مختصرى از معجزات حضرت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم‏

بدان که از براى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم معجزاتى بوده که از براى غیر آن حضرت از پیغمبران دیگر نبوده، و نظیر معجزات جمیع پیغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است.»

 و ابن شهر آشوب نقل کرده که چهار هزار و چهار صد و چهل بوده معجزات آن حضرت، که سه هزار از آن‏ها ذکر شده است.

فقیر گوید: که جمیع اقوال و اطوار و اخلاق آن حضرت معجزه بود، خصوص اخبار آن حضرت به غائبات، چنان که مى‏آید آن شاء اللّه تعالى اشاره به آن، به علاوه آن معجزاتى که قبل از ولادت آن حضرت و در حین ولادت شریفش ظاهر شده چنانچه بر اهل اطّلاع ظاهر و هویدا است.

و اقوى و ابقى از همه معجزات آن حضرت، قرآن مجید است که از اتیان به مثل آن تمامى فصحاء و بلغاء عاجز گشتند و بر عجز خود گردن نهادند، و هر کس در مقابل قرآن کلمه چند به هم پیوست مفتضح و رسوا گشت مانند: مسیلمه کذّاب، و اسود عنسى و غیره.

از کلمات مسیلمه است که در برابر سوره و الذّاریات گفته: «و الزّارعات زرعا، فالحاصدات حصدا، فالطّاحنات طحنا، فلخابزات خبزا، فلاکلات اکلا.»

و در برابر سوره کوثر گفته:

 «انّا اعطیناک الجاهر، فصلّ لربّک و هاجر، انّ شانئک هو الکافر».

و از کلمات اسود است که مقابل سوره بروج آورده:

 «و السّماء ذاب البروج، و الأرض ذات المروج، و النّساء ذات الفروج، و الخیل ذات السّروج و نحن علیها نموج بین النّوى و الفلّوج».

و این کلمات نیز از اوست:

 «یا ضفدع بنت ضفدعین، نقّى کما تنقّین، لا الشّارب تمنعین، و لا الماء تکدرین، اعلاک فى الماء، و اسفلک فى الطّین.» «2»

این معجزه قرآن مجید است که این کلمات ناهموار را مسیلمه و اسود به هم ببندند و آن را وحى منزل گویند و در مقابل جماعت کثیر قرائت کنند زیرا که مسیلمه و اسود عرب بودند و هیچ عرب چنین کلام ناستوده نمى‏گوید و اگر گوید قبح آن را بداند و بر کس نخواند.

و کسى که خواهد بر مختصرى از اعجاز قرآن مطّلع شود رجوع کند به باب چهار دهم جلد دوّم حیاة القلوب علامه مجلسى- رضوان اللّه تعالى علیه-  زیرا که این کتاب گنجایش ذکر آن ندارد.

و بالجمله، ما در این کتاب مبارک اشاره مى‏کنیم به چند نوع از معجزات آن حضرت.

 

نوع اوّل: معجزاتى است که متعلّق است به اجرام سماویّه‏

مانند شقّ قمر، و ردّ شمس، و تظلیل غمام، و نزول باران، و نازل شدن مائده و طعام‏ها و میوه‏ها برى آن حضرت از آسمان و غیر ذلک. و ما در اینجا به ذکر چهار امر از آن‏ها اکتفا مى‏کنیم.

اوّل: در شقّ قمر:

قال اللّه تعالى: اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ، وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ.

یعنى: نزدیک شد قیامت و به دونیم شد ماه و اگر ببینند آیتى و معجزه رو مى‏گردانند و مى‏گویند سحرى است پیوسته.

اکثر مفسران خاصّه و عامّه  روایت کرده‏اند که: این آیات وقتى نازل شد که قریش در مکّه از آن حضرت معجزه طلب کردند، حضرت اشاره به ماه فرمود، به قدرت حقّ تعالى به دونیم شد. و در بعضى روایات است که آن شب چهاردهم ذى حجّه بود.

دوّم: [ردّ شمس:]

علماء خاصّه و عامه به سندهاى بسیار از اسماء بنت عمیس و غیر از روایت کرده‏اند که روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم، حضرت امیر المؤمنین را پى کارى فرستاد و چون وقت نماز عصر شد و نماز عصر گزاردند حضرت امیر علیه السّلام آمد و نماز عصر نکرده بود، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم سر مبارک خود را در دامن آن حضرت گذارد و خوابید و وحى بر آن حضرت نازل شد و سر خود را به جامه پیچیده و مشغول شنیدن وحى گردید تا نزدیک شد که آفتاب فرو رود و چون وحى منقطع شد.

حضرت فرمود: یا على! نماز کرده‏اى؟

گفت: نه یا رسول اللّه، نتوانستم سر مبارک تو را از دامن خود دور کنم، پس حضرت فرمود که: خداوندا! على مشغول طاعت تو و طاعت رسول تو بود پس آفتاب را براى او برگردان.

