به مناسبت میلاد حضرت سیّد السّاجدین علی بن الحسین،زین العابدین علیه السّلام

در بیان ولادت و اسم و لقب و کنیت آن جناب

والده مکرّمه آن حضرت، علیا مخدّره شهربانو دختر یزدجرد بن شهریار بن پرویز بن هرمز بن انوشیروان پادشاه  عجم بوده، و بعضى به جاى شهربانو، شاه زنان گفته‏اند.

علّامه مجلسى (ره) در جلاء العیون فرموده: ابن بابویه به سند معتبر از حضرت امام رضا علیه السّلام روایت کرده است که: عبد اللّه بن عامر چون خراسان را فتح کرد، دو دختر از یزدجرد پادشاه عجم گرفت و براى عثمان فرستاد، پس یکى را به حضرت امام حسن علیه السّلام و دیگرى را به حضرت امام حسین علیه السّلام داد. و آن را که حضرت امام حسین علیه السّلام گرفت، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام از او به هم رسید، و چون آن حضرت از او متولّد شد او به رحمت الهى واصل شد (و آن دختر دیگر نیز در وقت ولادت فرزند اوّل وفات یافت). پس یکى از کنیزان حضرت امام حسین علیه السّلام او را تربیت مى‏کرد، و حضرت او را مادر مى‏گفت. و چون حضرت امام حسین علیه السّلام شهید شد، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام او را به یکى از شیعیان خود تزویج کرد و به این سبب شهرت کرد که حضرت امام زین العابدین علیه السّلام مادر خود را به یکى از شیعیان خود تزویج نموده.

و امّا کنى و القاب آن حضرت‏

: پس بدان که اشهر در کنیت آن حضرت، ابو الحسن  و ابو محمّد  است. و القاب مشهوره آن حضرت، زین العابدین، و سیّد الساجدین و العابدین، و زکىّ، و امین، و سجّاد،  و ذو الثّفنات.

و نقش نگین آن جناب به روایت حضرت صادق علیه السّلام، «الحمد للّه العلىّ [العظیم‏]»  بوده، و به روایت امام محمّد باقر علیه السّلام «العزّة للّه»  و به روایت حضرت ابو الحسن موسى علیه السّلام: «خزى و شقى، قاتل الحسین بن على علیه السّلام».

ابن بابویه از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که پدرم علىّ بن الحسین علیه السّلام هرگز یاد نکرد نعمتى از خدا را مگر آن که سجده کرد براى شکر آن نعمت، و نخواند آیه‏اى از کتاب خدا که در آن سجده باشد مگر آن که سجده مى‏کرد، و هرگاه حقّ تعالى از او بدى را دفع مى‏کرد که از او در بیم بود یا مکر مکر کننده‏اى را از او مى‏گردانید سجده مى‏کرد، و هرگاه از نماز واجب فارغ مى‏شد سجده مى‏کرد، و هرگاه توفیق مى‏یافت که میان دو کس اصلاح کند براى شکر آن سجده مى‏کرد، و اثر سجده در جمیع مواضع سجود آن حضرت بود، و به این سبب آن حضرت را «سجّاد» مى‏گفتند.

و نیز از امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده است که در موضع سجده پدرم اثرهاى آشکار و برآمدگى‏ها بود که در هر سال دو مرتبه آن‏ها را مى‏بریدند، و در هر مرتبه «ثفنه» «8» و برآمدگى پنج موضع را مى‏بریدند. به این سبب آن حضرت را «ذو الثّفنات» مى‏خواندند.

ایضا روایت کرده است که چون زهرى حدیثى از حضرت علىّ بن الحسین علیه السّلام نقل مى‏کرد و مى‏گفت: خبر داد مرا زین العابدین علىّ بن الحسین علیهما السّلام، سفیان بن عیینه پرسید که چرا آن حضرت را زین العابدین مى‏گویى؟

گفت: براى آن که شنیده‏ام از سعید بن المسیّب که روایت کرد از ابن عبّاس که حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم فرمود که: در روز قیامت منادى ندا کند کجا است زین العابدین؟

پس گویا مى‏بینم که فرزندم علىّ بن الحسین بن علىّ بن ابى طالب علیهم السّلام در آن هنگام با تمام وقار و سکون، صفوف اهل محشر را بشکافد و بیاید.

و در کشف الغمّه است که: سبب ملقّب شدن آن حضرت به لقب «زین العابدین» آن است که: شبى آن جناب در محراب عبادت به تهجّد ایستاده بود، پس شیطان به صورت مار عظیمى ظاهر شد که آن حضرت را از عبادت خود مشغول گرداند، حضرت به او ملتفت نشد. پس آمد و ابهام پاى آن حضرت را در دهان گرفت و گزید به نحوى که آن حضرت را متألم نمود و باز متوجّه او نگردید، پس چون فارغ شد از نماز خود دانست که او شیطان است، او را سبّ کرد و لطمه زد و فرمود که: دور شو اى ملعون، و باز متوجّه عبادت خود شد پس شنیده شد صداى هاتفى که سه مرتبه او را ندا کرد:

 

انت زین العابدین، «تویى زینت عبادت کنندگان»، پس از این لقب ظاهر شد در میان مردم و مشهور گشت.

فصل دوّم: در مکارم اخلاق امام زین العابدین علیه السّلام است و در آن چند خبر است:

اوّل- در کظم غیظ آن حضرت است.

