ایشانى و علم ایشان نزد تو است و مرا به تو حاجتى دست داده است.
گفت: بگو.
گفتم: این زاهریّه، خطیّه (و بخت‏مند) من است (یعنى او را از میان زنان دوست مى‏دارم) و تقدیم نمى‏دهم بر او هیچ یک از جوارى خود را و او چند بار حامله شده و اسقاط مى‏کند و حالا حامله است، مرا دلالت کن به چیزى که علاج کند به آن خود را و سالم ماند.
فرمود: مترس و خاطر جمع دار از اسقاط طفل که سالم مى‏ماند و پسرى مى‏زاید به مادر شبیه‏تر از همه مردم و خنصرى زاید در دست راست دارد نه آویخته و هم چنین در پاى چپ خنصرى زاید دارد نه آویخته (و خنصر انگشت کوچک را گویند). پس در خاطر خود گفتم: گواهى مى‏دهم که خداى عزّ و جلّ بر همه چیز قادر است.
پس زاهریّه بزاد پسرى از همه مردم به مادرش مانندتر و در دست راست خنصرى زاید داشت نه آویخته و هم در پاى چپ بر آن گونه که حضرت رضا علیه السّلام وصف کرده بود پس کیست که ملامت مى‏کند مرا بر این که او را نصب کردم علم و آیت میان عالمیان؟
شیخ صدوق رحمه اللّه فرموده که: این حدیث زیاده بر این بود ما ترک کردیم آن را و لا حول و لا قوّة الّا باللّه العلى العظیم. پس از آن فرموده که دانستن حضرت امام رضا علیه السّلام این را به واسطه آن بود که از پدرانش از حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به او رسیده بود و جبرئیل براى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آورده بود خبرهاى خلفاى بنى امیّه و بنى عبّاس و اولاد ایشان را و آنچه که بر دست ایشان جارى مى‏شود و لا حول و لا قوّة الّا باللّه، (انتهى).

دهم‏
: از محمّد بن الفضیل مروى است که گفت: در آن سال که هارون بر برامکه غضب کرد و اوّل جعفر بن یحیى را بکشت و یحیى را حبس کرد و بر سر ایشان آمد آنچه آمد، ابو الحسن علیه السّلام در عرفه ایستاده بود و دعا مى‏کرد بعد از آن سر به زیر انداخت. از او خبر پرسیدند، گفت: من خداى را مى‏خواندم بر برمکیان به سبب آنچه با پدرم نمودند، امروز خداى عزّ و جلّ دعاى من درباره ایشان اجابت نمود، پس چون بازگشت نگذشت مگر اندکى که جعفر و یحیى مغضوب شدند و احول ایشان برگشت.
مسافر گفت: من با ابو الحسن الرّضا علیه السّلام بودم در منى که یحیى بن خالد با قومى از آل برمک بگذشتند، آن حضرت فرمود. مسکینانند اینان نمى‏دانند که امسال چه بر سرشان مى‏آید، بعد از آن گفت: هاه و عجب‏تر از آن که هارون و من همچون این دوییم (و دو انگشت به هم ضمّ نمود)، مسافر گفت: به خدا که من معنى سخن او را ندانستم تا او را با هارون دفن کردیم.

 

مختصرى از کلمات و اشعار حکمت‏آمیز که از حضرت امام رضا علیه السّلام‏

 

اوّل: قال علیه السّلام: صدیق کلّ امرئ عقله و عدوّه جهله‏.
فرمود آن حضرت که: دوست هر مردى عقل اوست و دشمن او نادانى او است.
دوّم: قال علیه السّلام: انّ اللّه یبغض القیل و القال و اضاعة المال و کثرة السّؤال.
یعنى فرمود: خداوند دشمن دارد قیل و قال را و ضایع کردن مال را و کثرت سؤال را.
 و نیز از آن حضرت مروى است که فرمود: چهار چیز است که مى‏میرانند دل را، گناه بالای گناهکردن، و با زنان زیاد محادثه و هم صحبتى کردن، و ممارات احمق (تو بگویى و او بگوید و آخرش بر نگردد به خیر)، و با مردگان مجالست کردن.
عرض کردند: یا رسول اللّه! مردگان کیانند؟
فرمود: کلّ غنّى مترف، یعنى: هر توانگرى که گذاشته شده به طور خود هر چه خواهد بکند، یا هر توانگرى که به ناز و نعمت پروریده شده.

و نیز شیخ صدوق رحمه اللّه روایت کرده که به حضرت صادق علیه السّلام عرض کردند که: این خلقى که مى‏بینید تمام این‏ها از ناس و مردم محسوب مى‏شوند؟ و فرمود: بینداز از مردم بودن آن کسى را که ترک کرده مسواک کردن را، و آن کسى را که چهار زانو مى‏نشیند در جاى تنگ، و کسى که داخل مى‏شود در چیزى که مهمّ او نیست، و کسى که مراء و جدل مى‏کند در چیزى که علم به آن ندارد، و کسى که سستى کند و بیمارى بخود ببندد بدون علّتى، و کسى که موى خود را ژولیده گذارد بدون مصیبتى، و کسى که مخالفت کند با یاران خود در حقّ در حالى که آن‏ها متّفق شده باشند بر آن، و کسى که افتخار کند به پدران خود در حالى که خودش خالى است از کارهاى خوب ایشان، پس او به منزله خدنگ است. (یعنى پوست خدنگ) و آن چوب درختى است محکم براى تیر خوب است پوست‏هاى آن را مى‏کنند و دور مى‏افکنند تا به جوهر و اصلش مى‏رسد پس هم چنان که پوست خدنگ را مى‏کنند و دور مى‏افکنند با آن مجاورت و نزدیکى به لبّ و اصل خود هم چنین کسى که خالى است از فضایل و کمالات پدران خود او را دور مى‏افکنند و اعتنا به آن نمى‏کنند.

سیّم‏
: فرمود: ما اهل بیتى مى‏باشیم که و عده‏اى که به کسى داده‏ایم آن را دین خود مى‏بینیم. (یعنى ملتزمیم که مانند دین آن را ادا کنیم) هم چنان که پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم چنین کرد.
چهارم‏
: فرمود: بیاید بر مردم زمانى که عافیت در آن زمان ده جزء باشد، نه جزء آن در اعتزال و کناره گزیدن از مردم و یک جزء دیگر در سکوت باشد.
 پنجم‏
: روایت شده که: خدمت آن حضرت عرض شد که: چگونه صبح کردید؟
فرمود: صبح کردم به اجل منقوص. (یعنى مدّت عمرم پیوسته در کم شدن است)، و عمل محفوظ هر چه مى‏کنم ثبت و حفظ مى‏شود، و مرگ در گردن ما است و آتش پشت سر ما است و نمى‏دانم چه خواهد شد به ما.
ششم‏
: فرمود: در ب

/ 0 نظر / 15 بازدید