اسماء گفت: و اللّه دیدم که آفتاب برگشت و بلند شد و به جایى رسید که بر زمینها تابید و وقت فضیلت عصر برگشت و حضرت نماز کرد و باز آفتاب فرو رفت.

سیّم: [نزول باران:]

ایضا خاصّه و عامّه روایت کرده‏اند که چون قبایل عرب با یکدیگر اتّفاق کردند در اذیّت آن حضرت، حضرت فرمود که: خداوندا! عذاب خود را سخت کن بر قبایل مضر و بر ایشان قحطى بفرست مانند قحطى زمان یوسف علیه السّلام.

پس باران هفت سال بر ایشان نبارید و در مدینه نیز قحطى به هم رسید، اعرابى به خدمت آن حضرت آمد و از جانب عرب استغاثه کرد که: درختان ما خشکید، و گیاههاى ما منقطع گردید، و شیر در پستان حیوانات و زنان ما نمانده، و چهار پایان ما هلاک شدند.

پس حضرت بر منبر آمد و حمد و ثناى حقّ تعالى ادا نمود و دعاى باران خواند و در اثناى دعاى آن حضرت باران جارى شد و یک هفته بارید و چندان باران آمد که اهل مدینه به شکایت آمدند و گفتند: یا رسول اللّه! مى‏ترسیم غرق شویم و خانه‏هاى ما منهدم شود، پس حضرت اشاره فرمود به سوى آسمان و گفت:

اللّهم حوالینا و لا علینا. خداوندا! بر حوالى ما بباران و بر ما مباران.

و به هر طرف که اشاره مى‏فرمود ابر گشوده مى‏شد، پس ابر از مدینه بر طرف شد و بر دور مدینه مانند اکلیل «1» حلقه شد و بر اطراف مانند سیلاب مى‏بارید و بر مدینه یک قطره نمى‏بارید و یک ماه سیلاب در رودخانه‏ها جارى بود، پس حضرت فرمود: و اللّه اگر ابو طالب زنده مى‏بود دیده‏اش روشن مى‏شد.

بعضى از اصحاب عرض کردند: مگر این شعر را از او به خاطر آوردید:؟

         و ابیض یستسقى الغمام بوجهه             ثمال الیتامى عصمة للأرامل‏

 آن حضرت فرمود: چنین باشد.

چهارم: [تسبیح انگور:]

به سند معتبر از امّ سلمه منقول است که روزى فاطمه علیها السّلام آمد به نزد حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم، و امام حسن و امام حسین علیهما السّلام را برداشته بود و حریره ساخته بود و با خود آورده بود، چون داخل شد، حضرت فرمود که: پسر عمّت را براى من بطلب.

چون امیر المؤمنین علیه السّلام حاضر شد امام حسن علیه السّلام را در دامن راست و امام حسین علیه السّلام را در دامن چپ و على علیه السّلام و فاطمه علیها السّلام را در پیش رو و پس سر خود نشانید و عباى خیبرى بر ایشان پوشانید و سه مرتبه گفت: خداوندا! این‏ها اهل بیت منند پس از ایشان دور گردان شکّ و گناه را و پاک گردان ایشان را پاک‏کردنى.

و من در میان عتبه در ایستاده بودم، گفتم: یا رسول اللّه! من از ایشانم؟

فرمود: که بازگشت تو به خیر است امّا از ایشان نیستى.

پس جبرئیل آمد و طبقى از انار و انگور را در دست گرفت، هر دو تسبیح خدا گفتند، و آن حضرت تناول نمود. پس شخصى از صحابه داخل شد و خواست که از انار و انگور بخورد. جبرئیل گفت: نمى‏خورد از این میوه‏ها مگر پیغمبر یا وصىّ پیغمبر یا فرزند پیغمبر.

نوع دوم: معجزاتى است که از آن حضرت در جمادات و نباتات‏

ظاهر شده، مانند: سلام کردن سنگ و درخت بر آن حضرت،  و حرکت کردن درخت به امر آن حضرت،  و تسبیح سنگریزه در دست آن حضرت،  و حنین جذع، و شمشیر شدن چون براى عکاشه در بدر  و براى عبد اللّه بن جحش در احد  و شمشیر شدن برگ نخل براى ابو دجانه  به معجزه آن حضرت، و فرو رفتن دستهاى اسب سراقه بر زمین در وقتى که به دنبال آن حضرت رفت  در اول هجرت و غیر ذلک.