شیخ مفید و غیره روایت کرده‏اند که: مردى از اهل بیت حضرت امام زین العابدین علیه السّلام نزد آن حضرت آمد و به آن جناب ناسزا و دشنام گفت، حضرت در جواب او چیزى نفرمود، پس چون آن مرد برفت با اهل مجلس خود، فرمود که:

شنیدید آنچه را که این شخص گفت؟ الحال دوست دارم که با من بیایید برویم نزد او تا بشنوید جواب مرا از دشنام او.

گفتند: مى‏آییم و ما دوست مى‏داشتیم که جواب او را مى‏دادى، پس حضرت نعلین خود را بر گرفت و حرکت فرمود و مى‏خواند:

وَ الْکاظِمِینَ الْغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النَّاسِ وَ اللَّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ.

راوى گفت: از خواندن آن حضرت این آیه شریفه را دانستیم که بد به او نخواهد گفت، پس آمد تا منزل آن مرد و صدا زد او را و فرمود: به او بگویید که علىّ بن الحسین است. چون آن شخص شنید که آن حضرت آمده است، بیرون آمد مهیّا براى شرّ، و شک نداشت که آمدن آن حضرت براى آن است که مکافات کند بعض جسارت‏هاى او را.

حضرت چون دید او را فرمود: اى برادر! تو آمدى نزد من و به من چنین و چنین گفتى، پس هرگاه آنچه گفتى از بدى در من است از خدا مى‏خواهم که بیامرزد مرا، و اگر آنچه گفتى در من نیست حقّ تعالى بیامرزد تو را.

راوى گفت: آن مرد که چنین شنید میان دیدگان آن حضرت را بوسید و گفت:

آنچه من گفتم در تو نیست و من به این بدى‏ها سزاوارترم! راوى حدیث گفت که: آن مرد حسن بن حسن (ره) بوده. «1»

دوّم [دشنام و ناسزا گفتن به آن جناب‏]

- صاحب کشف الغمّه نقل کرده که: روزى آن حضرت از مسجد بیرون آمده بود، مردى ملاقات کرد او را و دشنام و ناسزا گفت به آن جناب. غلامان آن حضرت خواستند به او صدمتى برسانند، فرمود: او را به حال خود گذارید، پس رو کرد به آن مرد و فرمود: ما ستر عنک من امرنا اکثر، «آنچه از کارهاى ما از تو پوشیده است بیشتر است از آن که تو بدانى و بگویى». پس از آن فرمود آیا تو را حاجتى مى‏باشد که در انجاح آن تو را اعانت کنیم؟

آن مرد شرمسار شد، پس آن حضرت کسایى سیاه مربّع بر دوش داشتند نزد او افکندند و امر فرمودند که هزار درهم به او بدهند، پس بعد از آن هر وقت آن مرد آن حضرت را مى‏دید، مى‏گفت: گواهى مى‏دهم که تو از اولاد رسول خدایى صلّى اللّه علیه و آله و سلّم.

سیّم [هلاک شدن کودک آن حضرت‏]

- و نیز روایت کرده که وقتى جماعتى میهمان آن حضرت بودند. یک تن از خدّام بشتافت و کبابى از تنور بیرون آورده با سیخ به حضور مبارک آورد، سیخ کباب از دست او افتاد بر سر کودکى از آن حضرت که در زیر نردبان بود او را هلاک کرد.

آن غلام سخت مضطرب و متحیّر ماند، حضرت با وى فرمود: انت حر، «تو آزادى در راه خدا تو این کار را به عمد نکردى»، پس امر فرمود که آن کودک را تجهیز کرده و دفن نمودند.

چهارم [در امان بودن مملوک ایشان‏]

- در کتب معتبره نقل شده که آن حضرت وقتى مملوک خود را دو مرتبه خواند او جواب نداد و چون در مرتبه سیّم جواب داد حضرت به او فرمود: اى پسرک من! آیا صداى مرا نشنیدى؟

عرض کرد: شنیدم.

فرمود: پس چه شد تو را که جواب مرا ندادى؟

عرض کرد: چون از تو ایمن بودم.

فرمود: الحمد للّه الّذى جعل مملوکى یأمننى، «حمد خداى را که مملوک مرا از من ایمن گردانید».

پنجم [رفتار با کنیزان‏]

- نیز روایت شده که در هر ماهى آن حضرت کنیزان خود را مى‏خواند و مى‏فرمود: من پیر شده‏ام و قدرت بر آوردن حاجت زنان را ندارم، هر یک از شما خواسته باشد او را به شوى دهم، و اگر خواهد به فروش آورم، و اگر خواهد آزادش فرمایم، چون یکى از ایشان عرض مى‏کرد، نخواهم، حضرت سه دفعه مى‏گفت:

خداوندا گواه باش، و اگر یکى خاموش مى‏ماند با زنان خویش مى‏فرمود: از وى بپرسید تا چه خواهد، پس به هر چه مراد او بود رفتار مى‏فرمود.

ششم [سفر بطور ناشناس‏]

- شیخ صدوق از حضرت صادق علیه السّلام روایت کرده که حضرت امام‏ زین العابدین علیه السّلام سفر نمى‏کرد مگر با جماعتى که نشناسند او را، و شرط مى‏کرد بر ایشان که خدمت رفقا را در آنچه محتاجند به آن با آن حضرت باشد.

چنان افتاد که وقتى با قومى سفر کرد، پس شناخت مردى آن حضرت را، به آن جماعت گفت: آیا مى‏دانید کیست این مرد که همسفر شما است؟

گفتند: نه.

گفت: این بزرگوار على بن الحسین علیه السّلام است. رفقا که این شنیدند به یک‏دفعه از جاى خود برخاستند و دست و پاى مبارکش ببوسیدند و عرض کردند: یا بن رسول اللّه! صلّى اللّه علیه و آله و سلّم اراده فرمودى که ما را به آتش دوزخ بسوزانى هرگاه ندانسته از دست یا زبان ما جسارتى مى‏رفت آیا ابد الدّهر ما هلاک نمى‏گشتیم! چه چیز شما را بر این کار بداشت؟

فرمود: من وقتى سفر کردم با جماعتى که مرا مى‏شناختند ایشان براى خشنودى رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم زیاده از آنچه من مستحق بودم با من عطوفت و مهربانى کردند از این روى ترسیدم که شما نیز با من همان رفتار نمایید، پس پوشیده داشتن امر خود را دوست‏تر داشتم.

هفتم [برخورد با بطال‏]

- و نیز از آن حضرت روایت کرده که در مدینه مردى بطّال بود که به هزل و مزاح خود مردم مدینه را به خنده مى‏آورد، وقتى گفت این مرد (یعنى على بن الحسین علیه السّلام) مرا مانده و عاجز گردانیده و هیچ نتوانستم وى را به خنده افکنم. تا آن که وقتى آن حضرت مى‏گذشت و دو تن از غلامانش در پشت سرش بودند، پس آن مرد بطّال آمد و رداى آن حضرت را از در هزل و مزاح از دوش مبارکش کشید و برفت.

آن حضرت به هیچ وجه به او التفات ننمود، پس از پى بى‏آن مرد رفتند و رداى مبارک را بازگرفتند و آوردند و بر دوش مبارکش افکندند.

حضرت فرمود: کى بود این مرد؟

عرض کردند: مردى بطّال است که اهل مدینه را از کار و کردار خود مى‏خنداند.

فرمود: به او بگویید: انّ للّه یوما یخسر فیه المبطلون. یعنى: خداى را روزى است که در آن روز آنان که عمر خود را به بطالت گذرانیده‏اند زیان مى‏برند.

هشتم [در هر شبانه روزى هزار رکعت نماز مى‏گزارد]

- شیخ صدوق در کتاب خصال از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: پدرم حضرت علىّ بن الحسین علیه السّلام در هر شبانه روزى هزار رکعت نماز مى‏گزارد چنان که امیر المؤمنین علیه السّلام نیز چنین بود، و از براى پدرم پانصد درخت خرما بود در نزد هر درختى دو رکعت نماز مى‏گزارد، و گاهى که به نماز مى‏ایستاد رنگ مبارکش متغیّر مى‏گشت، و حالش نزد خداوند جلیل مانند بندگان ذلیل بود و اعضاى شریفش از خوف خدا مى‏لرزید و نمازش نماز مودّع بود. (یعنى مانند آن که مى‏داند این نماز آخر او است و بعد از آن دیگر نماز ممکن نخواهد بود او را).

و روزى در نماز ایستاده بود که ردا از یک طرف دوش مبارکش ساقط شد، حضرت اعتنا نکرد و آن را درست نفرموده تا نمازش تمام شد، بعضى از اصحاب آن حضرت از سبب بى‏التفاتى به ردا پرسید.

فرمود: واى بر تو باد آیا مى‏دانى نزد کى ایستاده بودم و با که تکلّم مى‏کردم؟! همانا قبول نمى‏شود از نماز بنده مگر آنچه که دل او با او همراه باشد و به جاى دیگر نپردازد.

آن مرد عرض کرد: پس ما هلاک شدیم یعنى از جهت این نمازهاى بى‏حضور قلب که به جا مى‏آوریم.

فرمود: نه چنین است حقّ تعالى تدارک خواهد فرمود نقصان آن را به نمازهاى نافله.

آن حضرت را حالت چنان بود که در شب‏هاى تار انبانى بر دوش مى‏کشید که در آن کیسه‏هاى دنانیر و دراهم بود و به خانه‏هاى فقرا مى‏برد، و بسا بود که طعام با هیزم بر دوش برمى‏داشت و به خانه‏هاى محتاجین مى‏برد و به آن‏ها عطا مى‏فرمود در حالتى که صورت مبارک خود را پوشانیده بود تا او را نشناسند و آن‏ها نمى‏دانستند که پرستارشان کیست. تا زمانى که آن حضرت از دنیا رحلت فرمود و آن عطایا و احسان‏ها از ایشان مفقود شد دانستند که آن شخص حضرت امام زین العابدین علیه السّلام بوده.

و گاهى که جسد نازنینش را از براى غسل برهنه کردند و بر مغسل نهادند بر پشت مبارکش از آن انبان‏هاى طعام که بر دوش کشیده بود براى فقرا و ارامل  و ایتام اثرها دیدند که مانند زانوى شتر پینه بسته بود.

و همانا روزى آن حضرت از خانه بیرون رفت. سائلى به رداى آن حضرت که از خز بود چسبید و از دوش آن حضرت برداشته شد، آن بزرگوار اعتنا به آن نکرد و از او در گذشت و بگذشت.

و حال آن حضرت چنان بود که جامه خز براى زمستان خود مى‏خرید، چون تابستان مى‏شد آن را مى‏فروخت و بهاى آن را تصدّق مى‏فرمود.

روز عرفه بود که آن جناب نظر فرمود به جمعى که از مردم سؤال مى‏کردند، فرمود به ایشان که واى بر شما، از غیر خدا سؤال مى‏کنید در مثل چنین روزى که رحمت واسعه الهى به مرتبه‏اى بر مردم نازل است که اگر از خدا سؤال کنند در باب سعادت اطفالى که در شکم مادران مى‏باشند هرآینه امید است که اجابت شود.