و ما در اینجا اکتفا مى‏کنیم به ذکر چند امر:

 [اوّل منبر پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم و ستون نالنده:]

اوّل: خاصّه و عامّه به سندهاى بسیار روایت کرده‏اند که چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم به مدینه هجرت نمود و مسجد را بنا کرد، در جانب مسجد درخت خرمایى خشک کهنه بود و هرگاه که حضرت خطبه مى‏خواند بر آن درخت تکیه مى‏فرمود، پس مردى آمد و گفت: یا رسول اللّه! رخصت ده که براى تو منبرى بسازم که در وقت خطبه بر آن قرار گیرى، و چون مرخّص شد براى حضرت منبرى ساخت که سه پایه داشت و حضرت بر پایه سیّم مى‏نشست، اوّل مرتبه که آن حضرت بر منبر برآمد آن درخت به ناله آمد، مانند ناله‏اى که ناقه در مفارقت فرزند خود کند، پس حضرت از منبر به زیر آمد و درخت را در بر گرفت تا ساکن شد، پس حضرت فرمود: اگر من آن را در بر نمى‏گرفتم تا قیامت ناله مى‏کرد. و آن را حنّانه مى‏گفتند. و بود تا آن که بنى امیّه مسجد را خراب کردند و از نو بنا کردند و آن درخت را بریدند. «1» و در روایت دیگر منقول است که حضرت فرمود که آن درخت را کندند و در زیر منبر دفن کردند.

دوّم: در نهج البلاغه و غیر آن از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام منقول است که‏

فرمود: من با حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم بودم روزى که اشراف قریش به خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: یا محمّد! تو دعوى بزرگى مى‏کنى که پدران و خویشان تو نکرده‏اند و ما از تو امرى سؤال مى‏کنیم، اگر اجابت ما مى‏نمایى مى‏دانیم که تو پیغمبرى و رسول و اگر نکنى مى‏دانیم که ساحر و دروغ گویى.

گفتند: بخوانى از براى ما این درخت را که تا کنده شود از ریشه خود و بیاید در پیش تو بایستد.

حضرت فرمود که: خدا بر همه چیز قادر است، اگر بکند شما ایمان خواهید آورد؟

گفتند: بلى.

فرمود: که من مى‏نمایم به شما آنچه طلبیدید و مى‏دانم که ایمان نخواهید آورد و در میان شما جمعى هستند که کشته خواهند شد در جنگ بدر و در چاه بدر خواهند افتاد، و جمعى هستند که لشکرها بر خواهند انگیخت و به جنگ من خواهند آورد، پس فرمود: اى درخت! اگر ایمان به خدا و روز قیامت دارى و مى‏دانى که من رسول خدایم، پس کنده شو با ریشه‏هاى خود تا بایستى در پیش من به اذن خدا.

پس به حقّ آن خداوندى که او را به حقّ فرستاد که آن درخت با ریشه‏ها کنده شد از زمین و به جانب آن حضرت روانه شد با صوتى شدید و صدایى مانند صداى بالهاى مرغان، تا نزد آن حضرت ایستاد و سایه بر سر مبارک آن حضرت انداخت و شاخ بلند خود را بر سر آن حضرت گشود و شاخ دیگر بر سر من گشود و من در جانب راست آن حضرت ایستاده بودم.

چون این معجزه نمایان را دیدند از روى علوّ و تکبّر گفتند: امر کن او را که برگردد و به دونیم شود، و نصفش بیاید و نصفش در جاى خود بماند، حضرت آن را امر کرد و برگشت و نصفش جدا شد و با صداى عظیم به نهایت سرعت دوید تا به نزدیک آن حضرت رسید.

گفتند: بفرما که این نصف برگردد و یا نصف دیگر متّصل گردد.

حضرت فرمود: و چنان شد که خواسته بودند، پس من گفتم: لا اله الّا اللّه اول کسى که به تو ایمان مى‏آورد منم، و اوّل کسى که اقرار مى‏کند که آنچه درخت کرد از براى تصدیق پیغمبرى و تعظیم تو کرد منم.

پس همه آن کافران گفتند: بلکه ما مى‏گوییم که تو ساحر و کذّابى و جادوهاى عجیب دارى، و تو را تصدیق نمى‏کند مگر مثل این که در پهلوى تو ایستاده است.

فقیر گوید: که صاحب ناسخ نگاشته که: این معجزه که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از حضرت رسول اللّه در تحریک درخت نقل فرموده، با قصّه ابرهه و ظهور ابابیل مشابهتى دارد، زیرا که على علیه السّلام خود را وصىّ پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم و امام مفترض الطّاعة مى‏شمرد، و خود را صادق و مصدّق مى‏دانست، در مسجد کوفه بر فراز منبر وقتى که بیست هزار کس در پاى منبر او گوش بر فرمان او داشتند نتواند بود که بر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم دروغ بندد، و بگوید: پیغمبر درخت را پیش خود خواند و درخت فرمانبردار شد، چه این هنگام که على علیه السّلام این روایت مى‏کرد جماعتى حاضر بودند که با على علیه السّلام هنگام تحریک درخت حاضر بودند، و خطبه امیر المؤمنین علیه السّلام را کس نتواند تحریف کرد چه هیچ کس را این فصاحت و بلاغت نبوده و بر زیادت از صدر اسلام تا کنون خطب آن حضرت در نزد علماء مضبوط و محفوظ است انتهى.

سیّم: راوندى از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده است که:

چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم به سوى جعرّانه (نام موضعى است) برگشت در جنگ حنین و قسمت کرد غنایم را در میان صحابه، صحابه از پى بى‏آن حضرت مى‏رفتند و سؤال مى‏کردند و حضرت به ایشان عطا مى‏فرمود تا این که ملجأ کردند آن حضرت را که به سوى درختى رفت و به درخت پشت خود را چسبانید و باز هجوم آوردند، و آن حضرت را آزار مى‏کردند تا آن که پشت مبارکش مجروح شد و ردایش بر درخت بند شد پس از پیش درخت به سوى دیگر رفت و فرمود که: رداى مرا بدهید و اللّه که اگر به عدد درختهاى مکّه و یمن گوسفند داشته باشم همه را در میان شما قسمت خواهم کرد و مرا ترسنده و بخیل نخواهید یافت، پس در ماه ذى‏قعده از جعرّانه بیرون رفت و از برکت پشت مبارک، هرگز آن درخت را خشک ندیدند و پیوسته‏تر و تازه بود در همه فصل که گویا همیشه آب بر آن مى‏پاشیدند.

چهارم: ابن شهر آشوب روایت کرده که:

قریش طفیل بن عمرو را گفتند که: چون در مسجد الحرام داخل شوى پنبه در گوشهاى خود پر کن که قرآن خواندن محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم را نشنوى مبادا تو را فریب دهد، چون داخل مسجد شد هر چند پنبه در گوش خود بیشتر فرو مى‏برد صداى آن حضرت را بیشتر مى‏شنید، پس به این معجزه مسلمان شد و گفت: یا رسول اللّه! من در میان قوم خود سر کرده و مطاع ایشانم، اگر به من علامتى بدهى ایشان را به اسلام دعوت مى‏کنم، حضرت فرمود:

خداوندا! او را علامتى کرامت کن، چون به قوم خود برگشت از سر تازیانه او نورى مانند قندیل ساطع بود.

نوع سیّم: معجزاتى است که در حیوانات ظاهر شده‏

، مانند: تکلّم کردن گوساله آل ذریح  و دعوت او مردم را به نبوّت آن حضرت، و تکلّم اطفال شیرخواره با آن حضرت،  و تکلّم گرگ  و شتر  و سوسمار و یعفور  و گوسفند زهرآلوده

و غیر ذلک از حکایات بسیار و ما در اینجا اکتفا مى‏کنیم به ذکر چند امر:

 [اوّل ضامن آهو:]

اوّل: راوندى و ابن بابویه از امّ سلمه روایت کرده‏اند که: روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم در صحرایى راه مى‏رفت ناگاه شنید که منادى ندا مى‏کند: یا رسول اللّه! حضرت نظر کرد کسى را ندید، پس بار دیگر ندا شنید و کسى را ندید، و در مرتبه سیّم که نظر کرد آهویى را دید که بسته‏اند، آهو گفت: این اعرابى مرا شکار کرده است و من دو طفل در این کوه دارم مرا رها کن که بروم و آن‏ها را شیر بدهم و برگردم.

فرمود: خواهى کرد؟

گفت: اگر نکنم خدا مرا عذاب کند مانند عشّاران.

پس حضرت آن را رها کرد تا رفت و فرزندان خود را شیر داد و به زودى برگشت و حضرت آن را بست.

چون اعرابى آن حال را مشاهده کرد گفت: یا رسول اللّه! آن را رها کن.

چون آن را رها کرد دوید و مى‏گفت: اشهد آن لا اله الّا اللّه و انّک رسول اللّه.

و ابن شهر آشوب روایت کرده است که: آن آهو را یهودى شکار کرده بود و چون به نزد فرزندان خود رفت و قصّه خود را براى ایشان نقل کرد، گفتند: حضرت رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم ضامن تو گردیده و منتظر است، ما شیر نمى‏خوریم تا به خدمت آن حضرت برویم.

پس به خدمت آن حضرت شتافتند و بر آن حضرت ثنا گفتند و آن دو آهو بچه روهاى خود را بر پاى آن حضرت مى‏مالیدند، پس یهودى گریست و مسلمان شد و گفت: آهو را رها کردم و در آن موضع مسجدى بنا کردند و حضرت زنجیرى در گردن آن آهوها براى نشانه بست و فرمود که حرام کردم گوشت شما را بر صیّادان.

 [دوّم شتر شاکى:]

دوّم: جماعتى از مشایخ به سندهاى بسیار از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده‏اند که: روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم نشسته بود ناگاه شترى آمد و نزدیک آن حضرت خوابید سر را بر زمین گذاشت و فریاد مى‏کرد، عمر گفت: یا رسول اللّه! این شتر تو را سجده کرد و ما سزاوارتریم به آن که تو را سجده کنیم.