و از اخلاق شریفه آن حضرت آن بود که با مادر خود طعام میل نمى‏فرمود، به آن‏ حضرت عرض کردند که: شما از تمام مردم در برّ به والدین و صله رحم سبقت فرموده‏اید جهت چیست که با مادر خود طعام میل نمى‏فرمایید؟

فرمودند که: خوشم نمى‏آید که دستم پیشى گیرد بر آن لقمه که مادرم به آن توجّه کرده و آن را براى خود اراده کرده.

روزى شخصى به آن جناب عرض کرد که: یا بن رسول اللّه! من شما را به جهت خدا دوست مى‏دارم.

آن حضرت فرمود: خداوندا من پناه مى‏برم به تو از آن که مردم مرا به جهت تو دوست داشته باشند و تو مرا دشمن داشته باشى.

و آن حضرت را ناقه‏اى بود که بیست حجّ بر آن گذاشته بود و یک تازیانه بر آن نزده بود، گاهى که آن شتر بمرد به امر آن حضرت او را در خاک پنهان کردند تا درندگان جثه او را نخورند.

و روزى از یکى از کنیزان آن جناب پرسیدند که از حال آقاى خود براى ما نقل کن، گفت: مختصر بگویم یا مطوّل؟

گفتند: مختصر بگو.

گفت: هیچ گاهى روز طعام از براى او حاضر نکردم براى آن که روزه بود، و هیچ شبى براى او رختخواب پهن نکردم از جهت آن که براى خدا شب‏زنده‏دار بود.

و روزى آن حضرت به جماعتى گذشتند که به غیبت آن حضرت مشغول بودند، آن حضرت در نزد ایشان ایستاد و فرمود: اگر راست مى‏گویید در این عیب‏ها که براى من ذکر مى‏کنید خدا مرا بیامرزد، و اگر دروغ مى‏گویید خدا شما را بیامرزد.

و هرگاه طالب علمى به خدمت آن حضرت مى‏آمد مى‏فرمود:

مرحبا بوصیّة رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم آن‏گاه مى‏فرمود: بدرستى که طالب علم وقتى که از منزل خویش بیرون مى‏رود، پاى خود را نمى‏گذارد بر هیچ تر و خشکى از زمین مگر این که تا هفتم زمین از براى او تسبیح مى‏کنند.

و آن حضرت کفالت مى‏نمود صد خانواده از فقراى مدینه را و دوست مى‏داشت که یتیمان و مردمان نابینا و اشخاص عاجز و زمین‏گیر و مساکین که براى معیشت خود تدبیرى ندارند بر طعام آن حضرت حاضر شوند و آن بزرگوار به دست خویش به ایشان طعام مرحمت مى‏فرمود، و هر کدام از ایشان صاحب عیال بودند براى آن‏ها نیز طعام روانه مى‏فرمود. و هیچ طعامى میل نمى‏فرمود مگر آن که مثل آن را تصدّق مى‏فرمود.

در هر سال هفت ثفنه (یعنى برآمدگى و پینه) از مواضع سجده آن جناب از کثرت نماز و سجده آن بزرگوار ساقط مى‏شد و آن‏ها را جمع مى‏نمود، تا وقتى که از دنیا رحلت فرمود با آن جناب دفن کردند.

و همانا بر پدر بزرگوار خود بیست سال گریست، و در پیش آن حضرت طعامى نگذاشتند مگر آن که گریست تا آن که وقتى یکى از غلامانش عرض کرد که: اى آقاى من! وقت آن نشد که اندوه شما بر طرف شود؟ فرمود: واى بر تو، یعقوب پیغمبر علیه السّلام دوازده پسر داشت خداوند تعالى یکى از آن‏ها را از او پنهان کرد آن قدر بر او گریست تا چشمانش از کثرت گریه سفید شد و از بسیارى حزن و اندوه بر پسرش موهاى سرش سفید گشت و قدش خمیده شد و حال آن که فرزندش در دنیا زنده بود، و من به چشم خود دیدم که پدر و برادر و عمو و هفده نفر از اهل بیت خود را که شهید گشته بودند و جسدهاى نازنین ایشان بر زمین افتاده بود، پس چگونه اندوه من بر طرف شود.

نهم [حمل غذا به خانه فقرا]

روایت شده که: چون تاریکى شب دامن بگسترانیدى و چشم‏ها به خواب شدى، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام در منزل خود بپا شدى و آنچه از قوت اهل‏ خانه زیاد آمده بود در انبانى کرده بر دوش برداشته و به خانه‏هاى فقراى مدینه رو نهادى، در حالتى که صورت مبارکش را پوشیده بود بر ایشان قسمت مى‏فرمود. و بسا بود که فقرا بر در سراهاى خود به انتظار قدوم مبارکش ایستاده بودند و چون آن حضرت را مى‏دیدند با هم بشارت همى‏دادند و مى‏گفتند که صاحب انسان رسید.

دهم- از دعوات راوندى نقل است که‏

حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام فرمود: پدرم على بن الحسین علیه السّلام فرمود: وقتى مرض شدیدى مرا عارض شد، پدرم فرمود: به چه مایل هستى؟

گفتم: میل دارم که چنان باشم که اختیار نکنم چیزى را بر آن چیزى که حقّ تعالى براى من مقرّر داشته و اختیار فرموده.

فقال لى: احسنت، ضاهیت ابراهیم الخلیل علیه السّلام حیث قال [له‏] جبرئیل علیه السّلام:

هل من حاجة؟ فقال: لا اقترح على ربّى، بل حسبى اللّه و نعم الوکیل.