حضرت فرمود: بلکه خدا را سجده کنید این شتر آمده است شکایت مى‏کند از صاحبانش و مى‏گوید که: من از ملک ایشان به هم رسیده‏ام و تا حال مرا کار فرموده‏اند و اکنون که پیر و کور و نحیف و ناتوان شده‏ام مى‏خواهند مرا بکشند؛ و اگر امر مى‏کردم که کسى براى کسى سجده کند هرآینه امر مى‏کردم که زن براى شوهر خود سجده کند.

پس حضرت فرستاد و صاحب شتر را طلبید و فرمود که: این شتر از تو چنین شکایت مى‏کند.

گفت: راست مى‏گوید، ما ولیمه داشتیم و خواستیم که آن را بکشیم.

حضرت فرمود که: آن را نکشید.

صاحبش گفت: چنین باشد.

سیّم: راوندى و غیر او از محدّثان خاصّه و عامّه روایت کرده‏اند که:

سفینه آزاد کرده حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم گفت که: حضرت مرا به بعضى از جنگها فرستاد و بر کشتى سوار شدیم و کشتى ما شکست و رفیقان و متاعها همه غرق شدند و من بر تخته‏اى بند شدم و موج مرا به کوهى رسانید در میان دریا، چون بر کوه بالا رفتم موجى آمد و مرا برداشت و به میان دریا برد و باز مرا به آن کوه رسانید و مکرّر چنین شد تا در آخر مرا به ساحل رسانید و در میان دریا مى‏گردیدم ناگاه دیدم شیرى از بیشه بیرون آمد و قصد هلاک من کرد. من دست از جان شستم و دست به آسمان برداشتم و گفتم: خداوندا! من بنده تو و آزاد کرده پیغمبر توام و مرا از غرق شدن نجات دادى آیا شیر را بر من مسلّط مى‏گردانى؟

پس در دلم افتاد که گفتم: اى سبع! من سفینه‏ام مولاى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم، حرمت آن حضرت را در حقّ مولاى او نگاهدار. و اللّه که چون این را گفتم خروش خود را فرو گذاشت و مانند گربه به نزد من آمد و خود را گاهى بر پاى راست من و گاهى بر پاى چپ من مى‏مالید و بر روى من نظر مى‏کرد.

پس خوابید و اشاره کرد به سوى من که: سوار شو، چون سوار شدم به سرعت تمام مرا به جزیره رسانید که در آنجا درختان میوه‏ها بسیار و آبهاى شیرین بود، پس اشاره کرد که فرود آى و در برابر من ایستاد تا از آن آبها خوردم و از آن میوه‏ها برداشتم و برگى چند گرفتم و عورت خود را با آن‏ها پوشانیدم و از آن برگها خورجینى ساختم و از آن میوه‏ها پر کردم و جامه که با خود داشتم در آب فرو برده و برداشتم که اگر مرا به آب احتیاج شود آن را بیفشرم و بیاشامم، چون فارغ شدم خوابید و اشاره کرد که سوار شو، چون سوار شدم مرا از راه دیگر به کنار دریا رسانید، ناگاه دیدم کشتى در میان دریا مى‏رود، پس جامه خود را حرکت دادم که ایشان مرا دیدند، و چون به نزدیک آمدند و مرا بر شیر سوار دیدند بسیار تعجّب کردند و تسبیح و تهلیل خدا کردند. مى‏گفتند: تو کیستى؟ از جنّى یا از انسى؟

گفتم: من سفینه مولاى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم مى‏باشم، و این شیر براى رعایت‏ حقّ آن بشیر نذیر اسیر من گردیده و مرا رعایت مى‏کند.

چون نام آن حضرت را شنیدند بادبان کشتى را فرود آوردند و کشتى را لنگر افکندند و دو مرد را در کشتى کوچکى نشانیدند و جامه‏هایى براى من فرستادند که من بپوشم، و از شیر فرود آمدم و شیر در کنارى ایستاد و نظر مى‏کرد که من چه مى‏کنم، پس جامه‏ها به نزد من انداختند و من پوشیدم، و یکى از ایشان گفت که:

بیا بر دوش من سوار شو تا تو را به کشتى برسانم. نباید شیر رعایت حقّ رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم را زیاده از امّت او بکند.

پس من به نزد شیر رفتم و گفتم: خدا تو را از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم جزاى خیر بدهد.

چون این را گفتم و اللّه دیدم که آب از دیده‏اش فرو ریخت و از جاى خود حرکت نکرد تا من داخل کشتى شدم و پیوسته به من نظر مى‏کرد تا از او غایب شدم.

 [چهارم: مرغ کفش‏بردار:]

چهارم: مشایخ حدیث روایت کرده‏اند که: چون حضرت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم اراده قضاى حاجت مى‏نمود از مردم بسیار دور مى‏شد روزى در بیابانى براى قضاء حاجت دور شد و موزه خود را کند و قضاى نموده وضو ساخت و چون خواست که موزه را بپوشد مرغ سبزى که آن را «سبز قبا» مى‏گویند از هوا فرود آمده موزه حضرت را برداشت و به هوا بلند شد پس موزه را انداخت مار سیاهى از میانش بیرون آمد.