یعنى: پدرم فرمود: نیکو گفتى، شبیه به ابراهیم خلیل علیه السّلام شدى هنگامى که جبرئیل گفت: آیا حاجتى دارى؟ فرمود: تحکّم نمى‏کنم بر ربّ خود بلکه خداى مرا کافى است و نیکو وکیلى است.

یازدهم [امان دادن به اهل مروان‏]

- ابن اثیر در کامل التّواریخ نقل کرده که چون اهل مدینه بیعت یزید را شکستند و عامل یزید و بنى امیّه را از مدینه بیرون کردند، مروان نزد عبد اللّه بن عمر آمد و از او درخواست نمود که عیال خود را نزد او گذارد تا آن که از آسیب اهل مدینه محفوظ بماند، ابن عمر قبول نکرد، مروان خدمت حضرت امام‏ زین العابدین علیه السّلام رسید و استدعا کرد که حرم خود را در حرم آن حضرت در آورد که در سایه عطوفت آن جناب محفوظ و مصون بماند، آن جناب قبول فرموده، مروان زوجه خود عایشه دختر عثمان بن عفّان را با حرم خود فرستاد خدمت حضرت على بن الحسین علیه السّلام، آن جناب به جهت صیانت آن‏ها ایشان را با حرم خود از مدینه بیرون برد به ینبع، و به قولى حرم مروان را به طائف روانه فرمود و همراه کرد با ایشان پسر گرامى خود عبد اللّه را.

دوازدهم [امان به زنان مدینه‏]

- از ربیع الأبرار زمخشرى نقل است که چون یزید بن معاویه به جهت قتل و غارت اهل مدینه مسلم بن عقبه را به مدینه فرستاد، حضرت امام زین العابدین علیه السّلام کفالت فرمود چهار صد زن کثیر الاولاد را با عیال و حشم آن‏ها و ایشان را جزء عیالات خود نمود، خورش و خوردنى و نفقه داد تا لشکر ابن عقبه از مدینه بیرون شدند. یکى از آن زنان گفت: به خدا قسم که من در کنار پدر و مادرم چنین زندگانى به خوشى و آرامش نکرده بودم که در سایه عطوفت این شریف نمودم.

فصل سیّم: در عبادت حضرت امام زین العابدین علیه السّلام است‏

 [خشوع در نماز]

همانا کثرت عبادت حضرت سیّد العابدین اشهر است از آن که ذکر بشود، آن جناب عابدترین اهل روزگار بود چنان که در القاب شریفش به برخى از آن اشارت رفت. و بس است در این مقام که هیچ کس از مردمان را طاقت نبود که مانند حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام رفتار نماید، چرا آن حضرت در شبانه روزى هزار رکعت نماز مى‏گزاشت، و چون وقت نماز مى‏رسید بدنش را لرزه مى‏گرفت و رنگش زرد مى‏گشت،  و چون به نماز مى‏ایستاد مانند ساق درختى بود حرکت نمى‏کرد مگر آنچه که باد از او حرکت دهد. و چون در قرائت حمد به مالک یوم الدّین مى‏رسید چندان آن را مکرّر مى‏کرد که نزدیک مى‏گشت قالب تهى کند، و چون سجده مى‏کرد سر از سجده بر نمى‏داشت تا عرق مبارکش جارى مى‏شد. شب‏ها را به عبادت به روز مى‏آورد و روزها را روزه مى‏داشت، و شب‏ها چندان نماز مى‏گزاشت که خسته مى‏شد به حدّى که نمى‏توانست ایستاده حرکت نماید و به فرش خویش خود را برساند لاجرم مانند کودکان که به راه نیفتاده‏اند حرکت مى‏نمود تا خود را به فراش خود مى‏رسانید. و چون ماه رمضان مى‏شد تکلّم نمى‏کرد مگر به دعا و تسبیح و استغفار. و از براى آن حضرت خریطه‏اى بود که در آن تربت مقدّسه حضرت امام حسین علیه السّلام نهاده بود گاهى که مى‏خواست سجده کند بر آن تربت سجده مى‏کرد.

 [حال وضوء]

و در عین الحیاة است که: «صاحب کتاب حلیة الأولیاء روایت نموده که: چون حضرت امام زین العابدین علیه السّلام از وضو فارغ مى‏شدند و اراده نماز مى‏فرمودند رعشه در بدن و لرزه بر اعضاى آن حضرت مستولى مى‏شد، چون سؤال مى‏نمودند مى‏فرمود که: واى بر شما! مگر نمى‏دانید که به خدمت چه خداوندى مى‏ایستم و با چه عظیم الشّأنى مى‏خواهم مناجات کنم».

در هنگام وضو نیز این حالت را از آن حضرت نقل کرده‏اند.

 [پینه بستن پیشانى و رنگ زرد آن حضرت‏]

روایتى وارد شده که: فاطمه دختر حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام روزى جابر بن عبد اللّه انصارى رضى اللّه عنه را طلبید و گفت: تو از صحابه کبار حضرت رسولى صلّى اللّه علیه و آله و سلّم، و ما اهل بیت را حقّ بر تو بسیار است، و از بقیّه اهل بیت رسالت همین على بن الحسین علیه السّلام مانده و او بر خود جور مى‏نماید در عبادت الهى پیشانى و زانوها و کف‏هاى او از بسیارى عبادت پینه کرده و مجروح گشته و بدن او نحیف شده و کاهیده، از او التماس نما که شاید پاره‏اى تخفیف دهد.

چون جابر به خدمت آن جناب رسید دید که در محراب نشسته و عبادت بدن شریفش را کهنه و نحیف گردانیده، و حضرت جابر را اکرام فرمود و در پهلوى خویش تکلیف نمود و با صداى بسیار ضعیف. احوال او پرسید.