و به روایت دیگر: مار را از موزه آن حضرت گرفت و بلند شد و به این سبب حضرت نهى فرمود از کشتن آن.

 [پنجم: کلاغ کفش‏بردار:]

پنجم: فقیر گوید: که نظیر این از حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نقل شده و آن چنان است که ابو الفرج «1» از مدائنى روایت کرده که سیّد حمیرى «2» سوار بر اسب در کناسه کوفه ایستاد و گفت: هر کس یک فضیلت از على علیه السّلام نقل کند که من او را به نظم نیاورده باشم این اسب را با آنچه بر من است به او خواهم داد پس محدّثین شروع کردند به ذکر احادیثى که در فضیلت آن حضرت بود و سیّد اشعار خود را که متضمّن آن فضیلت بود انشاد مى‏کرد تا آن که مردى او را حدیث کرد از ابو الزّغل المرادى که گفت خدمت امیر المؤمنین علیه السّلام بودم که مشغول تطهیر شد از براى نماز و موزه خود را از پاى بیرون کرد؛ مارى داخل کفش آن جناب شد، پس زمانى که خواست کفش خود را بپوشد غرابى پیدا شد و موزه را ربود و بالا برد و بیفکند، آن مار از موزه بیرون شد. سیّد تا این فضیلت را شنید آنچه وعده کرده بود به وى عطا کرد آنگاه آن را در شعر خود در آورد و گفت:

         الا یا قوم للعجب العجاب             لخفّ ابى الحسین و للحباب.

 

نوع چهارم: معجزات آن حضرت است در زنده کردن مردگان و شفاى بیماران‏

و معجزاتى که از اعضاى شریفه آن حضرت به ظهور آمده، مانند خوب شدن درد چشم‏ امیر المؤمنین علیه السّلام به برکت آب دهان مبارک آن حضرت صلّى اللّه علیه و آله و سلم که بر آن مالیده،  و زنده کردن آهویى که گوشت آن را میل فرموده،  و زنده کردن بزغاله مرد انصارى را که آن حضرت را میهمان کرده بود به آن، و تکلّم فاطمه بنت اسد- رضى اللّه عنهما- با آن حضرت در قبر، و زنده کردن آن حضرت آن جوان انصارى را که مادر کور پیرى داشت، و شفا یافتن زخم سلمة بن الأکوع که در خبیر یافته بود به برکت آن حضرت و ملتئم و خوب شدن دست بریده معاذ بن عفرا و پاى محمّد بن مسلمه و پاى عبد اللّه عتیک، و چشم قتاده که از حدقه بیرون آمده بود به برکت آن حضرت، و سیر کردن آن حضرت چندین هزار کس را از چند دانه خرما، و سیراب کردن جماعتى را با اسبان و شترانشان از آبى که از بین انگشتان مبارکش جوشید الى غیر ذلک و ما در اینجا به ذکر چند امر اکتفا مى‏کنیم.

 [اوّل: شفاى کچلى:]

اوّل: راوندى و طبرسى و دیگران روایت کرده‏اند که: کودکى را به خدمت‏ حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم آوردند که براى او دعا کند، چون سرش را کچل دید دست مبارک بر سرش کشید و در ساعت مو بر آورد و شفا یافت.

چون این خبر به اهل یمن رسید، طفلى را به نزد مسیلمه آوردند که براى او دعا کند، مسیلمه دست بر سرش کشید آن طفل کچل شد و موهاى سرش ریخت، و این بدبختى به فرزندان او نیز سرایت کرد.

فقیر گوید: از این نحو معجزات واژگونه از مسیلمه نقل شده از جمله آن که آب دهان نحس خود را در چاهى افکند آب آن چاه شور شد.

و وقتى دلوى از آب را دهان زد در چاه ریخت که آبش بسیار شود آن آبى که داشت خشک شد.

و وقتى آب وضوى او را در بستانى بیفشاندند دیگر گیاه از آن بستان نرست.

و مردى او را گفت دو پسر دارم در حقّ ایشان دعایى بکن مسیلمه دست برداشت و کلمه چند بگفت چون مرد به خانه آمد یکى از آن دو پسر را گرگ دریده بود، و دیگرى به چاه افتاده بود.

و مردى را درد چشم بود چون دست بر چشم او کشید نابینا گشت. با او گفتند این معجزات واژگونه را چه کنى؟ گفت: آن کس را که در حق من شکّ بود معجزه من بر وى واژگونه آید.