پس جابر گفت: یا بن رسول اللّه! خداوند عالمیان بهشت را براى شما و دوستان شما خلق کرده و جهنّم را براى دشمنان و مخالفان شما آفریده، پس چرا این قدر بر خود تعب مى‏فرمایى؟

حضرت فرمود که: اى مصاحب حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلّم! حضرت رسالت پناه صلّى اللّه علیه و آله و سلّم با آن کرامتى که نزد خداوند خود داشت که ترک اولاى گذشته و آینده او را آمرزید او مبالغه و مشقّت در عبادت را ترک نفرمود- پدرم و مادرم فداى او باد- تا آن که بر ساق مبارکش نفخ ظاهر شد و قدمش ورم کرد، صحابه گفتند که: چرا چنین زحمت مى‏کشى و حال آن که خدا بر تو تقصیر نمى‏نویسد؟ فرمود که: آیا من بنده شاکر خدا نباشم و شکر نعمت‏هاى او را ترک نمایم.

جابر گفت: یا بن رسول اللّه! بر مسلمانان رحم کن که به برکت شما خدا بلاها را از مردمان دفع مى‏نماید و آسمان‏ها را نگاه مى‏دارد و عذاب‏هاى خود را بر مردمان نمى‏گمارد. فرمود که: اى جابر! بر طریق پدران خود خواهم بود تا ایشان را ملاقات نمایم.

از حضرت صادق علیه السّلام منقول است که پدرم فرمود: روزى بر پدرم على بن الحسین علیه السّلام داخل شدم دیدم که عبادت در آن حضرت بسیار تأثیر کرده و رنگ مبارکش از بیدارى زرد گردیده و دیده‏اش از بسیارى گریه مجروح گشته و پیشانى نورانیش از کثرت سجود پینه کرده و قدم شریفش از وفور قیام در صلاة ورم کرده، چون او را بر این حال مشاهده کردم خود را از گریه منع نتوانستم نمود و بسیار بگریستم. آن حضرت متوجّه تفکّر بودند، بعد از زمانى به جانب من نظر افکندند و فرمودند که: بعضى از کتاب‏ها که عبادت امیر المؤمنین علیه السّلام در آنجا مسطور است به من ده، چون بیاوردم و پاره‏اى بخواندند بر زمین گذاشتند و فرمودند که: کى یاراى آن دارد که مانند على بن ابى طالب علیه السّلام عبادت کند؟

 و کلینى از حضرت جعفر بن محمّد علیه السّلام روایت کرده که حضرت سیّد السّاجدین علیه السّلام چون به نماز مى‏ایستاد رنگش متغیّر مى‏شد. و چون به سجود مى‏رفت سر بر نمى‏داشت تا عرق از آن جناب مى‏ریخت.

و از حضرت امام محمّد باقر علیه السّلام منقول است که حضرت علىّ بن الحسین علیه السّلام در شبانه روزى هزار رکعت نماز مى‏گزارد  و چون به نماز مى‏ایستاد رنگ به رنگ مى‏گردید، و ایستادنش در نماز، ایستادن بنده ذلیل بود که نزد پادشاه جلیلى ایستاده باشد، و اعضاى او از خوف الهى لرزان بود، چنان نماز مى‏کرد که گویا نماز وداع است و دیگر نماز نخواهد کرد، چون از تغیّر احوال آن جناب سؤال مى‏نمودند چنین مى‏فرمود: کسى که نزد خداوند عظیمى ایستد سزاوار است که خائف باشد.

 [حضور قلب در نماز]

و نقل کرده‏اند که: در بعضى از شب‏ها یکى از فرزندان آن جناب از بلندى افتاد دستش شکست و از اهل خانه فریاد بلند شد، همسایگان جمع شدند و شکسته‏بند آوردند، دست آن طفل را بستند و آن طفل از درد فریاد مى‏کرد و حضرت از اشتغال به عبادت نمى‏شنید، چون صبح شد و از عبادت فارغ گردید دست طفل را دید در گردن آویخته از کیفیّت حال پرسید، خبر دادند.

و در وقت دیگر در خانه حضرت، در آن خانه که [او] در سجود بود آتشى گرفت و اهل خانه فریاد مى‏کردند که: یا بن رسول اللّه! النّار، النّار، حضرت متوجّه نشدند تا آتش خاموش شد، بعد از زمانى سر برداشتند. از آن جناب پرسیدند که چه چیز بود شما را غافل از این آتش گردانیده بود؟ فرمود که: آتش کبراى قیامت مرا از آتش اندک در دنیا غافل گردانیده بود. (تمام شد آنچه از عین الحیاة نقل کردیم).

روایت شده از ابو حمزه ثمالى- که از زاهدین اهل کوفه و مشایخ آنجا بود- گفت: دیدم حضرت امام زین العابدین علیه السّلام را که وارد مسجد کوفه شد و آمد نزد ستون هفتم و نعلین خود را کند و به نماز ایستاد، پس دست‏ها را تا برابر گوش بلند کرد و تکبیرى گفت که جمیع موهاى بدن من از دهشت آن راست ایستاد و گفته که چون آن حضرت نماز گزاشت گوش کردم، نشنیدم لهجه‏اى پاکیزه‏تر و دلرباتر از او.

و نیز روایت شده که: آن حضرت از تمامى مردم صوت مقدّسش به قرآن مجید نیکوتر بود و چندان نیکو و دلکش قرائت نمودى که سقّایان بر در خانه آن حضرت مى‏ایستادند و قرائت آن جناب را استماع مى‏نمودند.

 [حج‏گذارى آن حضرت‏]

غزّالى در کتاب اسرار الحجّ نقل کرده از سفیان بن عیینه که: حجّ گزارد على بن الحسین علیه السّلام، چون خواست محرم شود راحله‏اش  ایستاد و رنگش زرد شد و لرزه او را عارض شد، شروع کرد به لرزیدن و نتوانست لبّیک بگوید.

سفیان گفت: چرا تلبیه نمى‏گویید؟

فرمود: مى‏ترسم در جوابم گفته شود: لا لبّیک و لا سعدیک!. پس چون تلبیه گفت غش کرد و از راحله‏اش بر زمین واقع شد. و پیوسته این حال او را عارض مى‏شد تا از حجّش فارغ شد.

و در کتاب حدیقة الشیعة است که طاووس یمانى گفت: نصف شبى داخل حجر اسماعیل شدم دیدم که حضرت امام زین العابدین علیه السّلام در سجده است و کلامى را تکرار مى‏کند، چون گوش کردم این دعا بود:

الهى عبیدک بفنائک، مسکینک بفنائک، فقیرک بفنائک.

و بعد از آن هر گونه بلا و المى و مرضى که مرا پیش آمد چون نماز کردم و سر به سجده نهادم این کلمات را گفتم مرا خلاصى و فرجى روى داد.

و «فناء» در لغت به معنى فضاى در خانه است، یعنى بنده تو، و مسکین تو، و محتاج تو بر درگاه تو، منتظر رحمت تو است و چشم عفو و احسان از تو دارد.

و هر کس این کلمات را از روى اخلاص بگوید البتّه اثر مى‏کند و هر حاجت که دارد بر مى‏آید. انتهى.»

 

و بالجمله آنچه در باب عبادات آن حضرت نقل شده غیر آنچه ذکر شد زیاده از این است که در این مختصر نقل شود من اکتفا مى‏کنم از آن‏ها به یک خبر:

قطب راوندى و دیگران روایت کرده‏اند از حمّاد بن حبیب کوفى که گفت: سالى به آهنگ حجّ بیرون شدیم، همین که از زباله (که نام منزلى است) کوچ کردیم، بادى سیاه و تاریک وزیدن گرفت به طورى که قافله را از هم متفرّق و پراکنده ساخت و من در آن بیابان متحیّر و سرگردان ماندم، پس خود را رسانیدم به یک وادى خالى از آب و گیاه و تاریکى شب مرا فرا گرفت، پس من خود را بر درختى جاى دادم، چون تاریکى دنیا را فرا گرفت جوانى را دیدم رو کرد با جامه‏هاى سفید و بوى مشک از او مى‏وزید، با خود گفتم: این شخص باید یکى از اولیاء اللّه باشد، پس ترسیدم هرگاه ملتفت من بشود به جاى دیگر رود، پس چندان که مى‏توانستم خود را پوشیده داشتم، پس آن جوان مهیّاى نماز شد و ایستاد و گفت:

یا من حاز کلّ شى‏ء ملکوتا، و قهر کلّ شى‏ء جبروتا، صلّ على محمّد و آل محمّد، و اولج قلبى فرح الاقبال علیک ، و الحقنى بمیدان المطیعین لک.

پس در نماز شد، چون دیدم که اعضاء و ارکان او آماده نماز گردید و حرکات او سکون گرفت برخاستم و به آن مکان که مهیّاى نماز شد شدم، دیدم چشمه آبى‏ مى‏جوشد، من نیز تهیه نماز دیدم و در پشت سرش بایستادم. دیدم گویا محرابى براى من ممثّل شد و مى‏دیدم او را که هر وقت به آیتى مى‏گذشت که در آن آیه وعد و وعید مذکور بودى با ناله و حنین آن را مکرّر فرمودى، پس چون تاریکى شب روى به نهایت گذاشت از جاى خود برخاست و گفت:

یا من قصده الضّالّون فاصابوه مرشدا، و امّه الخائفون فوجدوه معقلا، و لجأ الیه العابدون [العائذون‏] فوجدوه موئلا، متى راحة من نصب لغیرک بدنه؟! و متى فرح من قصد سواک بهمّته؟  الهى تقشّع  الظّلام و لم أفض من خدمتک وطرا، و لا من حیاض مناجاتک صدرا، صلّ على محمّد و آل محمّد، و افعل بى أولى الامرین بک، یا ارحم الرّاحمین.

حمّاد بن حبیب مى‏گوید: این وقت بیم کردم که مبادا شخص او از من ناپدید گردد و اثر امرش بر من پوشیده ماند، پس در او درآویختم و عرض کردم: تو را سوگند مى‏دهم به آن کسى که ملال و خستگى و رنج و تعب از تو برگرفته و لذّت رهبت را در کام تو نهاده بر من رحمت آور و مرا در جناح مرحمت و عنایت جاى ده که من ضالّ و گمشده‏ام و همى آرزومندم که به کردار تو روم و به گفتار تو شوم.

فرمود: اگر توکّل تو از روى صدق باشد گم نخواهى شد لکن متابعت من کن و بر اثر من باش، پس به کنار آن درخت شد و دست مرا بگرفت، مرا به خیال همى‏آمد که زمین از زیر قدمم حرکت مى‏نماید، همین که صبح طلوع کرد به من فرمود بشارت باد تو را که این مکان مکّه معظّمه است، پس من صدا و ضجّه حاجّ را بشنیدم. عرض کردم: تو را سوگند مى‏دهم به آن که امیدوارى به او در روز آزفه و یوم فاقه (یعنى روز قیامت) تو کیستى؟

فرمود: اکنون که سوگند دادى، منم على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیهم السّلام.