 [دوّم: دعاى مستجاب:]

دوّم: سیّد مرتضى و ابن شهر آشوب روایت کرده‏اند که: نابغه جعدى که از شعراى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم تعداد شده قصیده‏اى در خدمت آن حضرت‏ مى‏خواند تا رسید به این شعر:

         بلغنا السّماء مجدنا و جدودنا             و انّا لنرجو فوق ذلک مظهرا

 مضمون شعر این است که:

به آسمان از عزّت و کرم و امیدواریم بالاتر از آن را. و حضرت فرمود که بالاتر از آسمان کجا را گمان دارى؟ گفت: بهشت یا رسول اللّه. حضرت فرمود: «که نیکو گفتى خدا دهان تو را نشکند» راوى گفت من او را دیدم صد و سى سال از عمر او گذشته بود و دندانهاى او در پاکیزگى و سفیدى مانند گل بابونه بود و جمیع بدنش درهم شکسته بود به غیر از دهانش.

و به روایت دیگر هر دندانش که مى‏افتاد از آن بهتر مى‏رویید.

 [سیّم: دعاى برکت:]

سیّم: روایت شده که: ابو هریره خرمایى چند به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم آورد و خواستار دعاى برکت شد، پیغمبر آن خرما را در کف دست مبارک پراکنده گذاشت و خداى را بخواند و فرمود: اکنون در انبان خود افکن و هرگاه خواهى دست در آن کن و خرما بیرون آور. ابو هریره پیوسته از آن مزود خرما خورد و مهمانى کرد، هنگام قتل عثمان خانه او غارت کردند و آن انبان را نیز ببردند ابو هریره غمناک شد و این شعر در این مقام بگفت:

         للنّاس همّ ولى فى النّاس همّان             همّ الجراب و قتل الشّیخ عثمان‏

 

چهارم: و نیز روایت شده که:

حضرت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم با گروهى از اصحاب به‏ سراى ابو الهیثم بن التّیهان رفت، ابو الهیثم گفت: مرحبا به رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلم و اصحاب دوست داشتم که چیزى نزد من باشد و ایثار کنم و مرا چیزى بود بر همسایگان بخش کردم. حضرت فرمود: نیکو کردى جبرئیل چندان در حقّ همسایه وصیّت آورد که گمان کردم میراث برند، آنگاه نخلى خشک در کنار خانه نگریست، على علیه السّلام را فرمود: قدحى آب حاضر ساخت اندکى مضمضه کرده بر درخت بیفشاند، در زمان درخت خرماى خشک خرماى تازه آورد تا همه سیر بخوردند پس فرمود این از آن نعمتها است که در قیامت شما را باشد.

 [پنجم: زنده کردن دو کودک:]

پنجم: راوى روایت کرده است که: یکى از انصار بزغاله‏اى داشت آن را ذبح کرد به زوجه خود گفت که: بعضى را بپزید، و بعضى را بریان کنید شاید حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم ما را مشرّف گرداند و امشب در خانه ما افطار کند، و به سوى مسجد رفت و دو طفل خرد داشت چون دیدند که پدر ایشان بزغاله را کشت یکى به دیگرى گفت: بیا تو را ذبح کنم، و کارد گرفت و او را ذبح کرد، مادر که آن حال را مشاهده کرد فریاد کرد و آن پسر دیگر از ترس گریخت و از غرفه به زیر افتاد و مرد.

آن زن مؤمنه هر دو طفل مرده خود را پنهان کرد و طعام را براى قدوم حضرت مهیّا کرد، چون حضرت داخل خانه انصارى شد جبرئیل فرود آمد و گفت: یا رسول اللّه! بفرما که پسرهایش را حاضر گرداند، چون پدر به طلب پسرها بیرون رفت مادر ایشان گفت: حاضر نیستند و به جایى رفته‏اند؛ برگشت و گفت: حاضر نیستند، حضرت فرمود که: البتّه باید حاضر شوند، و باز پدر بیرون آمد و مبالغه کرد مادر او را بر حقیقت مطّلع گردانید و پدر آن دو فرزند مرده را نزد حضرت حاضر کرد، حضرت دعا کرد و خدا هر دو را زنده کرد و عمر بسیار کردند.

 [ششم: مذبوحى که زنده شد:]

ششم: از حضرت سلمان رضى اللّه عنه روایت است که: چون حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم داخل مدینه شد به خانه ابو ایّوب انصارى فرود آمد و در خانه او به غیر از یک بزغاله و یک صاع گندم نبود بزغاله را براى آن حضرت بریان کرد و گندم را نان پخت و به نزد حضرت آورد، و حضرت فرمود که: در میان مردم ندا کنند که: هر که طعام مى‏خواهد بیاید به خانه ابو ایّوب، پس ابو ایّوب ندا مى‏کرد و مردم مى‏دویدند و مى‏آمدند مانند سیلاب تا خانه پر شد و همه خوردند و سیر شدند و طعام کم نشد، پس حضرت فرمود که استخوانها را جمع کردند و در میان پوست بزغاله گذاشت و فرمود: برخیز به اذن خدا، پس بزغاله زنده شد و ایستاد و مردم صدا به گفتن شهادتین بلند کردند.

 [هفتم: شفاى قهرمانى نامدار:]

هفتم: شیخ طبرسى و راوندى و دیگران روایت کرده‏اند که: ابو براء - که او را «ملاعب الاسنّة» مى‏گفتند و از بزرگان عرب بود- به مرض استسقاء  مبتلا شد، لبید بن ربیع را به خدمت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرستاد با دو اسب و چند شتر، حضرت اسبان و شتران را ردّ کرد و فرمود که: من هدیه مشرک را قبول نمى‏کنم، لبید گفت که: من گمان نمى‏کردم که کسى از عرب هدیّه أبو براء را ردّ کند. حضرت فرمود که: اگر من هدیّه مشرکى را قبول مى‏کردم البتّه از او را ردّ نمى‏کردم، پس لبید گفت که: علّتى در شکم أبو براء به هم رسیده و از تو طلب شفا مى‏کند. حضرت‏ اندک خاکى از زمین برداشت و آب دهان مبارک خود را بر آن انداخت و به او داد

/ 7 نظر / 149 بازدید
حقدوست

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل] دوست ارجمند سلام فرا رسیدن نهم ربیع و عید الزهرا بر شما مبارک. وبلاگ جالبی دارید. امیدوارم در ادامه راه موفق باشید. شما بزرگوار برای مطالعه مطالب زیر دعوت شده‌‌اید: *********** [گل] تبریک آغاز امامت حضرت مهدی(ع) و مطالبی ناب [گل] ### رسوایی یکی از علمای سنی توسط یک زن ### . . . سه مطلب ویژه دیگر(شیوه کشته شدن خلیفه دوم به دست ابولؤلؤ ...)!!! *********** [گل] احادیث بسیار زیبای این هفته؛ [گل] # سفارش ویژه خداوند به پیامبر در شب معراج # امام زمان(ع) در کلام دختر رسول خدا (ص) # عذاب جناب مختار در قیامت بخاطر ذره ای از محبت به دو نفر *********** [گل] فرق بین شیعه و محبّ + نوشیدن آب رحیل و آخرین وضو[گل] *********** [گل] فارسی کردن اعداد در فایرفاکس [گل] *********** [گل] توصیه می‌‌‌کنم از باقی صفحات وبلاگ هم بازدید کنید. منتظر حضور و نظرات ارزشمند شما گرامی هستم www.bia2mofid.persianblog.ir [گل] [گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

رهرو

سلام هر عید تو را غرق صفا میخواهم هر روز تو را کامروا میخواهم از بهر تو و هر که تو را دارد دوست آرامش خاطر از خدا میخواهم عیدتون مبارک [گل][لبخند][گل]

رهرو

سلام امام زمان عجل الله تعالی فرجه به یکی از دوستان خود که از آن حضرت پرسیده بود: آقاجان! قربانتان بشوم, چرا با اینکه ما این همه دعای فرج را می خوانیم شما نمی آیید؟ فرمودند: شما که دعای فرج را نمی خوانید! شما دعای سلامتی من را می خوانید (یعنی اللهم کن لولیک الحجة بن الحسن .... شما باید دعای (الهی عظم البلا...) را زیاد بخوانید (امام زمان و سید بن طاووس صفحه238.نجم الثاقب صفحه 480)

رهرو

سلام بخوان دعای فرج را ، دعا اثر دارد دعا كبوتر عشق است ، بال و پر دارد بخوان دعای فرج را و عافیت بطلب كه روزگار بسی فتنه زیر سر دارد بخوان دعای فرج را به شوق روز وصال مسافر دل ما ، نیت سفر دارد بخوان دعای فرج را كه آسمان ها را شمیم غنچه نرگس ز جای بردارد بخوان دعای فرج را ز پشت پرده اشك كه یار گوشه چشمی به چشم تر دارد بخوان دعای فرج را كه یوسف زهرا(س) ز پشت پرده غیبت به ما نظر دارد بخوان دعای فرج را كه دست مهر خدا حجاب غیبت از آن روی ماه بردارد اللهم عجل لولیک الفرج

محمد حسین علائی

سلام بر شما برادر؛ چند مطلب اول شما اخیر شما را خواندم، امیدوارم همچنان توفیق خدمت در راستای معارف اسلام و اهل بیت از سوی حضرت حق برای جنابتان محفوظ باشد.التماس دعا chavooshedel.persianblog.ir

رهرو

سلام مهر دل ما مدام تقدیم شما عمری که شود به کام تقدیم شما پیدا نشد آن هدیه که در شان شماست یک باغ گل سلام تقدیم شما! نوروزتان فاطمی و مهدوی

سرای پایداری و حماسه

سلام آقا وبتون فوق العاده ست با اجازه و افتخار لینک تون کردم به من هم سربزنید یا علی