فصل چهارم: در ذکر پاره‏اى از کلمات شریفه و مواعظ بلیغه حضرت امام زین العابدین علیه السّلام است‏

و اکتفا مى‏شود به‏

ذکر چند خبر:

اوّل‏

- قال علیه السّلام یوما: اصحابى، اخوانى، علیکم بدار الآخرة، و لا اوصیکم بدار الدّنیا، فانّکم علیها و بها متمسّکون. اما بلغکم ما قال عیسى بن مریم للحوارییّن؟ قال لهم: قنطرة فاعبروها و لا تعمروها. و قال: ایّکم یبنى على موج البحر دارا؟ تلکم الدّار الدّنیا و لا تتّخذوها قرارا.

یعنى: آن حضرت روزى با جماعت اصحاب خود فرمود:

اصحاب من! برادران من، همانا وصیّت مى‏کنم شما را به تدارک و تهیّه خانه آخرت، و براى سراى دنیا شما را وصیّت نمى‏کنم، زیرا که شما در دنیا حریص هستید و متمسّک به آن مى‏باشید، آیا به شما نرسیده است آنچه عیسى بن مریم علیه السّلام به حواریّین گفت؟ فرمود به ایشان که: دنیا پلى است، از این پل عبور کنید و به عمارتش مکوشید.

یعنى از پل باید گذشت نه به آرزوى اقامت نشست.

و نیز عیسى علیه السّلام فرمود: کدام یک از شما بر موج دریا عمارت مى‏کنید، اینک دنیاى شما را همین حالت است. و بنا بر آن چون بنا بر موج بحر است، پس چنین‏ مکانى سست بنیان را آرام و قرار ندانید.

 

دوّم‏

- فى جامع الأخبار عن علىّ بن الحسین علیه السّلام قال: یغفر اللّه للمؤمنین  کلّ ذنب، و یطهر منه فى الآخرة ما خلا ذنبین: ترک التّقیّة، و تضییع حقوق الاخوان.

یعنى: حضرت امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: مى‏آمرزد حقّ تعالى هر گناهى را که مؤمن مرتکب آن شده و پاک مى‏شود از آن در آخرت مگر دو گناه: یکى ترک تقیّه در مواقع تقیّه. و دیگر ضایع ساختن حقوق برادران دینى.

مخفى نماند این که امام علیه السّلام در این خبر ترک تقیّه را گناهى بزرگ شمرده که در خور آمرزش نیست از آن است که بسیار مى‏شود که ترک تقیّه مورث مفاسد عظیمه مى‏شود که لطمه‏هاى بزرگ بر دین و مذهب وارد مى‏کند و خون‏ها ریخته و فتنه‏هاى بزرگ انگیخته که قلوب مخالفین را مستبدّ بر لجاج و عناد، و دوام و ثبات بر جهالت و غوایت مى‏گرداند.

و این فرمایش عین حکمت است چنانچه تضییع حقوق اخوان که دلیل بر خروج از مدارج عدل و دخول در ظلمات ظلم است نیز همان نتیجه را دارد.

مؤیّد این است آنچه روایت شده که: مرد مؤمنى فقیر حضور مبارک حضرت موسى بن جعفر علیه السّلام مشرّف شد و از آن جناب درخواست کرد که مالى به او مرحمت کند که سدّ فاقه او شود.

حضرت به صورت او خندید و فرمود: از تو مسأله‏اى مى‏پرسم هرگاه صواب جواب دادى ده برابر آنچه از من خواسته‏اى به تو عطا کنم- و آن مرد صد درهم از آن جناب خواسته بود که سرمایه خود کند و به آن معاش کند- پس آن مرد گفت: بپرس.

حضرت فرمود: هرگاه به تو واگذار کنند که براى خود چیزى خواهش و تمنّا نمایى چه تمنّا خواهى کرد؟

گفت: تمنّا کنم که حقّ تعالى روزى فرماید مرا تقیّه در دین و قضاى حقوق اخوان مؤمنین.

فرمود: چه شد تو را که خواهش نمى‏کنى ولایت ما اهل بیت را؟

عرض کرد: به جهت آن است که این را حقّ تعالى به من عطا فرموده و آن را عطا نفرموده، پس من شکر مى‏کنم خدا را بر آن نعمت که به من داده و مسألت مى‏کنم از او آنچه را که به من نداده.

حضرت فرمود به او: احسنت و امر فرمود که دو هزار درهم به او دهند و فرمود که: این را صرف کن در «مازو» (یعنى: مازو بخر) و آن را سرمایه خود کرده به آن تجارت کن.

سوّم‏

- روى عنه علیه السّلام قال: عجبت لمن یحتمى من الطّعام لمضرّته، کیف لا یحتمى من الذّنب لمعرّته؟ یعنى: آن حضرت فرمود: عجب دارم من از آن کس که پرهیز از طعام مى‏کند به جهت آن که مبادا به او ضرر رساند، چگونه پرهیز از گناه نمى‏کند که مبادا بدى و جزاى بد به او عاید گردد.؟!

مؤلّف گوید که: این کلمه شریفه شبیه است به فرمایش حضرت امام حسن علیه السّلام:

عجبت لمن یتفکّر فى مأکوله، کیف لا یتفکّر فى معقوله.

و این فرمایش از روى فرمایش پدر بزرگوارش حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام است که فرموده:

 «ما لی ارى النّاس اذا قرّب الیهم الطّعام لیلا تکلّفوا انارة المصابیح لیبصروا ما یدخلون‏ بطونهم، و لا یهتمّون بغذاء النّفس بان

/ 0 نظر / 15 بازدید